۲۶ شهریور ۱۳۸۸

تاریخ رحم نمی کند

اتحاد جماهیر شوروی از هم پاشید .
دیوار برلین فرو ریخت.
نظام آپارتاید از بین رفت.
انگلستان به طرز مفتضحی از هند بیرون رانده شد.
جنگ ویتنام پایان گرفت.
جنگ سرد تمام شد.
اکنون تمام اینها به صورت واحد درسی در رشته های علوم سیاسی تدریس می شوند.
دور نیست روزی که از انقلابی که قرار بود" انفجار نور" باشد و "روح جهان بدون روح" جز دو واحد درسی چیزی باقی نماند.
"انقلاب و ریشه ها" تمام شد.
انقلابی که ریشه هایش را قطع کند شاخ و برگش هم می ریزد.

...

ها جستیم و وا جستیم
از غم و غصه رستیم
شیشه ی عمر دیو رو
با هم زدیم شکستیم

۲۳ شهریور ۱۳۸۸

۲۲ شهریور ۱۳۸۸

دانه های سکوت خوشه های خشم به بار می آورد

از انقلاب چیزی نمانده جز یک خیابان در قلب مریض و سکته ای تهران!
از انقلاب چیزی نمانده جز یک برج و باروی طلایی در کنار عوارضی تهران - قم
از انقلاب چیزی نمانده جز گورستانهای آباد
از انقلاب چیزی نمانده جز چند بند در قانون اساسی

یادتان مانده ما روزی لاله های انقلاب و شکوفه های ایران بودیم؟ ما گلهای خندان بودیم؟ یادتان هست روزی امیدتان به دبستانی هایی بود که حالا شده اند بلای جانتان؟ یادتان هست نمازهای زورکی مدرسه را و کارت نمازی که اگر یک مهرش کم بود باید مادرمان می آمد مدرسه و داغ ننگ بینمازی ما را به جان می خرید؟
ما همانهایی هستیم که ذره ذره نفرت از شما سی سال در وجودمان رسوب کرد و دم نزدیم. ما همانهایی هستیم که این انقلاب چیزی برایمان نداشت که حالا عزای از دست رفتنش را بگیریم. درهای دانشگاهتان را به رویمان ببندید. ما ترم پاییزه اوین را ثبت نام می کنیم.
دانایی میوه ی ممنوع بود
ما خوردیم


۱۹ شهریور ۱۳۸۸

آخرین گامها



تنها راه اعتصاب عمومی است
در خانه ماندن و سپس همه با هم بیرون رفتن.
یک ماه معلق شدن زندگی طبیعی بهتر از عمری زیر پتک این هوسرانان زیستن است.
شاید نفر بعد من باشم که گذرم به اوین می افتد.
شاید نفر بعد تو باشی که گذرت به کهریزک می افتد.
هیچیک از کشته شدگان و آسیب دیدگان از فعالین سیاسی نبودند.
من و تو بودیم!

۱۷ شهریور ۱۳۸۸

سنگر به سنگر تا فتح ر ه ب ر


بعد از ملی شدن خیابان ها ، نماز جمعه، پس گرفتن الله اکبر و امام حسین ازدولت کودتا
این بار با لغو مراسم شب احیا در مرقد امام
آیت الله خمینی ملی شد

۱۶ شهریور ۱۳۸۸

...


بزن باران که دین را دام کردند
شکار خلق و صید خام کردند
بزن باران خدا بازیچه ای شد
که با آن کسب ننگ و نام کردند

۱۰ شهریور ۱۳۸۸

کهریزک توی مغز ماست

چهار خانم در تاکسی نشسته ایم. راننده قوز کرده روی فرمان و دارد با غیظ و غضب به پراید یشمی روبه رو نگاه میکند. جوانک ها پارک کرده اند اول خروجی بزرگراه و خیال کنار رفتن هم ندارند. با دست اشاره میکنند که رد میشی بیا برو. تا اینجا شاید برای همه ما ماجرای آشناییست. راننده تاکسی دنده را عوض میکند و همان غیظ و غضب را میدهد به پدال گاز و تاکسی از جا کنده می شود. موقع رد شدن از کنار جوانک ها سرش را جلو می آورد و از پنجره مسافر بغلی که من باشم داد میزند : ک و ن ی ! با فریاد میگویم: نگه دار. می ترسد. نمی داند چه شده. می زند روی ترمز. می پرسد چی شد خانوم؟ پیاده می شوم و می گویم : هر وقت خواستی فحش بدی مسافر سوار نکن.
تاکسی دور می شود و من فکر می کنم باید چه اتفاقی می افتاد تا آن سه خانم روی صندلی عقب از حریم اخلاقی پیرامون خودشان دفاع کنند؟

پی نوشت: شکایت به تاکسیرانی؟ فکرش را هم نکنید. حتی حاضر نشدند شماره ماشین را بگیرند.

یکی داستان است پر آب چشم

آقای روح الامینی
برایم عجیب نیست که خون فرزند خشک نشده به دستبوس رفته ای.
تاریخ فراوان دیده است
پدرانی که چشم فرزند از کاسه درآورده اند.
مثله کرده اند.
کشته اند.
به قتلگاه فرستاده اند.
رستم نیستی که بر جنازه ی فرزند زاری کنی .

محسن "اسفندیار مغموم" ماست

۴ شهریور ۱۳۸۸

۳ شهریور ۱۳۸۸

سعید

آن میکروفن جلوی دهان تو چه کار می کند آقا سعید؟ مگر آنها نمی دانند تو به سختی می توانی یک جمله کامل بگویی ؟
یاد یک صحنه فیلم از کرخه تا راین افتادم. میکروفن را گرفته بودند جلوی دهان یک جانباز شیمیایی و او فقط سرفه می کرد. زن خبرنگار در جواب همکارش که گفت این که حرف نمیزند پاسخ داد: مگر نمی شنوی؟


۲ شهریور ۱۳۸۸

آغوش پیراهن تو بوی پانزده سالگی می داد

ببخش!
تو را نسل پفک و کرانچی می دانستم. نسل مایکروسافت. آتاری و پلی استیشن.
ببخش!
تو را هیچ گاه جدی نگرفتم. هیچگاه سر از کتابهای کانت و پوپر بلند نکردم که تو را ببینم که داری تن تن و میلو می خوانی و برای بار هزار و یکم هری پاتر نگاه میکنی.
ببخش!
تو را نوجوانی خام میدانستم که داری تمام هویت ایرانی من را با لهجه ی مسخره ی خیابانی به باد می دهی. می گفتم هویت جنسیت را با این همه دوست دختر لگدمال میکنی.
ببخش!

وقتی سینه سپر کرده ات را در خیابان دیدم. آهو شده بودی و گرگ ها در پی تو و من فقط توانستم فریاد بزنم بدو بچه! بدو !
وقتی دستهای رنگیت را می شستی و اسپری رنگ سبز را توی کیفت دیدم .
وقتی رد بنفش باتوم را روی پهلوی نازنینت پنهان کرده بودی.
وقتی کوله انداخته بودی و دستهات را فرو کرده بودی توی جیب شلوارت و زل زده بودی که آن طرف میدان انقلاب و می خواستی از دستهای مادر نگرانت پر بزنی و بروی کمک دوست هات.

می ایستم تمام قد به احترام تمام پانزده ساله هایی که در این دو ماه در خیابان های تهران دیدم.


۳۱ مرداد ۱۳۸۸

بازی کتاب ها

حامد من را دعوت کرده به یک بازی
توضیحش را اینجا بخوانید
به علت اینترنت بازی بیشمار در این دو ماهه مچ دست راستم و انگشت اشاره به شدت درد میکند. مختصر نویسی این چند روزه هم علتش همین است.
اما این دعوت وسوسه کننده بود و می ارزد که چند دقیقه ای بی خیال این نوار کشی قهوه ای شوم و بیفتم روی کیبورد دیوانه.
اگر قرار بود کتابسوزانی راه بیفتد من کتابی که انتخاب میکردم برای حفظ کردن چه بود؟
حقیقتش خیلی به این موضوع فکر نکرده ام تا به حال. کتابهای زیادی بوده که دوست داشته ام ولی مطمئنم انقدر آدم هست که آنها را انتخاب کند که به حکم واجب کفایی از من سلب حکم می شود برای حفظ کردنشان.
کتابهای زیادی هم هست که به لعنت خدا نمی ارزد و همان بهتر که زحمت حفظش را اداره فخیمه ممیزی ارشاد بکشد.
کتابی که من انتخاب میکنم مجموعه شعرهای غیر قابل چاپ خودم است که امیدوارم پس از تعویض چندین حکومت و دولت بشود در تیراژ هزار و پانصد تا چاپش کنم .

من دعوت میکنم از سودارو و زاغچه

هر دم از این باغ بری می رسد (هلو)

یارو دروغگو بود ، بی ادب هم شد

کسی که تو کابینت به مرد ریشو میگه هلوی خوردنی در حومه تهران با بچه خوشگل چی چی کار میکنه؟

۲۹ مرداد ۱۳۸۸

ما همه رسانه ایم

سحام نیوز :‌ مهدی کروبی در پاسخ به نامه برادر همسر ترانه موسوی که در روزنامه جام جم امروز منتشر شده بود گفت :‌ بنده قصد نداشتم فعلا این موضوع را رسانه ای کنم ولی زیاده گویی های برخی موجب شد تا برخی مسایل را بازگو کنم . متن کامل این نامه به شرح زیر است :

برادر عزیزم جناب آقای حجت السلام والمسلمین شاهمرادی
با سلام و احترام

نامه ای را خطاب به اینجانب در روزنامه جام جم مورخ 28/ 5/ 88 نوشته اید و گله مند بودید از آنچه که من برای روشن شدن افکار عمومی درباره ماجرای ترانه موسوی بیان کردم . البته جای خوشحالی است که شما اصل گفت و گوی خودتان با بنده را تکذیب نکردید ولی معتقد بودید که بنده آنچه که شما به من گفته اید و به قول خودتان تنها قفل سکوتتان را درباره ماجرای ترانه موسوی در حضور بنده شکسته اید به صورت کامل منتقل نکرده ام . اما لازم است که در این مورد چند نکته را به شما عرض کنم :

١- آقای شاهمردای برادر عزیزم ، نمی دانم که آیا شما تحت فشار ناچار به نگارش چنین نامه ای به من شده اید که تیتری بر آن برگزیده شود که از اظهارات و عملکرد بنده متاسف شده اید یا خیر ؟ ولی وقتی که نامه شما را خواندم خوشحال شدم از اینکه شما نیز اصل موضوع را تایید کردید و تنها انتقاد داشتید به اینکه چرا بنده امانت دار نبوده ام و مطالبی را که شما نزد من بازگو کرده اید ، منتقل کرده ام . چنین است که من بر آن شدم به نامه شما پاسخ دهم تا شما نیز مطمئن شوید چرامهدی کروبی این سرباز کوچک نظام هیچ گاه نمی تواند در برابر تضییع حقوق مردم سکوت پیشه کند ، به خصوص آنهم در زمانی که عده ای بر آنند تا جنایات وحشتناکی را که روی داده است کتمان کرده و یا به گردن دیگری بیاندازنند .

2- هنگامی که بنده به شما تلفن زدم و درخواست کردم تا ملاقاتی با شما داشته باشم برای این بود که آنچه از زبان فرد دیگری که البته شما ایشان را می شناسید و مورد اعتمادمان هست شنیده ام را با شما مطرح کنم . پس اگر به خاطر داشته باشید همان موقع که درباره این ماجرا سوال کردم به شما عرض کردم که چه کسی این موضوع را به نقل از شما به بنده گفته است و شما نیز خوب می دانید که ایشان منبع موثقی هستند .. در این راستا لازم به توضیح است که بنده از اصل موضوع خبر داشتم و تنها برای توضیحات بیشتر خواستم تا ماجرا را از شما جویا شوم و در حقیقت مطلب تازه ای از جانب شما به من در این باره گفته نشد که شما اکنون از من گله کرده اید که چرا آنچه شما گفته اید نگفته ام و اظهار داشته اید که ناباورانه تاسف خورده اید از مطالبی که مطرح شده است .

3- از سوی دیگر شما بهتر می دانید که بنده قصد افشاگری درباره جزئیات ماجرای ترانه موسوی نداشتم و نمی خواستم که این موضوع را فعلا رسانه ای کنم و در مطبوعات منتشر کنم ؛ ولی متاسفم از انکه برخی از مسئولان کشور و ائمه جمعه و روزنامه های به اصطلاح اصولگرا از هر تریبونی برای هتاکی به بنده استفاده کردند و بی آنکه تمایلی برای بررسی آنچه که بنده مطرح کردم داشته باشند انگشت اتهام را به سمت اینجانب نشانه رفته و خواستار مجازات بنده شدند . شاهد آن بودم که جمعی در نماز جمعه و برخی مطبوعات با وقاحت سعی بر آن داشتند تا جنایاتی را که در حق مردم به علت اعتراض به نتیجه انتخاباتی روی داده است کتمان کنند . چنین بود که من تصمیم گرفتم در پاسخ به زیاده گویی هایی آنان طی مصاحبه ای مسائلی از جمله ماجرای ترانه موسوی را برملا کنم تا این بزرگواران بدانند که مهدی کروبی هیچ گاه بدون سند و مدرک حرف نمی زند . ولی اگر شما دقیقا مطلبی را که منتشر شده مطالعه کرده باشید متوجه خواهید شد که هیچ کجای مطلب نامی از شما و آن بزرگواری که این مطالب را به از نقل از شما به بنده منتقل کرده است برده نشده است و لازم به ذکر است که حتی نزدیکان بنده نیز از نام و نشانی گویندگان این خبر مطلع نبودند . حتی من در این مصاحبه هر جایی که لازم بود تا نام کسی را ببرم برای اینکه نام شما تداعی نشود از بیان آن خودداری کردم ولی اینک شما با نگارش این نامه سبب خیر شدید تا من بتوانم نام ایشان را بیان کنم . وقتی که شما با بنده صحبت می کردید فرمودید که داماد جناب آقای حجت السلام والمسلمین حسینی هستید ، در همان زمان بنده در این فکر بودم که چه کسی تلفن و آدرس منزل شما را به نیروهای امنتیی و انتظامی داده است و از کجا آنها می دانند که خانواده شما عروسی در کانادا به نام ترانه موسوی دارد ، چرا که می دانستم شما خانواده ای دارید که از چهره های علمی هستند و در محافل سیاست نیز وارد نمی شوند ولی هنگامی که گفتید داماد جناب آقای حسینی هستید من متوجه موضوع شدم ودر همان جا به شما گفتم که حلقه مفقود شده را پیدا کردم ، چرا که من می دانستم جناب آقای طائب نیز داماد آقای حسینی است و به شما گفتم که باجناق آقای طائب هستید که تایید کردید . لذا متوجه شدم که آقای طائب یکی از طراحان نمایش ترانه موسوی است . شما بهتر می دانید که باجناق گرامی شما جناب آقای طائب که وارد این معرکه شده است در گذشته نیز سوابق و تجربیاتی از این قبیل در وزارت اطلاعات داشته اند ، چرا که رییس دولت وقت به خاطر همین رفتار وعملکردش بود که ایشان را از وزارت اطلاعات اخراج کرد .

٤- آقای شاهمردای بردار عزیز من ، ما نمی توانیم جنایتی که در حق این مردم شده است را نادیده بگیریم و این خواست پروردگار بوده که این جنایات برملا شود تا عاملان ان مجازات گردند . شما که باید بهتر از هر کسی بدانید چه قضایایی رخ داده است . همین هفته ای که گذشت به دیدار سه خانواده ای رفتم که در این حوادث اخیر آسیب دیده اند . خانواده ای پسرشان کشته شده است و بنده از وضعیتی که بر آنها گذشته است بسیار متاسف شدم . به دیدار خانواده ای رفتم که زن جوانی در منزل داشتند که در این حوادث اخیر به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته است که هنوز آثار کبودی بر صورت این زن پس از گذشت 60 روز از این حوادث نمایان بود و دست این زن نیز از چند ناحیه دچار شکستگی شده است و به گردنش آویزان است. همچنین به دیدار خانواده ای از سادات رفتم که جوان آنها در تخت بیماری افتاده بود که شکمش را سوراخ کرده و از این طریق به او غذا می دادند و یک چشمش را نیز تخلیه کرده اند و نابینا شده است و چشم دیگرش نیز در معرض نابینایی قرار دارد . این جوان سرش پر از ساچمه است و چندین بار مورد جراحی قرار گرفته و مجددا نیز باید جراحی شود. وقتی این خانواده ها شرح می دادند که چگونه مورد آزاد و اذیت قرار گرفته اند من متاسف شدم از اینکه این اتفاقات تحت لوای نظام جمهوری اسلامی روی داده است . به نظر شما با دیدن این جنایات کسی می تواند سکوت کند ؟ برادر عزیزمن ما نمی توانیم به بهانه حفظ نظام حقایق را کتمان کنیم چرا که تاریخ بالاخره حقیقت را آشکار خواهد کرد . البته این را نیز می گویم که اکنون بنده برای جمع آوری رای جهت حضور در انتخابات ریاست جمهوری و یا گرفتن پست و مقامی به دنبال پیگیری حقوق مردم نیستم بلکه به عنوان فرزند انقلاب و سرباز کوچک این نظام قصد آن دارم تا از حقوق مردم دفاع کرده و به آنها بگویم که آنچه از سوی عده ای از عوامل خودسر و مسئولان بی تدبیر صورت می گیرد به کل نظام تعمیم نمی یابد .

5 - لازم به ذکر است که از روزنامه محترم جام جم نیز تقاضا می شود که این مطلب را در همان ستون در پاسخ به ایشان منتشر کند .

مهدی کروبی 28 / ٥/ ٨٨

۲۷ مرداد ۱۳۸۸

چرا زندانیان آزاد نمی شوند؟

زندانیان پس از آزادی رادیکال تر خواهند شد. در دوران آزادی محتاط تر خواهند شد. کار تشکیلاتی خواهند کرد.
زندانیان امروز پس از آزادی شمع محفل خواهند شد. در اطرافشان گروه هایی شکل می گیرد. به دیگران می گویند آنچه را حالا نمی توانند.
زندانیان امروز ما مثل اجساد شهدا روی دست بعضی ها مانده اند.
نگهشان دارند آبرویشان می رود. تحویلشان بدهند نابود می شوند.

خدا رحمت کند مادربزرگم را که می گفت خدا اگر بخواهد کسی را در این دنیا عذاب کند او را به مرض " چه کنم؟ " گرفتار می کند. جوری که دیگر برای آب خوردن ساده هم نمی داند باید چه کند! بخورد ؟ نخورد؟ با دست بخورد ؟ با لیوان بخورد؟ تا دست آخر از تشنگی می میرد.

وطنم از یاد نخواهد برد



قاضی مرتضوی
آنچه در دل من است نه خروش خشم که جوانه ی امید است.
تو امید را نمیشناسی چرا که فرزند خداوند قاصم الجبارینی نه ارحم الراحمین
خداوند به تو رحم کند


۲۶ مرداد ۱۳۸۸

دستبند سیاه می بندم



جنازه های بی مادر
در کنار سیب ها
خوابیده اند

تا هفده شهریور به نشانه عزا دستبند سیاه می بندم