مثل زن آبستنی که جنین مرده اش را به خوردش داده باشند همه ی خاطره هام با تو را بالا می آورم.
۲۷ اردیبهشت ۱۳۸۸
۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۸
گیر کرده ایم روی یک بعد از ظهر داغ و هی ...
خارجی - ۱۳۵۶ - میدان ۲۴ اسفند
نزن برادر گلوله درد دارد . گلوله می دراند . گلوله می کشد . رحم کن به این شلال موی خرمایی که افتاده روی پیشانیم . رحم کن به چشم انتظاری مادرم . بزنی قاب می شوم می روم روی تاقچه ... مادر پیر می شود .
بنگ بنگ بنگ
خارجی - ۱۳۷۸- دانشگاه تهران
نزن برادر . گلوله درد دارد . گلوله می کشد . تن حرمت دارد .جان حرمت دارد .
فاصله ی بالکن تا کف زمین سیمانی خیلی زیاد است .
بنگ بنگ بنگ
خارجی - همینجا - همین نزدیکی
می زنم برادر . تا بدانی گلوله درد دارد . تا قاب بشوی بروی روی تاقچه خانه مادرت . تا همه فامیلت سهمیه بگیرند بروند توی همان دانشگاهی که توش مرا کشتی . می زنم برادر . می بینی گلوله درد دارد .
۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
خانه ام آتش گرفته ست ...
همراه شو عزیز
تنها نمان به درد
کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا درمان نمی شود
۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۸
این خانه هنوز نا امن است
در این هجوم یکباره ی غم و حس عمیق درد باید ادامه داد.
وقتی رکسانا نیستی که پاس امریکایی نجاتت بدهد سرت مثل دل آرا می رود بالای دار.
پی نوشت: میدانم که آن دختر احتملا آدم کشته. به بدترین شکل و بهترین شکل هم فرقی نمیکند.احتمالا جان یک آدمیزاد را گرفته. احتمالاحق حیات را از زنی دیگر سلب کرده. می گویم احتمالا چون تنها به دلیل اقرار خودش محکوم شد و بعد حرف خودش را پس گرفت. شواهد و اقاریر و مدارک چیزی را ثابت نکرد و اعدام شتابزده در هنگامی که فرصت دوباره ای به او داده بودند که رضایت یا گل دیگری به سر خودش بگیرد بعد از سپیده صبح و بدون حضور خانواده اش نشان میدهد جایی شدیدا می لنگیده.
خانم رکسانا هم درگیر مجموعه ای احتمالات شد! ولی با سلام و صلوات کشور را ترک میکنند و احتمالا هم به برکت خبر سازی گسترده جمهوری اسلامی آینده درخشانی هم در پیش دارند.
شاکیان روزنامه سلام
۳ اردیبهشت ۱۳۸۸
یک شب آتش در نیستانی فتــــــــــــــــــــــــــــــاد !
آتش زدن نیزارهای تالاب پریشان تعداد بسیار زیادی از پرندگان مهاجر و لاک پشتهاو مارها و جانوران خشکی زی اطراف تالاب رابه طرز دردناکی به کام مرگ برده که این اتفاق دور از چشم ماموران سازمان محیط زیست اتفاق افتاده است.
همزمان در مزدیسا منتشر شد
۱ اردیبهشت ۱۳۸۸
الف نام دیگر برگهای پاییزیست
جنازه ی ترا
کلاغها
روی پاییز شیروانی
بدرقه می کردند
۲۰ فروردین ۱۳۸۸
۱۸ فروردین ۱۳۸۸
یک پیاله شعر
کجای خنده من رنگ زعفران دارد؟
کجای قصه تنور است؟ بوی نان دارد
که باز "های" مرا "هوی" باد میبلعد
سکوت فرصت نشخوار ، بیکران دارد
نباید از تو بگویم که باد میدزدد-
- تمام ابر دلی را که آسمان دارد
غروب سایه ی موریانه ها تهوع شب
بدا به حال درختی که استخوان دارد
۱۴ فروردین ۱۳۸۸
نشخوار
عشق نبود یک جور چسبیدگی یک آدم بود به یک آدم . این که میگویند عشق اسمی بود که توی ادبیات گذاشته بودند روی این رابطه . زندگی که ادبیات نیست . یک چیز درهم و برهمیست از خوردن و خوابیدن و شاشیدن و ریدن به هیکل آدمهایی که هی می آیند می کوبند توسرت که آدمی را آدمیت لازم نکرده داشته باشد . بنشین توی یکی از همین دکانهایی که پول یک آدم را می گذرند روی جان یک آدم دیگر و شیره ی زندگیت را می کنند توی شیشه و تو با یک سیخ بال کباب شده سر می کشی بالا سلامتی یک از خودت بیچاره تر .
۱۰ فروردین ۱۳۸۸
تمام ویرگول های دنیا مرا یاد تو می اندازد.
مذهبیست
که امید برگشتن تو را زنده می کند
دوستت دارم و این دوستت دارم ها دارد ورد می شود روی لبم و هر بار که پا از خانه بیرون می گذارم به جای خالی همان ماشینی خیره می شوم که درش را کوبیدم و تو نیامدی بالا و رفتی خانه خودتان و من ماندم و بغضی که تا چهار طبقه نتوانست توی گلوم بماند و کلید را که چرخاندم های های گریه من گم شد میان آن همه سکوت که توی خانه محبوس بود.
۲۹ اسفند ۱۳۸۷
۲۳ اسفند ۱۳۸۷
۷ اسفند ۱۳۸۷
شمال در چشم های توست
تو نبودی کودکان مرا سیل برد
تو نبودی پسران مرا گرگ خورد
تو نبودی دختران مرا آل برد
خدا که ندارم تو آخر الزمان من میشوی
از تپه های "کریشناو" می گذرم
پی نوشت: یک نفر هست که میداند تپه های کریشناو کجاست. و او مرد دو سیلابی من است.
این را نوشتم در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت20:59من باهار نارنج
۲۷ بهمن ۱۳۸۷
۲۳ بهمن ۱۳۸۷
سعادت آباد
چشم های توست
که این همه باران دارد
۲۲ بهمن ۱۳۸۷
۱۹ بهمن ۱۳۸۷
انگار نبوده ایم
میدانی که من هرگز نبوده ام و تو در بالابلندی بلوغ بدجور به آسمان گند این سرزمین چسبیدی.
ستاره نبودی من مردَت شدم.
۱۵ بهمن ۱۳۸۷
من درگذشته ام
در گذشته ام
"توسط" نداشتم
خودم را "مرتکب" شدم
۱۹ دی ۱۳۸۷
این یک زن است
تفاوت دارد آن اقبال دخترانه با این مستی زنانگی که توی بوی آبلیموی سالاد شیرازی که باید ریزتر از این که هست می بود گم شده ای.
هزار فرسنگ راه است بین آن دوشیزگی ترد دخترانه با این خرامیدن آرام توی اثاث خانه برای یافتن دکمه کنده شده ای که برود و بنشیند روی جیب پیراهن تو.