۱۷ تیر ۱۳۹۱

18 تیر

ما را که تازه جوانانی 22 ساله بودیم.................
جوانانی 22 ساله بودیم...............
22 ساله بودیم.............
بودیم!


۱۴ تیر ۱۳۹۱

زینب خانوم

خانه پدری ما در باغ بزرگی بود که اطرافش هم اتاق های زیادی داشت. پدربزرگم سکته کرده و از کار افتاده شده بود. پدر هم دانشجو بود و درآمد مادر هم کفاف نمی داد. مادر بزرگ اما از سالها قبل با اجاره دادن این اتاقها کمک خرجی جور کرده بود. هر کدام از این اتاق ها هم برای خودش حکایتی داشت. یکی از آن ها را داده بود به دو سید اسفراینی که چادرشب می فروختند و همیشه هم با هم قهر بودند. این که توی یک اتاق زندگی کنی و با دیگری حرف نزنی هم معمایی بود برای ما. خوبیش برای من این بود که همیشه جیبشان پر از پسته شاهرودی بود.
اتاق دیگر دست یک خانواده کرد بود. از پناهنده هایی که صدام بیرونشان کرده بود. زینب خانوم و شوهرش و بچه های قد و نیم قدش که هر سال هم یکی بشان اضافه می شد. یادم هست که شبی نبود این زینب خانوم از غم خواهر برادرها و وطنش گریه زاری راه نندازد و از شوهرش کتک نخورد. اما یک بار که رفت لب مرز و فامیلش را دید عوض شد. گفت من که مردم همین ایران خاکم کنید. من دیگر عراقی نیستم. مرد و همینجا خاکش کردند کنار شوهر ش و پدر شوهرش. قبرش نزدیک قبر فامیل های خودمان است. اصلا خانواده زینب خانوم یک جوری فامیل حساب می شوند برای ما. هم عزایشان دعوتیم هم عروسیشان. یکی از دخترها برگشت عراق ولی بقیه ماندند. شوهر زینب خانوم کشاورز بوده در عراق اما ایران که آمدند به سختی توی شهرداری کاری برایش جور شد. خانه ای هم گرفتند که تا همین اواخر هم اداره گاز موافقت نکرد برایشان گاز بکشد. گفتند گاز برای خارجی ها ممنوع است. نمی دانم قانون بود یا ادای یک مدیر شهرستانی. اثاث کشیدند بعدها به یک خانه که صاحبخانه به اسم خودش برایشان گاز گرفت.
آرزو دخترشان بود و هم سن و سال من. ایران که بودم در تالار عروسی برای جشن یکی از اقوام دیدمش. مهمان نبود. شده بود خدمه آنجا. نشد بروم سلامی بکنم. گفتم شاید غروری چیزی این وسط هنوز مانده باشد و با این سلام ترک بردارد. 

۴ تیر ۱۳۹۱

موسی و شبان


اگر گوسفند را گرگ بدرد
نه گوشتی به قصاب می رسد
نه پشمی به ریسنده
نه پوستی به دباغ

و خداوند پیامبرانش را از چوپانان انتخاب کرد!




۳ تیر ۱۳۹۱

ایران، نه رویا نه کابوس


حضور ایران جامعه آمریکا در سی ساله ی اخیر با چند دوره ی تاریخی رو به رو بوده است.

ایرانیانی که در زمان محمدرضا پهلوی به امریکا رفتند امریکای متفاوتی را تجربه کردند و نگاه جامعه آن روز امریکا (آنهایی که مطلع بودند اصلا کشوری به نام ایران وجود دارد) به دو دلیل متضاد نگاه مثبتی بود.
1-انقلاب شاه و ملت و جشن های شاهنشاهی و حضور تبلیغاتی گسترده در امریکا که شاه خرج می کرد تا چهره متمدنی از ایران را نمایش دهد. مخصوصا بر سر جریان خطوط هواپیمایی ایران ایر ( این در بین عوام امریکا که از عوام ما هم عوام ترند به لحاظ دانش عمومی اجتماعی)
2- به خاطر فعالیت های دانشجویان ایرانی ساکن امریکا و اروپا در مبارزه با استبداد شاهنشاهی و گسترش پیام عدالت خواهی و مبارزات چپ (در میان خواص و روشنفکران امریکایی)
بعد از انقلاب تمام تبلیغات مثبت به پایان رسید. عوام امریکا دیگر خبری از ایران نشنیدند جز داستانی مشابه انقلاب روسیه که یک خانواده سلطنتی با پرنس ها و پرنسس ها آواره شده اند. اما خواص به انقلاب امیدوار بودند تا اینکه بحث سفارت امریکا پیش آمد.
کلا ایران تمام خروجی های مثبت را بست و نیزجریان تبلیغاتی گذشته را از دست داد.
این موضوع باعث شد که حافظه جمعی امریکا کم کم خاطرات خوب مربوط به ایران را فراموش و آن را با اخبار گروگانگیر یو جنگ و نفت گران جایگزین کند. 

بنا به شهادت ایرانیان مقیم امریکا این نگاه مثبت تنها یک بار بعد از انقلاب نیز تجربه شد و آن در زمان حضور محمد خاتمی در امریکا به عنوان پرزیدنت خوش لباس، مسط به زبانهای خارجه، خوش سیما و آداب دان بود. در ان دوره رسانه ها چیزی جز خوراک خبری مثبت از ایران دریافت نمی کردند و آنچه هم بود در میان موج خبرهای خوشی که از ایران می رسید گم می شد. 
این خبرهای خوش به تعبیر امریکایی و هالیوودی هم خوب بودند! 
یک پرزیدنت همه چیز تمام که قرار است صلح و مهربانی را از یک چاله سیاه به نام خاور میانه برای ما به ارمغان بیاورد! 
پس از سالها موقع پخش خبر درباره ایران به جای مردان ریشدار عصبانی و زنهای چادری سلاح به دست مخاطب امریکایی با انبوه تصاویر جوانان خوش سیما و خوش لباس، هنرمندان موفق جهانی و فوتبال مواجه می شدند. چیزی شبیه رویای امریکایی. سرزمین شاد با آفتاب درخشان.
اما این تصاویر زیبای کارت پستالی پس از چند سال به سرعت جایش را همان قبلی ها داد با ترسهای بزرگتر. ترسهایی که خوراک لذیذ رسانه ایست!
امریکایی که بعد از 11 سپتامبر به شدت از هر چیزی که رنگ و بوی بنیادگرایی داشته باشد هراسان است.
بسیار ناعادلانه است که از تعداد اندک ایرانیان خارج از کشور (900 هزار نفر در آخرین سرشماری رسمی) توقع داشته باشیم به تنهایی بار میلیاردها دلاری که باید خرج رسانه و هنر و گردشگری و سینما بشود به دوش بکشند و زندگی روزانه خود را فدای سفیر فرهنگی ایران بودن کنند. 
و نیز فراموش نکنیم در جامعه 300 میلیونی ایالات متحده ایرانیان اقلیت بیستم هستند و میزان تاثیر گذاری آنها بر کل جامعه امریکا را نمی توان با اقلیت های دیگر مثلا مکزیکی ها مقایسه کرد. 
بعد از تمام این تفاصیل خود را به عنوان یک جوان ایرانی در امریکا تصور کنید. اغلب همسایگان شما شاید اصولا ندانند کشوری به نام ایران وجود دارد و یا اینکه با عراق متفاوت است. 
عده ای دیگر که نام ایران را شنیده اند یا به مدد درافشانی های رییس محترم جمهورمان است یا خاطره کمرنگی از گروگانگیری اعضای سفارت امریکا! 
33 سال تمام 300 میلیون نفر را از لحاظ اطلاع رسانی به حال خودشان رها کرده ایم و قافیه را به رسانه های جمهوری خواه جنگ طلب و دشمن خواه ( دشمن کلمه آشناییست!) باخته ایم. در این وانفسا دولتمردان عزیز هم کم خوراک مناسب برایشان مهیا نکرده اند و انرژی هسته ای هم میخ آخر بود بر تابوت خاطره خوش رویایی ایران در امریکا!
ما ایرانیان فراموش کرده ایم جهان با ما طوری برخورد میکند که خودمان از کشورمان به تصویر کشیده ایم! 
تصویر بهتری از ایران در ذهن دارید؟
باید آن را نشان دهید. 
تصاویر فراوان از ایران در اینترنت منتشر کنیم. تولید محتوا به زبان انگلیسی درباره اوضاع واقعی ایران  را افزایش دهیم.
غیر ایرانی ها را به جمع دوستان اینترنتی خود بیفزاییم و اجازه دهیم خودشان با زندگی روزمره واقعی ما درگیر شوند. 
اگر دولت ایران پول این کار را خرج لشگرکشی بیهوده هسته ایش میکند ما می توانیم تا زمان بهبود اوضاع خودمان رسانه ایران باشیم. 


۲۲ خرداد ۱۳۹۱

22 خرداد

 خیلی ها ایران بودن الان نیستن
خیلی ها زنده بودن الان نیستن
خیلی ها آزاد بودن الان نیستن
خیلی ها دانشجو بودن الان نیستن
خیلی ها نیستن 
خیلی ها 

۳ خرداد ۱۳۹۱

بازماندگان خاموش

مردی در جنگ گلوله خورد
مادری بی فرزند شد
کودکانی بی پدر
پدری عزادار
رفیقی بی رفیق
همسری بیوه
و اینجا تنها نام کوچه ای تغییر کرد

۱ خرداد ۱۳۹۱

تراژدی روی درخت گیلاس


در سرزمین مرغ های دریایی ، این که کلاغ به دنیا بیایی خودش به تنهایی برای انقلابی بودن کافیست.

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۱

همسایه های بیزانسی من

خاطرات استانبول نشینی یک ساله ام را در وبلاگ دیگرم می نوسم.
یک دفتر جدید برای تجربه های یک باهارنارنج در امپراطوری روم شرقی.

http://byzantinenextdoor.blogspot.com/

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

چرا از مسلمانان می ترسیم؟

در سال 2008 میلادی بیل ماهر کمدین امریکایی فیلم مستندی ساخت به نام Religulous
آغاز این فیلم در مقدس ترین مکان تاریخی برای مسیحیان در فلسطین آغاز و در همانجا نیز پایان می یابد و در طول مدت آن بیل ماهر با مصاحبه با افراد مختلف از سناتورهای امریکایی تا راننده کامیونهای مذهبی مسیحی، ستاره شناسان واتیکان و دانشمندان علوم طبیعی و حتی مادر خودش و سعی میکند که باورهایشان را زیر سوال ببرد.
از باکرگی مریم آغاز می کند و تناقض انجیل ها را درباره مهمترین معجزه دینشان آشکار می کند.
به سراغ مومنان به معجزه می رود و ماندن سه روزه ی یونس در شکم ماهی را زیر سوال می برد.
پرسشهایی درباره تکامل ، داستان بهشت و مار سخنگو، باکرگی مریم ، به صلیب کشیده شدن عیسی و داستان پسر خدا بودن .
به واتیکان می رود و با کشیش ها صحبت می کند. با سرشناس ترین افراد جامعه گفتگو می کند.
او که خود در خانواده ای نیمه کاتولیک نیمه یهودی بزرگ شده یهودیان را نیز از این داستان بی نصیب نمی گذارد. عقیده آنها درباره روز سبت و عقاید خاخام ها در جداسازی جنسیتی و قوانین سخت گیرانه مذهبی.
تنها جایی که در ضبط برنامه اندکی به مشکل بر می خورد زمان فیلمبرداری از معبد مورمون هاست.
در قسمت اسلام نیز به سراغ روحانیون پاکستانی، تحصیلکرده های مسلمان در اروپا و گی های مسلمان نیز می رود. و از محل قتل کارگردان هلندی تئودور ون گوگ هم دیدن میکند.
فیلم ساخته می شود. پخش می شود. می توانید همین حالا اینترنت را زیر و رو کنید و واکنش ها را به این مستند ببینید.
در صحنه ای از فیلم ماهر از مومنی می پرسد اگر در کودکی داستان جک و لوبیای سحر آمیز را به جای داستان یونس پیامبر برایت به عنوان معجزه تعریف می کردند آیا اکنون تو به جک باور داشتی و یونس برایت یک داستان فانتزی بود؟
ما به انسانهایی که باور به حرف زدن نوزاد یک روزه، زنده شدن مرده گان، قربانی کردن فرزند، آبستن شدن باکره، پسر داشتن خدا، وجود یک امام نامرئی هزار ساله و یک پادشاهی مذهبی 12 نسله و انبوهی دیگر از این دست احترام میگذاریم!
مسیحیت و یهودیت بعد از فجایع تاریخی بسیار به جبر زمانه یا به عقل بزرگانش به این نتیجه رسید که باید به این پرسش ها در فضایی آرام پاسخ گوید.
اما اسلام هنوز در میانه راه است. در دورانی که دادگاه های تفتیش عقاید و احکام مرگ حتی گالیله را نیز راحت نمیگذاشت. روزهایی که کلیسا حتی درباره سیستم گردش خون هم اجازه مطالعه نمی داد چه رسد به حوزه علوم انسانی!
روزهایی که یک کاریکاتور برای شما حکم شلاق می آورد و یک ترانه حکم مرگ!





۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

وَالشُّعَرَاء يَتَّبِعُهُمُ الْغَاوُونَ

غیر از تو خدایی نیست

می گذرم از تمام گناهان
به حرمت گودی کمرت

باد را می فرستم
مسح کند ساق پات را
اندام تو یک سوره می شود
آیه آیه اش
موهات
چشمهات
گونه هات

واجب السجده می شود
آن تار مویی که
پیچیده و تاب خورده روی پستانهات

 خدا این وسط چه کاره است
جان من به نفس تو بند شده

۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱

تقدیم به دوست تجزیه طلبم!

اگر در کردستان زندگی می کنی میتوانی از من متنفر باشی که ...
اگر در لرستان زندگی می کنی می توانی از من متنفر باشی که ...
اگر در هرمزگان زندگی می کنی می توانی  از من متنفر باشی که ...
اگر در سیستان و بلوچستان زندگی می کنی می  توانی  از من متنفر باشی که ...
اگر در خراسان زندگی می کنی می  توانی  از من متنفر باشی که ...
اگر در آذربایجان زندگی می کنی می  توانی  از من متنفر باشی که ...
اگر در ترکمن صحرا زندگی می کنی می  توانی  از من متنفر باشی که ...
اگر در خوزستان زندگی می کنی می  توانی  از من متنفر باشی که ...
اگر دربوشهر زندگی می کنی می  توانی  از من متنفر باشی که ...
می دانم آنقدر دلیل می توان در این فظای سه نقطه ای کوچک نوشت که تمام نشود...
می توانی تنفر را درون خودت آنقدر بزرگ کنی و آنقدر به این فکر کنی که من فارس هستم و همه چیزی که تو نداری را دارم. من به زبان مادریم حرف می زنم. من شیعه هستم. من از دید تو یک شهروند درجه یک هستم.
اما من به زبان مادری تحقیر می شوم و با دین آبا و اجدادی به مسلخ می روم .
دیوارهای اوین فرقی برای من و تو ندارد و گورستان ها و مرزها تفاوتی بین من و تو قائل نمی شوند.
برای گلوله فرقی نمیکند که از کجا آمده ای.
دوست تجزیه طلب و ضد فارس من لطفا فقط برای یک دقیقه به  این موضوع فکر کن و بعد توی فضای مجازی و حقیقی سر من هوار بکش که شما فارس ها چنین و چنانید.

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۱

الکی ها


تک تک خانه های این تقویم
به شب چارشنبه می ماند
الکی هر کسی اینجا
سوزنش روی خنده می ماند

آلت تناسلی مردانه دارم پس هستم!

آنها که گودری ها را می شناسند نوع ادبیاتشان را هم دیده اند. گذشته از غلط های نگارشی عمدی و تکه کلام های درون گروهی، آنچه بیشتر به چشم می خورد استفاده ی تابو شکنانه از ناسزاهای جنسیتی و استفاده از "ادبیات کلانتری" در بین این گروه است.
ناگفته نماند که استفاده از این نوع ادبیات تنها بعد از مدتی به اصلاح دمخور بودن با این گروه مجاز می شود.
بعد از تغییر رویه مدیران گوگل در کاهش امکانات گودر (گوگل ریدر) این گروه ناچار به کوچ اجباری به توییتر، پلاس و فیس بوک شدند که توییتری ها نیز تقریبا روشی مشابه گودری ها داشتند. در حال حاضر اغلب گودری ها را می توان در پلاس یافت.
این مقدمه را نوشتم تا در ادامه بگویم امروز مجبور شدم یکی از کسانی را که در پلاس فعالیت می کرد بلاک کنم. دلیلش بسیار دردناک بود. بحثی جدی بین این فرد و شخص دیگری پیش آمد که باعث شد این آقا استریم را تبدیل به فضای تاخت و تازی کند پر از فحش های جنسی به فرد مقابل!
فحش هایی که تا قبل از آن در غالب شوخی بیان می شد ناگهان روی جدی به خود گرفت و متاسفانه نشان داد که ادبیات جدی این فرد هم  همینگونه است.
برایم بسیار درناک بود که کسی که نزدیک به هشت ماه نوشته هایش را دنبال می کردم فرقی با لمپن ترین افراد جامعه نداشت. به این فکر کردم که این درون خشن و جنسیت برتر بین و گستاخ ممکن است درون چند نفر دیگر از ما باشد؟ چند نفر از ما ممکن است در یک دعوای شخصی پای خواهر و مادر دیگران را وسط بکشیم و از آلت تناسلیمان به عنوان شی برتر و با قدرت مایه بگذاریم؟

۷ اردیبهشت ۱۳۹۱

سنگی بر گوری

وبلاگ قبلی ام را یادتان هست؟ همان که در بلاگفا بود و یک روز صبح بیدار شدم و دیدم نوشته های 4 ساله را آقایان محترم بلاگفا پاک کرده اند و نوشته اند به دلیل عدم رعایت قوانین و فیلان وبلاگ شما مسدود شد!
یادتان هست که تنها به مدد گودر خدا بیامرز که آن هم به لطف آقایان گوگل رفت توی کما توانستم مطالبم را بازیابی کنم.
یادتان هست که تمام کامنت های نازنین شما را از سال 83 به این طرف از دستم رفت؟ توی گودر نمی شد آنها را پیدا کرد.
یادتان هست خیلی هایتان را گم کردم؟
امروز خیلی اتفاقی دیدم که دوباره این آدرس نازنین نینا هاگن را آزاد گذاشته اند.
مطالبش را پاک کرده اند و بعد از سه سال و اندی آن را آزاد کرده اند که بشود ثبتش کرد.
نیناهاگن بیچاره ی من که توی سرمای روسیه جان داد الان بعد از سه سال و اندی آزاد شده و هیچ چیز یادش نیست. حافظه اش خالیست و هیچ کس را به یاد نمی آورد.
برگشته و میبیند همه کوچ کرده اند به جاهای دیگر، شاید بهتر.
برگشته و دیده در خانه ی قدیم هیچ کس نیست. دستش را گرفتم و دوری زدیم در کوچه های قدیمی. خانه های خالی دوستان و وبلاگ های متروکه.

با نینا برگشتم آنجا و سنگی گذاشتیم بر گوری.

۶ اردیبهشت ۱۳۹۱

خاطرات اجاره ای

آپارتمان من یک بالکن زیبای کوچک دارد. در واقع بالکن کوچکیست که چشم انداز زیابیی دارد.از اینجا که الان نشسته ام می توانم ته مانده ی شکوفه های گیلاس را ببینم و برگهای نوزاده ی درخت آلو را. گربه ام که سیر است و روی بالکن لم داده و اصلا برایش مهم نیست که گنجشکها کل بعد از ظهر را گذاشته اند روی سرشان. آپارتمانی که روی جالباسیش پیراهن مردانه ی او آویزان است.
آپارتمان قبلی بالکن نداشت اما تراس زیبایی روی پشت بام داشت که می شد رفت و به چشم انداز دریا نگاه کرد و سیگار کشید.
آپارتمان قبلی توی تهران  بود. خیابان شریعتی ، بالکن کوچکی داشت که به دیوار سیمانی خانه ی همسایه می رسید اما توی آن پر از گلدانهای شمعدانی بود.
آپارتمان قبلی، خیابان جیحون، کوچک و دلگیر بود با همسایه های معتاد و دیوانه اما دلچسب ترین خاطرات زندگیم را آنجا داشتم.
آپارتمان قبلی، بزرگ بود و جا دار، پونک، غرب سرسبز و آرام تهران قبل از جهنم 88. بالکن کوچکی داشت که تقریبا قابل استفاده نبود اما پنجره آشپزخانه اش به خانه ای دید داشت که دیدن هر روزه اش غمگینم می کرد.
آپارتمان قبلی، دو خوابه و بزرگ و جادار آنقدر که پنج گربه با مهربانی توی آن زندگی میکردند. بهترین همخانه زندگیم را داشتم و دوستانی که می آمدند و می ماندند چون خانه بزرگ بود و برای همه ما جا داشت.
آپارتمان قبلی ...
می توانم بشمارم. تا ده جای مختلف را بشمارم که در آنها زندگی کرده ام.
خانه هایی که فقط اجاره شان را می دادم. نه میخی بر دیوارش می کوبیدم نه رنگ اتاق خوابش را عوض می کردم.
روی درخت گیلاس رو به رو یک جفت کلاغ دارند لانه می سازند.
من هم لانه خودم را می سازم. به همین زودی ها.   

۲۶ فروردین ۱۳۹۱

تمامیت ارزی و فدرالیسم!

فلدرالیسم آن غول یک سر و دو گوشی شده که قرار است همه ما را بترساند! 
قرار است ما تا ابد الدهر این شمشیر دموکلس تمامیت یکپارچه ارزی را بر سر خودمان افراشته نگه داریم و چماق جدایی طلبی را بکوبیم توی سر هر کسی که مخالف ماست! 
به شخصه نگران تکه تکه ! شدن ایران نیستم. نگران تشکیل ایران فدراتیو که کردش کردی حرف بزند و فارسش فارسی و عربش عربی نیستم . نگران تکه تکه شدن آدمهایی هستم که هر روز چمدان به دست از مرز رد می شوند.
نگران خانواده هایی که هر کدام پشت یک مانیتور پیر می شوند.
ایران امپراطوری قدرقدرتی نیست که ما به عنوان فرزندان آریاییش بخواهیم در راهش جانفشانی کنیم . ایران خانه ماست که باید بتوانیم در آن زندگی کنیم. بتوانیم به آن برگردیم. 
تا وقتی هنوز در بین روشنفکران این مملکت این دهنیت وجود دارد که اگر دست کردها اسلحه بدهیم شورش میکنن. یا اگر خوزستان مستقل شد و خواست برود توی دل عراق چه کار کنیم. یا اگر آذربایجان بزرگ کنار ایران فسقلی درست شد چه گلی به سرمان بگیریم  باید هنوز منتظر داستانهای پریانی از مضرات فدرالیسم باشیم.


۲۱ فروردین ۱۳۹۱