۵ خرداد ۱۳۹۰

دلتنگی های یک باهارنارنج

دلم برای دیدن وبلاگم بدون فیلتر تنگ شده بود اکنون در خارج از مام میهن چشمم دوباره به جمالش روشن شد. یادش به خیر روزهای باهارنارنجی 

۵ فروردین ۱۳۹۰

برای لبخند که امیر جوادی فر دوستش داشت

چه شبی بود شب آخر
شب آخر گلایه
شب آخر من و تو
منتظر برا سپیده

گفته بودی صبح فردا
همه چی یه چیز دیگست
همه چی سبز و قشنگه
پشت این سیاه سپیده ست

گفته بودی که من و تو
نمیریم دیگه از اینجا
همه ی خوبی و خورشید
سهم ما میشه همینجا

دیگه اون گوشه ی دنیا
برامون رویا نمیشه
دستتو میگیرم آروم
دستامون جدا نمیشه

هیشکی آخه نمیدونست
دیوه نقشه ها کشیده
واسه دستای من و تو
شمشیرو از رو کشیده

شمشیرش واسه من و تو
قصه ادامه داره
نمیخواد که یاد بگیره
حتی شب ستاره داره

دستای بی آبروشو
توی خون زده دوباره
پرچم قشنگ کاوه
پاره میشه باز دوباره

تو و من تو دود و آتیش
ته یک کوچه بن بست
گیر میفتیم صبح فردا
کی ته این کوچه رو بست؟

اینجا دیروز یه خیابون
اسمش آزادی ما بود
چرا امروز پر گرگه
اینجا دیروز مال ما بود

اون چشای سبز جادوت
 ماه اول تابستون
 ارث اون بهمن خونی
توی چله زمستون

یادمونه که کسی گفت 
خنجرا رو خوردیم از پشت
دیدیم امروز توی میدون
بازم سهراب رو پدر کشت

حالا اینجا تک و تنها
من و این دستای خالیم
فکر میکردی که تموم شد؟
نه هنو اول راهیم !

منو که یادت نرفته
من همونم که تو کُشتی
دوباره سر خیابون
میام از کوچه پشتی

۲۴ اسفند ۱۳۸۹

اگه هستی

خداوند
 اگه هستی
اگه خدای اشکان هم هستی
از اون اوین خراب شده بیارش بیرون
چون فعلا از دست کس دیگه ای کاری بر نمیاد 



سال جوانمرگي تمام ميشود؟

سال ِ نو آمد سپاس ای جاودان


جان ِ ما سالی دگر کن شادمان

دور ِ گردون گرچه گــَــه هموار نیست

روز ِ نو ، امید ِ نو بخشایمان

۲۸ آذر ۱۳۸۹

حضور پر شور

به علت همكاري بيش از حد مردم در طرح هدفمند كردن مردم ببخشيد يارانه ها ! دور تا دور ميدان آزادي با حضور خودجوش نيروي انتظامي و ميني بوس هاي  مخصوص حمل امت هميشه در صحنه و غيور ، پوشش داده شده بود.

رفتم سر مزار

رفتم شمال و رفتم سر مزار درختهاي سوخته ...

 شمال هنوز هم مي سوزد و درختها دارند نگاهمان مي كنند

۹ آذر ۱۳۸۹

خداحافظ رفيق

حامد هم دارد مي رود !
 و اين بغض لعنتي  هي روي سيبك گلوي آدميزاد بالا و پايين مي رود

۲۰ آبان ۱۳۸۹

oppppps !

داشتم برای دوست غیر ایرانیم  جنبش های صد سال اخیر ایران را نام میبردم.
سر آخر گفت : یعنی شما چهار بار قیام کردین  به خاطر مجلس ، نفت، زنان گرجی و تنباکو؟

من فقط قهوه رو فوت کردم!

۱۹ مهر ۱۳۸۹

هی تو !

آقا پسری که تو مترو جلوی من نشسته بودی و بلوز آبی یقه اسکی و شلوار دمپا کشاد جین پوشیده بودی و کیفت رو چپ راست انداخته بودی روی شونه و زیر ابرو برداشته بودی و  مرد چاقه کنار من داشت بر وبر نگات میکرد.
ببخشید که دستمال کاغذی نداشتم بدم بهت اشکاتو پاک کنی.

۱۸ مهر ۱۳۸۹

آغوش

بی ادعا ترین آغوش مال مادر نیست که او هم حتی از من لااقل بودنم را می خواهد.

بی ادعا ترین  تویی که از هجوم این همه آدم می شود به تو پناه بیاورم و بچه گربه ای بشوم و فرو بروم در آغوش امن تو  و حتی از من نمی خواهی که بمانم . بروی و بروم و باز بدانم که هستی.