۱۸ مرداد ۱۳۸۸
زیدآبادی عزیز
سال 80 در کاشان میهمان انجمن اسلامی دانشگاه بودید. بعد از سخنرانی با شما رفتیم برای شام و استراحت در خانه دانشجویی یکی از دوستان. شما زرشک پلو با مرغتان را می خوردید و ما دوره تان کرده بودیم و انگار که شما نماینده تام الاختیار خاتمی باشید تیغ تیز انتقاد را کشیده بودیم به جانتان.
قبل از شما و بعد از شما میهمانان زیادی داشتیم : هدی صابر، تقی رحمانی، پیمان، طالقانی ، بسته نگار، شمس الواعظین، علوی تبار، جلایی پور، آرمین و دیگران. چیزی که از بین آنها شما را در ذهنم ماندگارتر کرد آرامشتان در برابر تمام آن فریادها و دلخوریهای ما از جریان اصلاحات بود.
به انتظار آزادیتان نمی نشینیم. ایستاده ایم.
درخواست
دادگاه کولر دارد. در دادگاه نمی شود زد توی گوش کسی. توی دادگاه آنها در برابر دوربینها در امانند. خواهش می کنم هر روز آنها را بیاورید برایمان اعتراف کنند.
توی دادگاه زمانی است که مطمئنیم آنها را شکنجه نمی کنید. هر چه بگویند ما که باور نمی کنیم. کافیست صدایشان را بشنویم.
لطفا هر روز این دادگاه را برپا کنید. دلمان برای عزیزانمان تنگ شده بود.
۱۷ مرداد ۱۳۸۸
واژه های من را پس بده
در شرایط حساس کنونی به صلاح نیست.
مگر نمیبینی "دشمن" پشت مرزهاست؟
مگر نمیبینی " بحران" داریم؟
مگر نمیبینی "جنگ" داریم؟
و من هر بار سرم را انداخته ام پایین و اندیشیده ام پس کی" آزادی " خواهم داشت؟ وقتی شرایط کنونی حساس نباشد؟
مریم من را به بازی واژه ها دعوت کرد من هم حامد را دعوت میکنم.
۱۶ مرداد ۱۳۸۸
آخر الزمان
الله اکبر گفتن جرم است
حمل نشانه سیادت جرم است
جشن نیمه شعبان جرم است
نماز جمعه رفتن جرم است
مسجد بلال و قبا رفتن جرم است
سر مزار مرده رفتن جرم است
در حرم رهبر انقلاب تحصن کردن جرم است
بست نشینی درشاه عبدالعظیم جرم است
فحش دادن به روسیه جرم است
فحش دادن به چین کمونیست جرم است
آمممما :
آدم کشی آزاد است
۱۵ مرداد ۱۳۸۸
۱۴ مرداد ۱۳۸۸
صد قدم مانده به صبح
محمد صالح علا هم توی تنفیذ بووووووووود!
محمدِجان! داری به شرافت از دست رفته ات فکر میکنی یا سفره هایی که مغز جوانان ما در آن خوراک اژدها می شود؟
محمدِ جان! ما را به خیر تو امید نیست.
دیگر کنج کافه تئاتر من را نخواهی دید. دیگر آن راه پله نازنین را بالا نخواهم آمد و دیگر از پنجره به شاخه های درختان نخواهم نگریست و دیگر آرزو نمی کنم خانه ام را شکل کافه تئاتر تو در بیاورم.
ببخشید ولی دیگر پولم را به جیب نان به نرخ روز خوری مثل تو نخواهم ریخت.
۱۳ مرداد ۱۳۸۸
ماردوش
چون ضحاک (آژیدهاک) پادشاه شد، اهریمن خود را به صورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت:«من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و غذاهای شاهانهاست.»
ضحاک ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذاشت. اهریمن سفره بسیار رنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده کرد. ضحاک خشنود شد. روز دیگرسفره رنگین تری فراهم کرد و همچنین هر روز غذای بهتری میساخت.
روز چهارم ضحاک شکم پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت:«هر چه آرزو داری از من بخواه.» اهریمن که جویای این زمان بود گفت:«شاها، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمیخواهم. تنها یک آرزو دارم و آن اینکه اجازه دهی دو کتف تو را از راه بندگی ببوسم.» ضحاک اجازه داد. اهریمن لب بر دو کتف شاه نهاد و ناگاه از روی زمین ناپدید شد.
بر جای بوسهٔ لبان اهریمن، بر دو کتف ضحاک دو مار سیاه روئید. مارها را از بن بریدند، اما به جای آنها بی درنگ دو مار دیگر روئید. ضحاک پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشکان هر چه کوشیدند سودمند نیافتاد.
وقتی همه پزشکان درماندند اهریمن خود را به شکل پزشکی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت:«بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسان است. برای آنکه ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست که هر روز دو تن را بکشند و از مغز سر آنها برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام، ماران بمیرند.»
اهریمن که با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، میخواست از این راه همه مردم را به کشتن دهد و تخمهٔ آدمیان را براندازد.
ویکی پدیا
۱۲ مرداد ۱۳۸۸
الله اکبرهای شبانه و همسایه های من
۱۱ مرداد ۱۳۸۸
چون پرده بر افتند
۱۰ مرداد ۱۳۸۸
وب نوشت
۷ مرداد ۱۳۸۸
اشهد ان لا اله
نیست
اگر بود نشانه ای بود
اگر نشانه های او در زمین همین ها هستند من شهادت میدهم که خدایی نیست.
۵ مرداد ۱۳۸۸
من دخترتان هستم
نمیتوانم. نگاهم از روی تمام این اسم ها ، هجده ساله ها ، بیست ساله ها ، بیست و هفت ساله ها سر می خورد و روی ضرباهنگ مقتل خوانی بالا میرود و بر نمی گردد.
ما بچه های شما هستیم. دختران شما هستیم. پسران شما هستیم. ما از یک آب و خاکیم و رختمان زیر یک آفتاب خشک شده. همه چشم دوخته ایم به آسمان و دعا کرده ایم آژیر خطر لعنتی زودتر تمام شود و از پناهگاه برویم بالا و بترسیم که آیا مریم فردا هم روی همان نیمکت کنار دستمان می نشیند و با مقنعه سورمه ای چانه دارش عینکش را پاک میکند و یا باید جای او هم مثل منیره گل بگذاریم و با مینی بوس سرویس مدرسه برویم سر خاکش.
ما را نکشید. ما همانهایی هستیم که سال شست دنیا آمدیم. یادتان هست که کوچه ها بوی خون میداد؟ یادتان هست ممکن بود پدر توی صف نانوایی یا پشت ترک موتورش گلوله بخورد؟ یادتان هست ؟ من همانی هستم که عموی هفده ساله اش در مریوان شهید شد و بدن یخزده اش را مادربزرگ رها نمیکرد که دفنش کنند؟ یادتان هست؟ من همانی هستم که هر صبح دستهای کوچکم را بالا می آوردم و دعا میکردم خداوند به سربازان ما در جبهه کمک کند و پولهای خرد دو تومانی و پنج تومانی زردم را توی قلک های نارنجکی میفرستادم برایتان.
دستهای من خالیست. گلوله آدم را میکشد.
من را نکشید. من هم روزی از خدا خواستم شما را نکشند.
پی نوشت: در این گفتار، زمان و مکان و نامها الزاما وابسته به باهار نیست. می تواند متعلق به شما هم باشد.
نقشش به حرام افتد
۴ مرداد ۱۳۸۸
نینا هاگن
نینا هاگن روشنفکر و دگراندیش روسی عصر استبداد کمونیستی – یکروز پس از 20 سال حبس در اردوگاه کاراجباری کولاک قبل از آنکه دور از چشم دیگر هم سلولی هایش تیرباران شود، همانقدر فرصت کرده بود که مثل هر روز صبح، فقط چند سطری را قلمی کند. مثل هميشه از امید بنویسد و آرمان رهایی.