اکبر محمدی درگذشت !!!!!!!
در عبارت فوق معنی کلمه درگذشت را پیدا کنید .
http://www.sharghnewspaper.com/850510/html/iran.htm
اکبر محمدی درگذشت !!!!!!!
در عبارت فوق معنی کلمه درگذشت را پیدا کنید .
http://www.sharghnewspaper.com/850510/html/iran.htm
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
یکشنبه 23 ژوییه (7) 2006
باد که می گذرد از گوشه ی دلت
مرا به یاد بیاور
که حسودی می کردم
حتی به دگمه ی لباست
به شیشه ی عینکت
تنهاییم را با صدای تو شانه می زدم
یک روز، ده روز، یک سال
تو که نیستی انگار آخرالزمان من است
من به پایان دنیایم رسیده ام
رستاخیز هم دروغ بزرگیست
تا آرام بمیریم و صدامان در نیاید .
مذهب شوخی بزرگی بود که می خندید
یک بازیچه که خدا ساخته بود
پیامبران عروسکهای خیمه شب بازیش بودند .
ما کودکانی که مبهوت می شدیم و کف می زدیم
صدای ما که آواز می شد ، آیه می شد
کتاب می شدیم در دست خدا
ما را می خواند
هی می خندید
مست می کرد با اشکهای ما در ایستگاه مترو
جنون فصل آخر بود برای من
با پیراهنی سرخ
خدا باز می خندید
خدا مست بود
من را ساخت ، دلم را یادش رفت
تو که آمدی گفتی :
شاعریم را دور بیندازم
صورتم را خوره ببرد
هیچ اتاقی با یاد تو گرمم نکند
اسمت هی توی دلم خودش را به دار می کشد
بمیری خونت را گردن می گیرم
شاعر هم نیستم آقااین تب و درد است که می خواندم
ناله ی سرد است که می خواندم
در دل این شهر پر از زمزمه
نعره ی مرگ است که می خواندم
تلاش آن روز ها بود برای قافیه سازی با صوت و لحن در کلاس ادبیات و من یکه جلوی دبیر که میشود درد و سرد و مرگ را قافیه آورد . و این حرف توی کلاس ادبیات یک جور فحش ناموسی حساب می شد آن روزها . کی بود ؟ ۱۳۷۴ به گمانم !
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
باشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن کآن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرد
از برق این زمرد رو دفع اژدها کن
بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی
تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن
واقعا باید پای این شعر اسم شاعر رو نوشت ؟ از تک تک حروف داره صدای مولانا میاد