بهار كه باشي زندگي دست از سرت بر نمي دارد
هي بايد ضجه بزني برويد كنار
و مردم
تيله هايشان را توي جمعه بازار به قيمت مي فروشند .
من چه كار كنم ادامه ي زندگيم از دست خدا افتاد و هزار تكه شد ؟
مثل ليوانهاي نشكن فرانسوي .....
آبان که بیاید تنم را به خزر می سپارم
زادنم با تابستان باشد
پاییز در آغوشم زرد نمی شود ؟
من که پر پر می شوم توی دستهات
پیچک هم که باشم به بالای تو می رویم
ماه هم که باشم
به اندام تو می تابم
به دوش می کشی هر چه خاطره را
دفنشان که می کنی رویش ارکیده می کاری
صدات خنکای صبح پاییز است
من نان گرم بگیرم
دنبالت می گردم
من منتظرت هستم
رک و راست بگویم
دیر کنی
می روم
من فرشته نیستم
انسانی هستم که عضلاتش درد می گیرد .
نگاه تو به یک جنگ جهانی می مانست
بکشی مرا راحت می شوم
تیر خلاص نه آتش بس
این همه خون برای چیست ؟
آغوش تو امنیت است .
سهشنبه 29 اوت (8) 2006
باد که می گذرد از گوشه ی دلت
مرا به یاد بیاور
که حسودی می کردم
حتی به دگمه ی لباست
به شیشه ی عینکت
تنهاییم را با صدای تو شانه می زدم
یک روز، ده روز، یک سال
تو که نیستی انگار آخرالزمان من است
من به پایان دنیایم رسیده ام
رستاخیز هم دروغ بزرگیست
تا آرام بمیریم و صدامان در نیاید .
مذهب شوخی بزرگی بود که می خندید
یک بازیچه که خدا ساخته بود
پیامبران عروسکهای خیمه شب بازیش بودند .
ما کودکانی که مبهوت می شدیم و کف می زدیم
صدای ما که آواز می شد ، آیه می شد
کتاب می شدیم در دست خدا
ما را می خواند
هی می خندید
مست می کرد با اشکهای ما در ایستگاه مترو
جنون فصل آخر بود برای من
با پیراهنی سرخ
خدا باز می خندید
خدا مست بود
من را ساخت ، دلم را یادش رفت
تو که آمدی گفتی :
زن هنوز باکره بود
و در آشپزخانه
شعر مینوشت با عطر لیمو
.
خدا پیامبری مبعوث کرد
در رقابت با زنی
که به کودکش شیر می داد
چهارشنبه 16 اوت (8) 2006
پ ن : هی خدا ! فکر نکن با رشوه ای که بهم دادی دست از سرت بر می دارم ! من کلی باهات حساب کتاب دارم .
جمعه 11 اوت (8) 2006
من جوانه زدم
روشن شدم
مست از صدایی شدم که از من نبود
دور بود و هیچگاه به ابتذال همخانه بودن نمی نشست
چون معبدی در قله ی کوه
و من افلیج نذر شفا کرده ام
سرم را که خم کردم برای دیدنش
هزار تبر تشنه ی گردنم شد
و هزار زن در خوابم
کودکشان را سر می بریدند
من روشن بودم از تو
خورشید شدی و من شمعهام را فروختم
سیاهی کجا بود که ریخت به دلم و شب بود
تو غروب کرده بودی در چشمهام
از من دور بودی
کدام زن تو را زایید ؟
به کدام نیت شیر خوردی ؟
آشوب آشوب آشوب
چه طوفانیست در دستهات
من را به خانه نمی بری ؟
خیابان که خانه نمی شود برای دلم
تب کردم باز ؟
تو که نبودی با شراب کدام شهر پاشویه ام دادند ؟
شیراز که تو را زاد می داند الان کجایی ؟
بهار که باشم چه فایده ؟
پ ن : هی خدا ! فکر نکن با رشوه ای که بهم دادی دست از سرت بر می دارم ! من کلی باهات حساب کتاب دارم .
اکبر محمدی درگذشت !!!!!!!
در عبارت فوق معنی کلمه درگذشت را پیدا کنید .
http://www.sharghnewspaper.com/850510/html/iran.htm
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
یکشنبه 23 ژوییه (7) 2006