۱۶ تیر ۱۳۸۵

خانم ! این مال شماست ؟


باد که می گذرد از گوشه ی دلت

مرا به یاد بیاور

که حسودی می کردم

حتی به دگمه ی لباست

به شیشه ی عینکت

تنهاییم را با صدای تو شانه می زدم

یک روز، ده روز، یک سال

تو که نیستی انگار آخرالزمان من است

من به پایان دنیایم رسیده ام

رستاخیز هم دروغ بزرگیست

تا آرام بمیریم و صدامان در نیاید .

مذهب شوخی بزرگی بود که می خندید

یک بازیچه که خدا ساخته بود

پیامبران عروسکهای خیمه شب بازیش بودند .

ما کودکانی که مبهوت می شدیم و کف می زدیم

صدای ما که آواز می شد ، آیه می شد

کتاب می شدیم در دست خدا

ما را می خواند

هی می خندید

مست می کرد با اشکهای ما در ایستگاه مترو

جنون فصل آخر بود برای من

با پیراهنی سرخ

خدا باز می خندید

خدا مست بود

من را ساخت ، دلم را یادش رفت

تو که آمدی گفتی :

خانم ! این مال شماست ؟

۱۴ تیر ۱۳۸۵

f & m

می شود مردی را با نامی زنانه صدا کرد ؟
نمی شود به محبوبم بگویم :
"بهار "
یا
"نازنین" ؟

۱۰ تیر ۱۳۸۵

من

میان ما
نمی دانم من یعنی کداممان
هر چه میآیم چرا نمیرسم به تو ؟
فردا یعنی چند سال دیگر ؟
*****
خدا را رها کنم
تو مرا میترسانی
خدا که باشد
من جن می شوم
می رسم به نام تو
دود می شوم

۸ تیر ۱۳۸۵

دختر!

مثل آلبوم کهنه
به هر اتفاق جدید
عادت کرده ام
مثل اهرام ثلاثه
زلزله ها را می شمارم
در خوابم
می ترسم اندام بکر ترا
به هزار خاطره مردانه
آلوده کنم

۳ تیر ۱۳۸۵

اینترنت نداشتم . بعد که داشتم کیبورد فارسی نداشتم حالا هر دو تا را دارم . برمیگردم و حسابی می نویسم .

۲۸ خرداد ۱۳۸۵

مسیح

هراس از همبستری تو را تنها من نداشتم
خدا هم می ترسید
کسی تورا کشف کند .
کسی تو را فتح کند
بر آشفت رقصید آواز خواند
تو مسیح را بار گرفتی .
*
نگات که می کنم می میرم
تو می آیی به مرده من می خندی
زنده می شوم .

۱۹ خرداد ۱۳۸۵

کدام شاعر ؟


شاعریم را دور بیندازم
صورتم را خوره ببرد
هیچ اتاقی با یاد تو گرمم نکند
اسمت هی توی دلم خودش را به دار می کشد

بمیری خونت را گردن می گیرم

شاعر هم نیستم آقا
دفتر پاره شد
برگه هایش اشتباهی به هم چسبید .

۱۸ خرداد ۱۳۸۵

۱۴ خرداد ۱۳۸۵

کوتاه

چرا حتي با كفشهاي پاشنه بلند
باز هم
در برابر بلندي شعرهات احساس حقارت مي كنم ؟
راستي
چند بار به ارتفاع قد تو
سقوط كردم ؟

۱۳ خرداد ۱۳۸۵

باور

دچار توهم گنگی شده ای
از ياد دختر همسايه در روزهای بيقرار تابستان
نه گمانم که عاشقی
در من روزی را میبینی زیر قلاب کمر پدر
در هوس شره های سیاه مار دوش ۱۷ ساله
نه
باور نمی کنم
مرا که نمی بینی
در چشمهات هزار زن شبیه او نشسته اند و زل می زنند به من
اشتباهی آمدی آقا

۷ خرداد ۱۳۸۵

o,n;hv

خودکار ندارم
می روم بیرون
به جاش سیگار میخرم
تا برسم خانه
سیگار هم ندارم .
از یادم نروی ؟
"""
بعضی وقتها مثل خدا می شوم
شعری توی ذهنم هست
خودکار ندارم
فراموشش می کنم
تکه تکه یادم می رود
مثل خیلی ها که از یاد خدا رفتند
مثل من

۳۱ اردیبهشت ۱۳۸۵

دردیست غیر مردن

حس آدم مرده ای را دارم که دارد از بالا به دسته عزادارانش نگاه میکند . اولش که میمیریم فکر می کنیم اتفاق خیلی مهمی در عالم بشریت افتاده ولی انگار دنیا به هسته اش هم حساب نمیکند نبودن مرا .
بعضی ها اصلا متوجه هم نمی شوند . چند ماه بعد از کسی می شوند یا اعلامیه ات را روی دیوار می بینند و اگر خیلی معرفت به خرج دهند یک ای وای حرامت می کنند .
دست آخر می فهمی که برای جلب توجه مردن اصلا راه خوبی نیست !
کسی تو را یادش نمی ماند . به همین سادگی . بشریت سیفون را روی تو میکشد و میگوید : NEXT
این را نوشتم در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت1385

تب


تب دارم
با معده خالی
و در خانه فقط سیگار هست
درد دارم
با این همه آدم که دور سرم می چرخد
دستهات
عکسهات
تب دارم


۲۱ فروردین ۱۳۸۵

آنچه هست

همينكه هستي كافيست
دور از من
بدون من
چه فرقي ميكند
.گل كه مي خري خوب است
براي من نيست ؟
نباشد
همين كه رختمان زير يك آفتاب خشك ميشود
كافيست .
دلخوشم به اين حماقت شيرين
هنوز هم ميخواني مرا ؟

۲۰ فروردین ۱۳۸۵

سنگواره 2


این تب و درد است که می خواندم

ناله ی سرد است که می خواندم

در دل این شهر پر از زمزمه

نعره ی مرگ است که می خواندم

تلاش آن روز ها بود برای قافیه سازی با صوت و لحن در کلاس ادبیات و من یکه جلوی دبیر که میشود درد و سرد و مرگ را قافیه آورد . و این حرف توی کلاس ادبیات یک جور فحش ناموسی حساب می شد آن روزها . کی بود ؟ ۱۳۷۴ به گمانم !

go out


رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

باشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است غیر مردن کآن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد

از برق این زمرد رو دفع اژدها کن

بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

واقعا باید پای این شعر اسم شاعر رو نوشت ؟ از تک تک حروف داره صدای مولانا میاد

۱۹ فروردین ۱۳۸۵

تب

تب كه نكردي ؟
هذيان كه نگفتي؟
مرا كه به نام نخواندي؟
.
!رسوايمان كردي جانم

باسی


دیدی؟
دیدی با ملافه‌هام
دنبالت دور خانه راه افتادم
تا
هر جا نشستی
من بخوابم؟
دیدی با صدات بيتاب‌‌تر شدم؟

حالا دیگر نبودنت
یعنی کسی
بودن خود را
در زمین عزادار است.

هر آينه
چشمی پنهان دارد
هر آينه
به خود نگاه ‌کنی
در آينه
برات بوس می‌فرستم
تا لبخندت را
به حافظه‌ی چشم‌هام بسپارم.

آقای من!
عاشقی با من چنین کرده،
یا این بلا را
من
سر عشق آورده‌ام؟

درون هر آينه
اين منم
که در انتظار اندامت
آه می‌کشم
برای يک نگاه.
و تو
دستی به موهات می‌کشی
با همان لبخند.

حالا ديگر
عاشقی می‌کنم
و زندگی
دارد تو را تماشا می‌کند
در آغوش من.

هرگز اينهمه نور
از قلبم عبور نکرده بود
هرگز اينهمه روشنی
در قلم من ندويده بود!
يادم باشد
در آينه
رفتنت را نگاه کنم
که می‌آيی.

عباس معروفی

چه ایرادی دارد زیبایی اینچنین را من نیز با کسب اجازه از استاد در اینجا مکرر کنم ؟

۱۷ فروردین ۱۳۸۵

قایم موشک

نبودی
من به خیال بازی دنبالت گشتم
و این حماقت را روی دوش کشیدم
که دوستت دارم حراج شده در آخر فصل و مردم
دیگر مجسمه شدند
خوابت را هم دیگر ندیدم
وکابوس شدی
نیمه شب نه صبح بهار
باران که ببارم تو چتر نمیشوی روی دلت
و همه ی کریستالهای مغازه های تهران توی دل من هری
می ریزند پایین .