از دانشگاه نامه زدن به گزينش آموزش و پرورش كه من مورد دارم و دوباره چكم كنن. براي پاره اي توضيحات خواستنم و بابا نگرانم شده و رفته ته و توي قضيه رو در آورده و كلي نصيحت كه چي بگو و چي نگو .
دلم حسابي پره . دارم ميرم ته دنيا تو يه روستا براي كار درماني با بچه هاي معلولي كه تنها روزها و ساعتهاي راحتيشون تو همين مدرسست و بعدش كه ميرن بيرون معلوم نيست چه بلا هايي سرشون مياد . روزي يك ساعت با ميني بوس ميرم و ميام و فقط دلم به همين بچه ها خوشه و حالا بايد برم اصول دين بشمرم برا آقاونا .
به بابا گفتم ديگه نميتونم . تا حالا هرچي دروغ گفتم بسه . اين بار هر چي بپرسن راستشو ميگم و خلاص . فوقش بيرونم ميكنن. كار كه قحط نيست .
مورده شور اين مملكت فاشيستي رو ببرن . يه حسي دارم جمع عصبانيت و غصه . از يه طرف نگران شاگردام كه كسي نيست جام بره و از يه طرف نميخوام به خاطر ديگران خودمو ببرم زير سوال . چه كار بايد بكنم ؟ گور پدر همه . ديگه دروغ نميگم .به قول سيد مجيد قاضي شعبع 26 دادگاه انقلاب امثال من ننگ جمهوري اسلامي هستيم .