۲۱ تیر ۱۳۸۸

یک بام و دو هوا


چاقو ابزار مفیدیست. از زمانی که انسان توانست سنگ را صیقل بدهد و تیز کند و پوست حیوانات را بکند و درختان را قطع کند توانست کم کم راهش را به مدنیت هم بگشاید. چاقو فروشی هم البته حرفه ی شریفیست. زنجانی ها و کردهای عزیز هم دستشان درد نکند که چاقوهای خوبی می سازند.
حکایت نوکیا قصه ی چاقو فروشیست که چاقو فروخته به گزمه ی مستی که سر شب افتاده پی ناموس مردم. چاقو را فروخته، پولش را هم دو لا پهنا گرفته.فردا که چاقو را از پهلوی جنازه بدبخت کشیده اند بیرون می گوید : به من چه! من به همه چاقو فروختم.
پی نوشت: دنیا دارد دنیای بهتری می شود. آدیداس فهمیده اگر از کارگران کودک پاکستانی استفاده کند ، مردم دیگر محصولاتش را نمی خرند. اگر شرکتی بگوید محصولاتش سبز است ( دوستدار محیط زیست) فروشش بیشتر می شود. اگر هم کمپانی معظمی بگوید ابزار جاسوسی فروخته به یک دولت خشن مذهبی دیکتاتور ، مردم یک جاییش را پاپیون می کنند می زنند توی سرش.

فرزندان وطن


هر جا مردم باشند همانجا مجلس است.

۱۸ تیر ۱۳۸۸

تاریخ قضاوت خواهد کرد


آقای کیهان !

یقینا خون مسلمانان کشته شده در چچن، کشمیر، و چین روزی گریبانتان را خواهد گرفت.

حواستان باشد دارید زیر علم چه کسی سینه میزنید. این قبر مرده تویش نیست برادر!

هیچ وطن فروشی عاقبت به خیر نشده. این خاک حرمت دارد.

هیجده تیر را از یاد نبرده ایم همانطور که 13 آبان را و همانطور که سی تیر را و همانطور که 15 خرداد را ...


یادآوری: محمد عبد خدایی هنوز زنده است و دکتر فاطمی شهید شد. کسانی که اسلحه دست او دادند همانهایی هستند که اسلحه و موتور دست سعید عسگر دادند. ما یادمان نمیرود.

نمی بخشیم و فراموش نمی کنیم

هجده تیر



پدر آن سال رفته بود زیارت. نه به خواست خودش ، به اصرار مادر که می خواست حاجی گفتنش به پدر راست باشد. من در فکر بودم که کنکور چه خوابی برایم دیده و آیا می شوم دانشجوی ورودی هفتاد و هشت ؟(که شدم).

بعد از روزنامه اطلاعات میهمان هر روزه ی خانه ما ، سلام بود و من می دانستم کسانی تیغ کشیده اند روی نویسنده ها. پدر فروهر ها را می شناخت. پوینده و مختاری را هم دیگران می شناختند. خودم اما بیشتر از همه سعیدی سیرجانی را دوست داشتم با آن کتابهای چاپ سربی که از کتابفروشی روبه روی بازار نعلبندان گرگان می خریدم.

پدر که برگشت با خودش یک نسخه روزنامه الحیات آورده بود و من تازه دیدم که میشود توی خیابان به جز تصادف ، جور دیگری هم مرد.

ورود به کاشان بی آب و علف و داغ و برهوتی که پر از چادر سیاه و موتور و عقرب بود آنقدر وحشت آور نبود برای من - دختر شمالی - که دیدن چهره های از تعصب به رنگ خون درآمده ی بسیجی های دانشگاه. اول بار در زندگیم دیدم که مشت چطور کوبیده می شود روی دهان و دندان پرت میشود بیرون و خون میپاشد روی دیوار.

اولین امضای من، هویت من پای برگه ای رفت که میخواست عبد الله نوری آزاد شود.

اردیبهشت هفتاد و نه شب مرا خواستند خانه سرایدار خوابگاه. معاون امور دانشجویی ( آقای فهیمی تبار یادتان هست ایشان اتاقشان روبه روی اتاق شما بود.) و گفتند یا خفه می شوی یا می بندیمت به یکی از پسرهای دانشگاه. نمی دانم بچه های بسیج آن روزها می دانستند دارند زیر علم کی سینه میزنند؟ از پدرم گفتند که نیروی پاکی است و درست نیست من نام او را لکه دار کنم. گفتند یکی از نگهبان ها مرا دیده که از روی نرده های خوابگاه پریده ام و شب رفته ام بیرون. گفتند حاضر است شهادت بدهد. و شهادت هم داد.

بقیه را هم خواسته بودند.

من امروز می روم انقلاب.

پنج‌شنبه 9 ژوییه (7) 2009

۱۷ تیر ۱۳۸۸

مبارزات مدنی مردم ایران - قسمت اول


قیام تنباکو در ایران نخستین جنبش عمومی و گسترده ناشی از اتحاد عمومی با علما بود. ناصرالدین شاه با عقد یک قرار داد در ماه رجب سال ۱۳۰۷ امتیاز تنباکو را به مدت پنجاه سال به یکی از اتباع انگلیسی به نام تالبوت سپرد.

اعطای این امتیاز به تالبوت کشت کاران تنباکو خریداران و فروشندگان آن را مواجه با نگرانی و آسیب می‌کرد. با این اقدام در حقیقت انبوه اصناف بازاریان تنباکو به یک شرکت بیگانه فروخته شدند و این عده ناگهان متوجه شدند که در واقع از کسب و کار مستقل خود منع و تبدیل به فروشندگانی شده‌اند که در مقابل کار برای یک شرکت انگلیسی دستمزد دریافت می‌دارند.

ولف (سیاست‌مدار متنفذ انگلیسی که با دادن رشوه انحصار تنباکو را به تالبوت واگذار کرد) و دوستان بازرگانش بدلیل عدم شناخت از بافت اجتماعی ایران نتوانستند موضع اصناف و قدرت بازاریان ایرانی را درک کنند. از سوی دیگر اصناف و بازارایان شهر نشین بر خلاف روستائیان از پشتوانه کافی برخوردار بودند. آنها اقتدار مالی و ارتباط تنگاتنگی با علمای دینی داشتند بطوریکه اگر علما و اصناف دست بدست هم می‌دادند می‌توانستند مردم را در سراسر کشور به قیام دعوت کنند.

این همبستگی سبب شد تا فریاد اعتراض بر ضد امتیاز انحصاری تنباکو در بازار شهرهای عمده مانند تهران تبریز، اصفهان، شیراز، مشهد آغاز شد. در شیراز سید علی اکبر فال اسیری داماد و مشاور میرزای شیرازی خروشید و در مشهد تعداد زیادی از تجار و افراد معتبر با مراجعه به مجتهدان شهر اظهار داشتند که امتیاز تنباکو موجب شکست آنها خواهد شد و به این ترتیب پیشتیبانی مجتهدان را خواستار شدند.[نیازمند منبع] همان شب عده زیادی در مسجد گوهر شاد گرد هم آمدند و دست به تحصن زدند وجمعیت فریاد اعتراض و مخالفت با انگلیس و امتیاز انحصاری را سر می‌دادند. دیری نگذشت که آتش خشم مردم تمام شهر را فرا گرفت و بازارها تعطیل و خیابانها پر از جمعیت شد. اقدام صاحب دیوان که کشویده بود با توسل به زور قوای نظیمه دکانها را باز کند آتش خشم آنان را تیزتر ساخت. در اصفهان یکی از تجار معتبر ترجیح داد که کلیه موجودی توتون و تنباکوی خود را بسوزاند و اینگونه از تسلیم آن به شرکت انگلیسی خودداری کند. این اقدام در ظاهر تأثیر بسزایی در مردم بر جای نهاد.

تعطیل بازار، جلوگیری از ورود کارگزاران، امتیاز انحصاری به مزارع تنباکو، پاره کردن آگهیهای شرکت انگلیسی، سوزاندن تنباکو، نوشتن عریضه، فرستادن نمایندگان متعدد نزد شاه و تحصن در آستان حضرت عبدالعظیم از اقدامات اعتراض آمیز اصناف و بازاریان در شهرهای مختلف بود. صدور فتوای آیت الله میرزا محمد حسن شیرازی، مرجع تقلید وقت مبنی بر تحریم تنباکو از مهم‌ترین اقدامات یاد شده بود که لغو امتیاز انحصار تنباکو را در جمادی الاول ۱۳۰۹ در پی داشت. اما لغو امتیاز تنباکو هیچ تأثیر آنی در مردم نداشت. جدی‌ترین خشم مردم در تهران یک هفته پس از الغای امتیاز نامه پدید آمد. مردم دکانها و بازارها را بستند و به سوی کاخ سلطنتی شتافتند. نگهبانان شخضی نائب السلطنه کامران میرزا، پسر شاه بنای تیر اندازی به مردم را گذاشتند و چند تن کشته شدند.

این وقایع پایان قطعی امتیاز تنباکو را مشخص ساخت و مدیر محلی شرکت انگلیسی ناگزیر شد با الغای امتیاز و متوقف ساختن عملیات آن شرکت موافقت کند.

این را نوشتم در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت12:6من باهار نارنج

وطنم فراموش نخواهد کرد


خالو قربان: از همراهان ميرزا كوچك خان جنگلي بود كه بعدها به صف دشمنان وي پيوست

حاجی میرزا آغاسی: آخرین صدر اعظم محمدشاه قاجار

حاج ابراهیم کلانتر : عامل قتل لطفعلی خان زند

احمد شاه قاجار: آخرین پادشاه قاجار

رضا خان سردار سپه: عامل سرکوب جنبش جنگل، کودتاچی سوم اسفند ، موسس سلسله پهلوی

سپهبد فضل الله زاهدی: تنها طی سه روز اول کودتا، زاهدی 500 نفر از شخصیت های سیاسی و نظامی وفادار به دولت مصدق را بازداشت و تبعید کرد. در این دوران حزب توده نیز به شدت سرکوب شد و 14 نفر از افسران آن به دستور زاهدی تیرباران شدند. محاکمه مصدق، اعدام فاطمی، برقراری مجدد رابطه با انگلیس و سرکوب اعتراضات دانشجویان دانشگاه تهران، از جمله رویدادهای دیگر دوران نخست وزیری او بود.

اشرف پهلوی : خواهر دوقلوی محمد رضا پهلوی که نقش عمده ای در کودتای 28 مرداد داشت.

مظفر بقایی : در ۱ اردیبهشت ۱۳۳۲ سرتیپ افشارطوس رئيس شهربانی دولت مصدق، به دست عوامل بقایی و فضل‌الله زاهدی ربوده و کشته شد.در ماجرای کودتای ۲۸ مرداد نیروهای دکتر مظفر بقایی از افرادی بودند که به خانه مصدق حمله بردند

سید ابوالقاسم کاشانی : یکی از فعالان در کودتای 28 مرداد. او پس از کودتا به خبرنگاران گفت : «مصدق برای برقراری جمهوریت می‌کوشید. او شاه را مجبور کرد ایران را ترک کند . اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد برگشت. ملت شاه را دوست دارد.»

محمدعلی شاه قاجار: مجلس شورای ملی را به توپ بست و ملك المتكلمين و ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل و تعداد زیادی از آزادیخواهان را به قتل رساند.


بر این لیست بیفزایید...

پی نوشت: نام "زندگان" را نیاوردم. قضاوت من و "مردگان" در دادگاه عدل خداوندیست، بی داغ و درفش.

۱۶ تیر ۱۳۸۸

همه مردان رئیس جمهور

ما نیستیم که میرحسین داریم

میر حسین "ما" را دارد


آقایان به خیالشان سران جنبش را گرفته اند.

این جنبش سر ندارد تمامش قائده هرم است.


پاسخ به یک کامنت

(پارسا)

سلام آقا یا خانم محترم

شما باید بیشتر راجع به کلمه شهید تحقیق کنید که به ندا آقا سلطان شهید نگید.
شما نمیخاد نگران جوونای پرپر شده باشی.
شما اصلاح طلب هستید و
البته بدون اصول!!
شهدا تو زمان جنگ تحمیلی برای رضای خدا رفتند نه خاک و سرزمین. کسی که برای خاک و وطن بجنگد خونش به اندازه خاک می ارزد...
کسی که برای رضای خداوند جهاد کرده باشد و جانش را از دست بدهد شهید محسوب میشود نه کسی که بدون هیچ دخالت سیاسی و... کشته شده.
من آماده بحث هستم...
بدرود


آقای پارسا لطفا توجه کنید:

1- من خانم باهار هستم اگر اندکی جلوی خشم ارزشیتان را می گرفتید و امضای پای مطلب را می خواندید یا حتی پیشانی نوشت به آن بزرگی را می دیدید.

2- کسی که آماده بحث باشد ای میل یا آدرس وب سایت می دهد نه یک اسم خشک و خالی.

3- لطفا دقت کنید که اینقدر غلط املایی نداشته باشید.

4- فکر می کنم شما کمی تحقیقات تاریخی خودتان را از سال 57 عقب تر ببرید بسیاری از سوالاتتان پاسخ داده خواهد شد. در ضمن برای تعریف شهید هم می توانید به کتب اربعه شیعه و نهج البلاغه رجوع کنید. فی المثل اگر شما در راه رفتن به مدرسه تصادف کنید از لحاظ معنوی ( نه بنیاد شهیدی) شهید خواهید شد. و یا مردی که برای روزی حلال خانواده اش در حال کار است نیز به همچنین.

5- من اصلاح طلب هستم و اصول خودم را دارم. با کلمات بازی نکنید.

6- نامی که به شما می دهم " نادان" است البته در بهترین حالت.

7- بی ارزش ترین آدمها از نظر من کسانی هستند که بدون تحقیق و مطالعه دهان گشادشان را باز میکنند.

پی نوشت: دوستان عزیزم عذر تقصیر. می دانید این ادبیات من نیست. ولی آنقدر از این کامنت های ابلهانه داشته ام که جانم به لبم رسید. تلخی این روزها را هم علاوه کنید. دیگر چیزی از آن باهار نازک طبع نمی ماند. همه گریه ام امروز.


۱۵ تیر ۱۳۸۸

معشوقه شهید


"زن" در ایران دو وجه بارز دارد وجه "زنانگی" که با فرمانبرداری و نجابت و پارسایی در هم تنیده شده و سوی "معشوقه" بودنش که به تمامی بتی است که مرد او را می پرستد.

معشوقه در ادبیات ایران زنی نیست که نیم ارزش جان مرد را دارد که جان را باید برایش داد .

معشوقه را باید حمایت کرد. نازک آرای تن ساق گلیست که به جان کِشته می شود و به آب دیدگان باید آبیاریش کرد و وجه فرشته وش دارد.

از این روست که کسی که زن را بیازارد از پست ترین مردمان شمرده می شود و کسی که اثبات مردانگیش را در رنج دادن زنی ببیند منفور همان مردمان شود.

در رزم گرد آفرید ، او خود را به شمایل مردان در آورد که میدانست سهراب بر زن حتی مسلح نخواهد تاخت.

در این سرزمین مردان زیاد ناجوانمردانه به خاک افتادند. تیر غیب شعبده باز بر پشت بسیار رفیقان ما خورد از مردان. اما آنچه همین مردان را که به خاک افتادن رفقای زیادی را دیده و بر دستشان بسیار جوانان پرپر شده بودند را به خشم آورد و دلشان را به درد، کشتن زنی بود بی سلاح!


۱۴ تیر ۱۳۸۸

سعید حجاریان به کما رفت


ترم دو بودم. نزدیک عید. خانه بودم. در فاصله بین آشپزخانه و اتاق خواب. تلفن زنگ زد. رضا بود. از اهواز. میانه صحبتمان شنیدم که گفت خدایا ! نه! و بعد گفت سعید را زدند و قطع کرد. زنگ زدم تهران. محبوبه چیزی میان بغض و فریاد و بهت بود و داشت میرفت بیمارستان سینا. سعید را زده بودند.

۳۱ خرداد ۱۳۸۸

۲۹ خرداد ۱۳۸۸

شنبه همه با هم


ما زنده به آنیم که آرام نگیریم

موجیم که آسودگی ما عدم ماست

این را نوشتم در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت21:13من باهار نارنج

۲۷ خرداد ۱۳۸۸

IRAN

ما خشونت طلب نیستیم

این را نوشتم در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت17:18من باهار نارنج

۲۳ خرداد ۱۳۸۸

IRAN


آخرین قدم های یک محکوم به مرگ


این را نوشتم در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت9:49من باهار نارنج

۱۶ خرداد ۱۳۸۸

این مرد پدر من است


شش ساله هستم. اسمم را نوشته اند توی کودکستان گلهای انقلاب یا همچین اسمی. متولد سال شصت هستم و حالا باید لباس فرم سبز یشمیم را بپوشم با مقنعه بافتنی سفید و کیف کوچک سامسونت چهارخانه ام را دست بگیرم و بروم در میز اول کلاس پروین جان بنشینم و یاد بگیرم که از یک تا صد بشمارم.

هفت ساله هستم. آرزویم پوشیدن شلوار جین است. پدر شلوار جین دوست ندارد. من شلوار پارچه ای می پوشم که مادر دوخته و پارچه اش را از شرکت تعاونی فرهنگیان خریده . من نمیدانم چرا شلوار جین چیز بدی است. پدر به تهران می رود و در دانشگاه درس میخواند. پدر تازه از جنگ برگشته. شلوار خاکی رنگی دارد و وقتی به دبیرستان دکتر شریعتی میرود که درس بدهد اورکت سبزش را می پوشد. من میدانم که در رودزیا مردانی هستند که به خاطر اینکه قرآن میخوانند به زندان می افتند. من کتاب داستانی دارم به نام داستانهای علی و مش مدینه. نویسنده اش زهرا رهنورد است. پدر این بار از تهران کتابی آورده وبرایم می خواند. اسم قهرمان کتاب جمیله بوپاشاست.

هشت ساله هستم. امتحان دیکته داریم. امام خمینی مرد. مدارس تعطیل شد. برای اولین بار پدرم را می بینم که دارد گریه میکند. روی پله های خانه نشسته و چشمهایش قرمز است.

دوازده ساله هستم. مرا از مدرسه به خانه برگردانده اند که چادر سرم کنم. دارم بالغ می شوم. پدر هنوز اجازه نداده شلوار جین بپوشم. پدر باز هم دارد در تهران درس می خواند. کت و شلوار می پوشد و ریشهایش را ماشین می کند. دایی را به دانشگاه راه ندادند. یکی از دوستان دایی مجاهد بود. پدر به دایی دلداری می دهد و با پدر بزرگ می روند دنبال کارش را بگیرند. آنها ثابت می کنند دایی مجاهد نیست. پدر می گوید دارد اتفاقاتی می افتد.

پانزده ساله هستم. پدر در دانشگاه شهید بهشتی تهران درس می خواند. پیراهن آستین کوتاه کتان می پوشد. من اولین شلوار جین زندگیم را دارم و روی شنهای دریای خزر می دوم. پدر برایم کتابهای شریعتی را خریده. ولی من همان نسخه های پلی کپی که بوی سرب می دهد را ترجیح میدهم. کتاب دیگری هم دارم از بازرگان . اسلام جوان. پدر می گوید بازرگان دق مرگ شد.من شعری از حفظ کردم به نام یک با یک برابر نیست. دبیر تربیتی مان پدرم را خواست مدرسه. من دارم مشکل دار می شوم.

شانزده ساله هستم. امسال می توانم رای بدهم. پدر می گوید برویم ستاد خاتمی. من را هم معرفی می کند به ستاد دختران. اولین سخنرانیم در مسجد جلوی همسر شهید رجایی را بسیجی ها به هم میریزند. پدر مرا می بوسد و می داند که من دیگر خیلی شبیه او فکر نمی کنم.

هفده ساله هستم. به پیش دانشگاهی شاهد میروم. چادرم را می چپانم توی کیفم و به کتابخانه میروم. کتاب میخوانم. روزنامه میبلعم و پدر را محکوم می کنم.

بیست و یک ساله ام. یک ترم تعلیق شده ام. با پا در میانی استادم مرا مشروط ثبت نام می کنند. هر ماه نامه محرمانه کمیته انضباطی دارم. تریبون آزادی برگزار کردیم و بعد رویم چاقو کشیدند. برای پدر تعریف کردم. پدر می گوید این انقلابی نبود که ما کردیم.پدر سالهاست اورکت نمی پوشد.

بیست و هفت ساله هستم. پدر هم جین می پوشد و هم برای رفقای شهیدش دلتنگ شده. من دیگر حجاب ندارم و برای کمپین امضا جمع می کنم. پدر می گوید که می داند چیزهایی اشتباه است. پدر برایم می نویسد. شعر می گوید و می خواهد برود در ده آبا و اجدادیمان درخت بکارد. پدر پیر شده اما میدانم به خاطر پیری نیست که میگویدبه میر حسین رای بده.

در آخرین روزهای بیست و هفت سالگیم هستم و پدر می ترسد دوباره تهران شلوغ شود و من هم که می داند سر سلامت از این دنیا در نمی برم. پدر می ترسد که دوباره بیفتند به جان ما. پدر از جنگ می ترسد. پدر به خاطر جان و آینده ما می ترسد.

پدر می گوید ما همه مثل هم بودیم. فقط بعضی هایمان جراتش را داشتیم تغییر کنیم.


این را نوشتم در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت14:33من باهار نارنج

۱۵ خرداد ۱۳۸۸

۱۴ خرداد ۱۳۸۸

فاشیسم


بعنوان یک ایدئولوژی سیاسی، فاشیسم از سیاست بعنوان ابزاری جهت تبدیل جامعه از افراد مجزا از هم به یک کلیت زنده استفاده می کند. و این کار را با ترجیح حکومت در مقابل فرد، یا با ارجح کردن دانش تخصصی در برابر دموکراسی و اجماع اجباری در برابر بحث و نهایتا سوسیالیزم در برابر کاپیتالیزم انجام می دهد. در واقع از دید موسیلینی معنی واقعی این کلمه تمامیت خواهی و "همه چیز در حکومت، هیچ چیز خارج حکومت، هیچ چیز علیه حکومت" بود.

+

این را نوشتم در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت19:23من باهار نارنج

۱۲ خرداد ۱۳۸۸

آخرین بیست و هفت سالگیم


نزدیک می شوم به زن سی ساله ای که ایستاده و از نیمه لای لنگه ی پنجره به جنازه ی درخت گردویش نگاه می کند و اولین پک را به سیگار بیست و هشت سالگیش می زند.

نزدیک می شوم به زن سی ساله ای که دارد ظرفهای شام دیشب را می شوید و دلش برای مادربزرگش و بوی تند تنباکوی قلیان روی رف تنگ شده است.

نزدیک می شوم به زن سی ساله ای که ...

این را نوشتم در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت12:6من باهار نارنج

۸ خرداد ۱۳۸۸

(Somewhere (From West Side Story


There's a place for us
Somewhere a place for us
Peace and quiet and open air
Wait for us
Somewhere
There's a time for us
Someday a time for us
Time together with time to spare
Time to learn
Time to care
Someday, somewhere
We'll find a new way of living
We'll find a way of forgiving
Somewhere
There's a place for us
A time and a place for us
Hold my hand and we're half way there
Hold my hand
And I'll take you there
Somehow
Someday, somewhere

این را نوشتم در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت17:32من باهار نارنج