۱۳ آذر ۱۳۸۶

جلوگیری از ارتقا آلت تناسلی مردان !



خواهر
بیا چکمه های ساق بلند چرممان را بپوشیم
ما
به اندازه ی چکمه های نظامی خطر ناک شده ایم

هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا



بوسه بر دیوار



و من هنوز هم عاشقم
و این همه برادران یوسف
در چشمان تو چه می کنند
فرامرز سه دهی

۱۰ آذر ۱۳۸۶

چیزشعر


پشت هر پنجره
یک عقرب سیاه
به عقربک ساعت آویزان مانده

در خیابان
زن
زیر چادرسیاه ابرهای زمستانی
قد می کشید

من تماشا بودم
ابر در کوچه
زیر چرخ دوچرخه ای له شد .


۶ آبان ۱۳۸۶

بهار در پاییز


تنها شعر
ـ به جای یک بخاری گازی
یا اندام پرشکوه مردانه ی تو

در حضور همیشگی زمستان در خانه ـ
مرا گرم می کند .

۴ آبان ۱۳۸۶

باهار در 30 روزی که گذشت


این یک ماهه داشتم به اصرار عزیزی داستان ها و شعر های این چند ساله را سر و سامان می دادم . یک داستان هم توی ماندگار شماره مهر در آوردم . هر چند از چاپ آن در

داخل ایران نا امیدم . شعر هام را یا می گویند اروتیک است یا کفر و نمیدانم این آقایان ناشر ها چه برادر خواندگی با قسمت سانسور ارشاد دارند که بیشتر از آنها حرص می زنند

برای تکه پاره کردن شعر ها . انگار دلشان نمی آید گناه را گردن سانسور چی جماعت بیندازند . می خواهند این امر بین خودشان و شاعر به تساوی قسمت شود .


۲ آبان ۱۳۸۶

شخصی


آقای عزیز
آقای من
نازنین من
به همون خدایی که نمی پرستی و نمی پرستم
عاشقتم

باهار


۱ آبان ۱۳۸۶

چت (به کسر چ)


سکوت هیچ چیزی ندارد . دلتنگی دارد . همه ی آن چیزی را دارد که نداشتن دارد . نداری . نیست . که جایی توی خانه های دیگر هست - صدای جیغ کودکی

که عروسکش را دایی نوجوانش از دستش گرفته و سر لج افتاده با چشمهای بسته فقط جیغ می زند- اینجا توی خانه ی من سکوت هست . و همه ی آدمها توی آلبوم خوابیده اند .

سکوت مهمانی این خانه را برای همه دلپذیر کرده . آیند و روند زوجهای نیمه عاشق و تخت خواب من که نوش جانشان . گوارای وجودشان . رفیق ! هیچ کس اینجا نیست

. همه سرشان را کرده اند زیر پتوی خودشان . بهار پنجره را باز می کند بوی پاییز شره می کند روی لبه ی شومینه و قاب عکسهای خیس جا می مانند وسط رودخانه ی همان دهی که اسمش هم یادم نیست .
داستان خوبی می شود حکایت تنهایی و سکوت . سیگاری که سر بالا نگه میداری که ذره دره اش تو را ببرد به هوا به آسمان همین تهران کوفت گرفته . جایی تو هم توی همین شهر داری خودت را می فرستی وسط آسمان که ستاره هایش .. مرده شور ستاره هایش را ببرد....
مبایل خاموش
دوشاخه تلفن کشیده
باهار پرتاب شده وسط وسط وسط وسط آسمان

۲۰ مهر ۱۳۸۶

ارادت


ارادت حسی قلبی ، ناشی از عشق و ایمان است.
از آداب چله این است که سالک نپرسد و دلیل نخواهد. شرط راه اعتماد است و ایمان. چنان که بهار کرد.
با این وجود نمی توانستم نگویم که من نه مرادم باهار را و نه باهارم مرید است مرا. که باهار خود هزار بار مرا مراد است. و این « چله » تقاضای شخصی مردی است از همسرش . همین. البته که گاهی ، آدمی ناگزیر است جهت ادامه راه اندکی در مامنی بیتوته کند ، تا باز شناسد خود و جایگاه خود را، که ظلالت در گمراهی است
مراد

۳۰ شهریور ۱۳۸۶

title unknown


این وبلاگ ۴۰ روز تعطیل است

پ.ن : چله نشسته ام یک مراد را که مرا به مریدی راه داده به حریم امن تنش ...


داستان آن لاین


میدانی از مردها توقع چندانی نیست . همین که جورابشان بو ندهد و بلد باشند بدون گاز گرفتن لب پایین ماچت کنند و تخم مرغ نیم بند بپزند می شوند مرد ایده ال اصولا نباید توقع زیادی ازشان داشت . نا امیدت می کنند . اصلا یک باره چشم باز می کنی می بینی خاک بر سر شده ای از دست یکی شان . ولی این یکی فرق می کند جان آقام . مثل عاشقی اول را می ماند که دل آدم هی می آید تا دم دهن آدم و فکر میکنی یک هو در عرض یک ساعت شده ای زیباترین زن عالم . می دانی عاشقی آدم را این کار می کند . زن را عشق زیبا می کند وگرنه از مردها که انتظاری نیست . چه می فهمند زن چی توی دلش هست .


۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

داستان آن لاین 6


مرده ها ما را یادشان رفته . مادر بزرگ را اصلا میدانی چند سال است درخوابم هم نیامده ؟ تازه او که عزیز دردانه اش بودم و باباجان که اصلا جز یکی دوبار همان اوایل و حاجی بابا هم که چند بار به مناسبتهایی که میگویم بعد ... مرده ها انگار حال و احوال ما برایشان فرقی نمی کند . حالا تو هی خیرات کن و آن جعبه شیرینی را شبهای جمعه بگذار دم کارگاه . که چی بشود ؟ رشوه می دهی به مرده هات ؟ چند بار برایت نشستم از آن دنیا گفتم و تناسخ و هر چیز دیگری که از سرت بیفتد این دو پاره استخوان را هی نکشی نبری بهشت زهرا .
لعنت به این ترافیک لعنتی شب عید . مادر من ! حالا نمی شد هفته ی قبل می آمدیم یا می گذاشتی برای روز دوم و سوم این جماعت بروند چه میدانم شمال و مشهد که این اتوبان این جور پدرمان را در نیاورد ؟ دوساعت شده خودت بگو چقدر راه آمدیم ؟ دویست متر شد ؟


۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۶

(title unknown)


و عشق صدای فاصله هاست
و عشق صدای فاصله ها
و عشق صدای فاصله
و عشق صدای
و عشق
و
....
آنقدر فاصله بود که چیزی میان ما باقی نماند ............


۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۶

جمع ضدین


اینقدر دور از تو
باور نمی کنم
آن سوی جغرافیا
از حضور تو
خسته ام
در ته خاطره هام


لالایی


لای لای لای
ناز تارهای تار
دستهای خسته و کیبورد دیوانه
لای لای لای
شعری که مرد
توی راه بیمارستان دولتی
راه دور
پرنده های آبستن
لای لای لای
کسی مرا بخواباند
از این بیداری وحشتناک


۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۶



این که من تو را دوست دارم چه ارتباطی به تو دارد ؟
گوته و بنا به روایتی از نیچه

یادآوری


همیشه یه نفر هست که بگه :
هی !
زندگی همچین هم قشنگ نیست !!!!!!!!!!

فرهنگ لغات


عشق
نشخوار پس از هر هم آغوشي بود
تا از يادمان برود در بستر ممنوع خوابيده ايم
دلم یه شب مستی میخواد ... بارون میخواد ... عشق میخواد ... دادزدن تو کوه میخواد ... دلم میخواد از این شهر برم ...
زندگی بدون دلخوشی ...
نبسته ام به کس دل نه بسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
وقتی از درد به خودت میپیچی کسی نیست نگرانت باشه ... وقتی دلت نصفه شب آب میخواد کسی نیست بیاره ... وقتی دلتو سگ خورده ... وقتی شانست رو کولی برده ...

جدایی گمان برده بودم ولیکن نه چندان که یک سو نهی آشنایی

رو تخته بشورن این زندگی سگی رو ... نسترن به گمونم دوباره دارم پریود روحی و جسمی با هم میشم ...