در رودهاي جدايي ايمان سبز ماست كه جاري است
او مي رود در دل مرداب هاي شهر
در راه آفتاب خم مي كند بلندي هر سرو سرفراز
از خون من بيا بپوش ردايي
من غرق مي شوم در برودت دعوت
اي سرزمين من
اي خوب جاودانه ي برهنه
قلبت كجاي زمين است
كه بادهاي همهمه را اينك صدا زنم
در حجره هاي ساكت تپيدن آن ؟
در من هميشه تو بيداري
اي كه نشسته اي به تكاپوي خفتن من
در من هميشه تو مي خواني هر ناسروده را
اي چشم هاي گياهان مانده در تن خاك
كجاي ريزش باران شرق را خواهيد ديد ؟
اينك ميان قطره هاي خون شهيدم
فوج پرندگان سپيد با خويش مي برند
غمنامه ي شگفت اسارت را
تا برج خون ملتهب بابك خرم آن برج بي دفاع
اين سرزمين من است كه مي گريد
اين سرزمين من است كه عريان است
باران دگر نيامده چندي است آن گريه هاي ابر كجا رفته است ؟
عرياني كشت زار را با خون خويش بپوشان
اين كاج هاي بلندست كه در ميانه ي جنگل عاشقانه مي خواند
ترانه ي سيال سبز پيوستن را براي مردم شهر
نه چشم هاي تو اي خوبتر ز جنگل كاج
اينك برهنه ي تبرست
با سبزي درخت هياهويت
اي سوگوار سبز بهار
اين جامه ي سياه معلق را
چگونه پيوندي است با سرزمين من ؟
آنكس كه سوگوار كرد خاك مرا
آيا شكست در رفت و آمد حمل اين همه تاراج ؟
اين سرزمين من چه بي دريغ بود
كه سايه ي مطبوع خويش را
بر شانه هاي ذوالاكتاف پهن كرد
و باغ ها ميان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر مرد
اين سرزمين من چه بي دريغ بود
ثقل زمين كجاست ؟
من در كجاي جهان ايستاده ام ؟
با باري ز فريادهاي خفته و خونين
اي سرزمين من
من در كجاي جهان ايستاده ام ... ؟
خسرو گلسرخي كه اين شعرشو هميشه تو جنگل كنار خونمون با خودم زمزمه ميكنم و وقتي يه روز يه نفر بهم بگه دختر شمال تو چشماي توئه اينو براش مي خونم و اين مي شه يه ماجرا