۲ مهر ۱۳۸۵
ذهن زیبا
آسان میشود فهميد؛
چيزی كه معجزه است
عشق بين دو آدمیزادیست
كه يك عمر به هم نگاه كردهاند
اِيمی بلوم
۳۱ شهریور ۱۳۸۵
۲۹ شهریور ۱۳۸۵
مهر
آبان که بیاید تنم را به خزر می سپارم
زادنم با تابستان باشد
پاییز در آغوشم زرد نمی شود ؟
من که پر پر می شوم توی دستهات
پیچک هم که باشم به بالای تو می رویم
ماه هم که باشم
به اندام تو می تابم
به دوش می کشی هر چه خاطره را
دفنشان که می کنی رویش ارکیده می کاری
صدات خنکای صبح پاییز است
من نان گرم بگیرم
۲۳ شهریور ۱۳۸۵
ببخشید
از صدام
و انگار کسی در قطب شمال دنبال یک تکه آتش بگردد برای دلش
دنبالت می گردم
۱۶ شهریور ۱۳۸۵
صداقت
من منتظرت هستم
رک و راست بگویم
دیر کنی
می روم
من فرشته نیستم
انسانی هستم که عضلاتش درد می گیرد .
۷ شهریور ۱۳۸۵
مرد خانه روزنامه
نگاه تو به یک جنگ جهانی می مانست
بکشی مرا راحت می شوم
تیر خلاص نه آتش بس
این همه خون برای چیست ؟
آغوش تو امنیت است .
سهشنبه 29 اوت (8) 2006
۲۸ مرداد ۱۳۸۵
خانم ! این مال شماست ؟
باد که می گذرد از گوشه ی دلت
مرا به یاد بیاور
که حسودی می کردم
حتی به دگمه ی لباست
به شیشه ی عینکت
تنهاییم را با صدای تو شانه می زدم
یک روز، ده روز، یک سال
تو که نیستی انگار آخرالزمان من است
من به پایان دنیایم رسیده ام
رستاخیز هم دروغ بزرگیست
تا آرام بمیریم و صدامان در نیاید .
مذهب شوخی بزرگی بود که می خندید
یک بازیچه که خدا ساخته بود
پیامبران عروسکهای خیمه شب بازیش بودند .
ما کودکانی که مبهوت می شدیم و کف می زدیم
صدای ما که آواز می شد ، آیه می شد
کتاب می شدیم در دست خدا
ما را می خواند
هی می خندید
مست می کرد با اشکهای ما در ایستگاه مترو
جنون فصل آخر بود برای من
با پیراهنی سرخ
خدا باز می خندید
خدا مست بود
من را ساخت ، دلم را یادش رفت
تو که آمدی گفتی :
شنبه 19 اوت (8) 2006
۲۶ مرداد ۱۳۸۵
۲۵ مرداد ۱۳۸۵
مرد
مقدسترین آیه بود
وقتی هیچ زنی در چشمهای خدا
نمی خندید
نمی رقصید
.
زن هنوز باکره بود
و در آشپزخانه
شعر مینوشت با عطر لیمو
.
خدا پیامبری مبعوث کرد
در رقابت با زنی
که به کودکش شیر می داد
چهارشنبه 16 اوت (8) 2006
۲۰ مرداد ۱۳۸۵
معشوق من انسان ساده ایست
یک کتاب و دوتا دلستر و یک بسته سیگار
یک پیراهن سبز که من پوشیده بودم
چای می خوردیم با عطر بهار نارنج
موبایل های خاموش و صدای شجریان .
و اندامی که گرم میشود به گرمای نگاهت
مترو کرج دیگر انگار مثل قبل به چشمم یک هیولای فلزی نیست . متروی کرج و تمام تاکسی های خطی آزادی به کرج و تمام سمند های زرد ونک مرا به تو نزدیک میکنند .
پ ن : هی خدا ! فکر نکن با رشوه ای که بهم دادی دست از سرت بر می دارم ! من کلی باهات حساب کتاب دارم .
جمعه 11 اوت (8) 2006
۱۸ مرداد ۱۳۸۵
من جوانه زدم
روشن شدم
مست از صدایی شدم که از من نبود
دور بود و هیچگاه به ابتذال همخانه بودن نمی نشست
چون معبدی در قله ی کوه
و من افلیج نذر شفا کرده ام
سرم را که خم کردم برای دیدنش
هزار تبر تشنه ی گردنم شد
و هزار زن در خوابم
کودکشان را سر می بریدند
من روشن بودم از تو
خورشید شدی و من شمعهام را فروختم
سیاهی کجا بود که ریخت به دلم و شب بود
تو غروب کرده بودی در چشمهام
از من دور بودی
کدام زن تو را زایید ؟
به کدام نیت شیر خوردی ؟
آشوب آشوب آشوب
چه طوفانیست در دستهات
من را به خانه نمی بری ؟
خیابان که خانه نمی شود برای دلم
تب کردم باز ؟
تو که نبودی با شراب کدام شهر پاشویه ام دادند ؟
شیراز که تو را زاد می داند الان کجایی ؟
بهار که باشم چه فایده ؟
۱۷ مرداد ۱۳۸۵
معشوق من انسان ساده ایست
یک کتاب و دوتا دلستر و یک بسته سیگار
یک پیراهن سبز که من پوشیده بودم
چای می خوردیم با عطر بهار نارنج
موبایل های خاموش و صدای شجریان .
و اندامی که گرم میشود به گرمای نگاهت
مترو کرج دیگر انگار مثل قبل به چشمم یک هیولای فلزی نیست . متروی کرج و تمام تاکسی های خطی آزادی به کرج و تمام سمند های زرد ونک مرا به تو نزدیک میکنند .
پ ن : هی خدا ! فکر نکن با رشوه ای که بهم دادی دست از سرت بر می دارم ! من کلی باهات حساب کتاب دارم .
۱۵ مرداد ۱۳۸۵
۱۰ مرداد ۱۳۸۵
زندان اوین
اکبر محمدی درگذشت !!!!!!!
در عبارت فوق معنی کلمه درگذشت را پیدا کنید .
http://www.sharghnewspaper.com/850510/html/iran.htm
۸ مرداد ۱۳۸۵
۱ مرداد ۱۳۸۵
رسوا
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم
یکشنبه 23 ژوییه (7) 2006
۳۰ تیر ۱۳۸۵
یک زن یک حس یک نقطه
این بار ایستاده در برابر فصلی گرم
در آستانه ۲۶ سالگیم
و باز هم رها شده در انبوه یادها ..............
۱۶ تیر ۱۳۸۵
خانم ! این مال شماست ؟
باد که می گذرد از گوشه ی دلت
مرا به یاد بیاور
که حسودی می کردم
حتی به دگمه ی لباست
به شیشه ی عینکت
تنهاییم را با صدای تو شانه می زدم
یک روز، ده روز، یک سال
تو که نیستی انگار آخرالزمان من است
من به پایان دنیایم رسیده ام
رستاخیز هم دروغ بزرگیست
تا آرام بمیریم و صدامان در نیاید .
مذهب شوخی بزرگی بود که می خندید
یک بازیچه که خدا ساخته بود
پیامبران عروسکهای خیمه شب بازیش بودند .
ما کودکانی که مبهوت می شدیم و کف می زدیم
صدای ما که آواز می شد ، آیه می شد
کتاب می شدیم در دست خدا
ما را می خواند
هی می خندید
مست می کرد با اشکهای ما در ایستگاه مترو
جنون فصل آخر بود برای من
با پیراهنی سرخ
خدا باز می خندید
خدا مست بود
من را ساخت ، دلم را یادش رفت
تو که آمدی گفتی :