۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۸

کوزه مرد



مثل زن آبستنی که جنین مرده اش را به خوردش داده باشند همه ی خاطره هام با تو را بالا می آورم.


این را نوشتم در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت21:24من باهار نارنج

۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸

گیر کرده ایم روی یک بعد از ظهر داغ و هی ...


خشونت بد نیست . انسان حرمت ندارد . بنگ بنگ بنگ

خارجی - ۱۳۵۶ - میدان ۲۴ اسفند
نزن برادر گلوله درد دارد . گلوله می دراند . گلوله می کشد . رحم کن به این شلال موی خرمایی که افتاده روی پیشانیم . رحم کن به چشم انتظاری مادرم . بزنی قاب می شوم می روم روی تاقچه ... مادر پیر می شود .

بنگ بنگ بنگ

خارجی - ۱۳۷۸- دانشگاه تهران

نزن برادر . گلوله درد دارد . گلوله می کشد . تن حرمت دارد .جان حرمت دارد .
فاصله ی بالکن تا کف زمین سیمانی خیلی زیاد است .

بنگ بنگ بنگ

خارجی - همینجا - همین نزدیکی

می زنم برادر . تا بدانی گلوله درد دارد . تا قاب بشوی بروی روی تاقچه خانه مادرت . تا همه فامیلت سهمیه بگیرند بروند توی همان دانشگاهی که توش مرا کشتی . می زنم برادر . می بینی گلوله درد دارد .


این را نوشتم در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت20:53من باهار نارنج

۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

خانه ام آتش گرفته ست ...


همراه شو عزیز

تنها نمان به درد

کاین درد مشترک

هرگز جدا جدا درمان نمی شود

این را نوشتم در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت12:8من باهار نارنج

۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸

این خانه هنوز نا امن است


این خانه هنوز خانه ای نیست که بتوان توش شمعدانیهات را آب بدهی و برای بچه ات مادری کنی. این خانه هنوز خانه ای نیست که بتوانی زن بودنت را با روبان قرمزی بیارایی و موهات را دم اسبی ببندی و پرده ی سفیدی که دید روبه روی تو را کور میکند برداری.

در این هجوم یکباره ی غم و حس عمیق درد باید ادامه داد.

وقتی رکسانا نیستی که پاس امریکایی نجاتت بدهد سرت مثل دل آرا می رود بالای دار.

پی نوشت: میدانم که آن دختر احتملا آدم کشته. به بدترین شکل و بهترین شکل هم فرقی نمیکند.احتمالا جان یک آدمیزاد را گرفته. احتمالاحق حیات را از زنی دیگر سلب کرده. می گویم احتمالا چون تنها به دلیل اقرار خودش محکوم شد و بعد حرف خودش را پس گرفت. شواهد و اقاریر و مدارک چیزی را ثابت نکرد و اعدام شتابزده در هنگامی که فرصت دوباره ای به او داده بودند که رضایت یا گل دیگری به سر خودش بگیرد بعد از سپیده صبح و بدون حضور خانواده اش نشان میدهد جایی شدیدا می لنگیده.

خانم رکسانا هم درگیر مجموعه ای احتمالات شد! ولی با سلام و صلوات کشور را ترک میکنند و احتمالا هم به برکت خبر سازی گسترده جمهوری اسلامی آینده درخشانی هم در پیش دارند.


شاکیان روزنامه سلام

این را نوشتم در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت10:52من باهار نارنج

۳ اردیبهشت ۱۳۸۸

یک شب آتش در نیستانی فتــــــــــــــــــــــــــــــاد !


آتش زدن نیزارهای تالاب پریشان تعداد بسیار زیادی از پرندگان مهاجر و لاک پشتهاو مارها و جانوران خشکی زی اطراف تالاب رابه طرز دردناکی به کام مرگ برده که این اتفاق دور از چشم ماموران سازمان محیط زیست اتفاق افتاده است.


همزمان در مزدیسا منتشر شد


این را نوشتم در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت18:33من باهار نارنج

۱ اردیبهشت ۱۳۸۸

الف نام دیگر برگهای پاییزیست


جنازه ی ترا

کلاغها

روی پاییز شیروانی

بدرقه می کردند

این را نوشتم در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت17:13من باهار نارنج

۲۰ فروردین ۱۳۸۸

برای ا.م

یا بستر ممنوع خویش را

کنار رود بگسترانيم
و بارور کنيم
درياهايي که بين ما فاصله مي اندازند

این را نوشتم در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت20:56من باهار نارنج

۱۸ فروردین ۱۳۸۸

یک پیاله شعر


صبحمان با این شعر مجتبی آبی شد:


کجای خنده من رنگ زعفران دارد؟

کجای قصه تنور است؟ بوی نان دارد


که باز "های" مرا "هوی" باد می­بلعد

سکوت فرصت نشخوار ، بیکران دارد

نباید از تو بگویم که باد می­دزدد-

- تمام ابر دلی را که آسمان دارد

غروب سایه ی موریانه ها تهوع شب

بدا به حال درختی که استخوان دارد

ایران من

گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد

یعنی که تو را می طلبم خانه به خانه

۱۴ فروردین ۱۳۸۸

نشخوار


عشق نبود یک جور چسبیدگی یک آدم بود به یک آدم . این که می‌گویند عشق اسمی بود که توی ادبیات گذاشته بودند روی این رابطه . زندگی که ادبیات نیست . یک چیز درهم و برهمیست از خوردن و خوابیدن و شاشیدن و ریدن به هیکل آدمهایی که هی می آیند می کوبند توسرت که آدمی را آدمیت لازم نکرده داشته باشد . بنشین توی یکی از همین دکانهایی که پول یک آدم را می گذرند روی جان یک آدم دیگر و شیره ی زندگیت را می کنند توی شیشه و تو با یک سیخ بال کباب شده سر می کشی بالا سلامتی یک از خودت بیچاره تر .

این را نوشتم در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت14:32من باهار نارنج

۱۰ فروردین ۱۳۸۸

تمام ویرگول های دنیا مرا یاد تو می اندازد.


تناسخ برای من

مذهبیست

که امید برگشتن تو را زنده می کند

دوستت دارم و این دوستت دارم ها دارد ورد می شود روی لبم و هر بار که پا از خانه بیرون می گذارم به جای خالی همان ماشینی خیره می شوم که درش را کوبیدم و تو نیامدی بالا و رفتی خانه خودتان و من ماندم و بغضی که تا چهار طبقه نتوانست توی گلوم بماند و کلید را که چرخاندم های های گریه من گم شد میان آن همه سکوت که توی خانه محبوس بود.

این را نوشتم در دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت20:47من باهار نارنج

۲۹ اسفند ۱۳۸۷

آنکس که سوگوار کرد خاک مرا

امید میرصیافی وبلاگ‌نویس در زندان جان باخت

این جامه ی سیاه معلق را چگونه پیوندیست با سرزمین من؟

آنکس که سوگوار کرد خاک مرا

آیا شکست در رفت و آمد حمل این همه تاراج؟

این سرزمین من چه بی دریغ بود....

این را نوشتم در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت0:2من باهار نارنج

۲۳ اسفند ۱۳۸۷

پدرم

نفرین بر زمان که می گذرد

و حواسش نیست

این همه سفید

میهمان ناخوانده شقیقه های مهربان تو شد


این را نوشتم در جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت18:47من باهار نارنج

۷ اسفند ۱۳۸۷

شمال در چشم های توست

تو نبودی کودکان مرا سیل برد

تو نبودی پسران مرا گرگ خورد

تو نبودی دختران مرا آل برد


خدا که ندارم تو آخر الزمان من میشوی

از تپه های "کریشناو" می گذرم


پی نوشت: یک نفر هست که میداند تپه های کریشناو کجاست. و او مرد دو سیلابی من است.


این را نوشتم در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت20:59من باهار نارنج

۲۷ بهمن ۱۳۸۷

مترسک

بهمن کوچک

کنت

فلسفه

همه شان سرطانزا هستند

باور کن


این را نوشتم در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت19:50من باهار نارنج

۲۳ بهمن ۱۳۸۷

سعادت آباد


تهران

چشم های توست

که این همه باران دارد



این را نوشتم در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت22:43من باهار نارنج

۲۲ بهمن ۱۳۸۷

نیستم

نام نزدیک ترین کسان خود را

از یاد برده ام

سال تولدم

و نام کودکم

* با احترام به سید علی صالحی


این را نوشتم در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت21:33من باهار نارنج

۱۹ بهمن ۱۳۸۷

انگار نبوده ایم


هیچ گاه در پیچ تند هیچ خیابانی رکاب نزده ام و دنبالت تا هیچ دبیرستانی زیر باران نم نم آبان ماه گرگان قدم تند نکرده ام و سیلی از هیچهیچ دختری ... پسر عمه ای نخورده ام و چادر سیاه تو را با

میدانی که من هرگز نبوده ام و تو در بالابلندی بلوغ بدجور به آسمان گند این سرزمین چسبیدی.

ستاره نبودی من مردَت شدم.


این را نوشتم در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت20:8من باهار نارنج

۱۵ بهمن ۱۳۸۷

من درگذشته ام


من در گذشته ام

در گذشته ام

"توسط" نداشتم

خودم را "مرتکب" شدم


این را نوشتم در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت18:52من باهار نارنج

۱۹ دی ۱۳۸۷

این یک زن است


توفیر دارد آنچه آموخته ای از حاشیه دخترانه زندگیت با این زنانگی شیرین و ناهاری که می پزی و می ماند روی گاز و تو میروی و پیراهن سبزت را می پوشی.

تفاوت دارد آن اقبال دخترانه با این مستی زنانگی که توی بوی آبلیموی سالاد شیرازی که باید ریزتر از این که هست می بود گم شده ای.

هزار فرسنگ راه است بین آن دوشیزگی ترد دخترانه با این خرامیدن آرام توی اثاث خانه برای یافتن دکمه کنده شده ای که برود و بنشیند روی جیب پیراهن تو.


این را نوشتم در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت20:6من باهار نارنج