۱۲ بهمن ۱۳۹۰

خانه

نمیدانم برای تهران باید از چه فعلی استفاده کنم. به تهران می روم؟ به تهران که آمدم؟ به تهران که بر گشتم؟ اصلا الان مقیاس ثابت مکانی برای من کجاست؟
روی تلفنم آب و هوای چند شهر را چک می کنم؟ برلین، استانبول، آنکارا، کریکاله، میامی، تهران، گرگان...
پارسال همه چیز در دنیای من  ثابت بود و حالا من نمی دانم الان که اینجایم آیا سال بعد هم پایم روی همین جای زمین خواهد بود؟
دیگر برای من به قول دوستی جایی خانه است که اجاره اش را می دهی...

مراجعه


بار اول خودم رفتم.
بار دوم خودم رفتم.
بار سوم برهان من را رساند.
بار چهارم خودم رفتم.
و هر بار هم هیچ کس به استقبالم نیامده بود
این بار اما تو اینجا توی فرودگاه منتظرم بودی.

۲۰ دی ۱۳۹۰

ما آزمودیم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه، رخت خویش.


وقتی هنوز داری هر روز خبرهای ایران را می خوانی و روزنامه های ایران را توی اینترنت بالا و پایین می کنی یعنی باورت نشده که آنجا نیستی. وقتی هنوز قیمت همه چیز را ضرب در قیمت ریال می کنی یعنی اینجا خانه ی تو نیست.
وقتی ...

۱۶ دی ۱۳۹۰

عادات درست ژورنالیستی!

عادت کرده ایم به " متکلم وحده"
عادت کرده ایم به گفتگو های بی رمق خبری
عادت کرده ایم کسی بنشیند و خبرنگار بیچاره چون جوجه خیس سرماخورده ای گوشه ای کز کند و آن مقام محترم هر چه می خواهد بگوید و مجری-مصاحبه گر هم گاهی در تایید فرمایشات ایشان جمله ای بگوید!
نه اینگونه نیست مصاحبه گر باید سوژه را درگیر کند، بپیچاند، به چالش بکشد، سوال در سوال بپرسد، گیر بیندازد و حرف شفاف از دل مواضع شیک طرف بکشد بیرون.
مسیح همین کار را کرد. خوب هم کرد. رضا پهلوی هم فکر کنم بدش نیامد از این رفتار حرفه ای.
 یادمان نرود عادل هم همین کار را می کند و ما برایش هورا می کشیم.
 اگر رفتار مسیح را نمی پسندید بروید همان گفتگوهای خبری صدا و سیمای میلی را ببینید.

۱۲ دی ۱۳۹۰

وطن

میان عشق یک مرد و عشق به یک سرزمین
مرد را بر می دارم و او می شود تمام سهم من از جغرافیایی که میان هفت میلیارد آدم به تساوی قسمت نمی شود.
مرد را بر می دارم که او بشود وطن من و لانه کنم میان بازوانش که هیچ یک سرزمینی نداریم که برایمان مادری کند.
هر دو باد می شویم و سبک می شویم و باران که می آید ما را بر می دارد و می برد به آن سوی هزار دریا و خاک جدیدی که انگار باید از از پس خانه ام باشد.

۱۴ آذر ۱۳۹۰

خدا شاعر را کشت


خدا حسادت کرد
به کلمات یک شاعر
به آفتاب یک بعد از ظهر
خدا رضا بروسان را کشت
قانونی خواهد بود
که مرگ شاعران را محکوم خواهد کرد


۱۳ آذر ۱۳۹۰

زمستان



بوی شیر سوخته می دهد خانه
قهوه ات سرد شد میان فنجانم
شعر کز کرده بین ملحفه ها
گربه ای که لم داده روی پاهایم ...



۳ آذر ۱۳۹۰

ای همه گلهای از سرما کبود


روزگاری شام غمگین خزان
خوشتر از صبح بهارم می نمود...

این زمان حال شما حال من است
ای همه گلهای از سرمـــــــــــــا کـــــــــبود

تاج عشقت عاقبت بر سر شکست
 خنده ام را اشک غم از لب ربود

زندگی در لای رگهایم فسرد
ای همه گلهای از سرما کبود
ای همه گلهای از سرما کبود

۱۸ آبان ۱۳۹۰

استانبول

واگن کهنه ی استقلال
در این شهر نیمه فرنگ
سوت می زند
و عشق
در ایستگاه
میان وان و آنکارا
سیگار می کشد

همه در حال رفتنند
ومردهای چمدانی
در آب ریشه می زنند

تمام سهم زن از استانبول
فرودگاهی بود که بدرقه اش می کرد



۲۶ مهر ۱۳۹۰

آزادی


بر روی دفتر های مشق ام
بر روی درخت ها و میز تحریرم
بر برف و بر شن
 می نویسم نامت را.

روی تمام اوراق خوانده
بر اوراق سپید مانده
سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر
می نویسم نامت را.

بر تصاویر فاخر
روی سلاح جنگیان
بر تاج شاهان
می نویسم نامت را.

بر جنگل و بیابان
روی آشیانه ها و گل ها
بر بازآوای کودکیم
می نویسم نامت را.

بر شگفتی شبها
روی نان سپید روزها
بر فصول عشق باختن
می نویسم نامت را.

بر ژنده های آسمان آبی ام
بر آفتاب مانده ی مرداب
بر ماه زنده ی دریاچه
می نویسم نامت را.

روی مزارع ، افق
بر بال پرنده ها
روی آسیاب سایه ها
می نویسم نامت را.

روی هر وزش صبحگاهان
بر دریا و بر قایقها
بر کوه از خرد رها
می نویسم نامت را.

روی کف ابرها
بر رگبار خوی کرده
بر باران انبوه و بی معنا
می نویسم نامت را.

روی اشکال نورانی
بر زنگ رنگها
بر حقیقت مسلم
می نویسم نامت را.

بر کوره راه های بی خواب
بر جاده های بی پایاب
بر میدان های از آدمی پُر
می نویسم نامت را.

روی چراغی که بر می افروزد
بر چراغی که فرو می رد
بر منزل سراهایم
می نویسم نامت را.

بر میوه ی دوپاره
از آینه و از اتاقم
بر صدف تهی بسترم
می نویسم نامت را.

روی سگ لطیف و شکم پرستم
بر گوشهای تیز کرده اش
بر قدم های نو پایش
می نویسم نامت را.

بر آستان درگاه خانه ام
بر اشیای مأنوس
بر سیل آتش مبارک
می نویسم نامت را.

بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
می نویسم نامت را.

بر معرض شگفتی ها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
می نویسم نامت را.

بر پناهگاه های ویرانم
بر فانوس های به گِل تپیده ام
بر دیوار های ملال ام
می نویسم نامت را.

بر ناحضور بی تمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
می نویسم نامت را.

بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
می نویسم نامت را.

به قدرت واژه ای
از سر می گیرم زندگی
از برای شناخت تو
 من زاده ام
تا بخوانمت به نام:
آزادی.     
                         


سروده ی پل الوار
ترجمه ی بامداد حمیدیا

۲۴ مهر ۱۳۹۰

آگهی گودری

من اینجا بس دلم تنگ است...

کسی این دور و برا تو استانبول زندگی می کنه که عصرا قبل از اینکه برم خونه و غمباد بگیرم از تنهایی، بشه رفت باهاش یه قهوه خورد؟


baharenarenj@gmail.com

۲۳ مهر ۱۳۹۰

برو زندگی ات را بکن و ما هم اینجا خوبیم!

یه جایی ته یه کوچه بن بست یه نفر رو تختش داره دنبال یه نفر دیگه می گرده براش پول جا به جا کنه. یکی دیگه سرش تو لب تابشه و داره با نقش آجر و سقف یه خونه ور میره . دو نفر دیگه نشستن و عزای یک کتاب سقط شده رو گرفتن. شاید هم یکیشون داره آشپزی میکنه و گازش کثیفه و بخارشوی نیاوردن تمیزش کنن. اگه یک ماه پیش بود اونا یه نفر دیگه هم داشتن که از سر کار که بر می گشت یه زنگ میزد می گفت بچه ها خونه این؟ بعد با یه بغل بستنی و بال مرغ و کلی غر پیداش می شد. اون یه نفر آخری الان هزار کیلومتر دورتر داره وبلاگشو آپ میکنه.
مصطفی کاش نگی فراموش کن. هر جای دنیا که باشم یه قسمتی از من هنوز اونجاست. لطفا نندازینش بیرون. بزارینش کنار اون ادکلنای کنار آینه بمونه.

۱۹ مهر ۱۳۹۰

قیچی شدم به موهام
تو از تنم فرو افتادی
و من
 کوتاه ایستاده ام
در بلندای یک آینه
ریز ریز