۱۵ دی ۱۳۹۱

ایران: نه رویا ، نه کابوس


ایران، نه رویا نه کابوس


حضور ایران جامعه آمریکا در سی ساله ی اخیر با چند دوره ی تاریخی رو به رو بوده است.

ایرانیانی که در زمان محمدرضا پهلوی به امریکا رفتند امریکای متفاوتی را تجربه کردند و نگاه جامعه آن روز امریکا (آنهایی که مطلع بودند اصلا کشوری به نام ایران وجود دارد) به دو دلیل متضاد نگاه مثبتی بود.
1-انقلاب شاه و ملت و جشن های شاهنشاهی و حضور تبلیغاتی گسترده در امریکا که شاه خرج می کرد تا چهره متمدنی از ایران را نمایش دهد. مخصوصا بر سر جریان خطوط هواپیمایی ایران ایر ( این در بین عوام امریکا که از عوام ما هم عوام ترند به لحاظ دانش عمومی اجتماعی)
2- به خاطر فعالیت های دانشجویان ایرانی ساکن امریکا و اروپا در مبارزه با استبداد شاهنشاهی و گسترش پیام عدالت خواهی و مبارزات چپ (در میان خواص و روشنفکران امریکایی)
بعد از انقلاب تمام تبلیغات مثبت به پایان رسید. عوام امریکا دیگر خبری از ایران نشنیدند جز داستانی مشابه انقلاب روسیه که یک خانواده سلطنتی با پرنس ها و پرنسس ها آواره شده اند. اما خواص به انقلاب امیدوار بودند تا اینکه بحث سفارت امریکا پیش آمد.
کلا ایران تمام خروجی های مثبت را بست و نیزجریان تبلیغاتی گذشته را از دست داد.
این موضوع باعث شد که حافظه جمعی امریکا کم کم خاطرات خوب مربوط به ایران را فراموش و آن را با اخبار گروگانگیر یو جنگ و نفت گران جایگزین کند. 

بنا به شهادت ایرانیان مقیم امریکا این نگاه مثبت تنها یک بار بعد از انقلاب نیز تجربه شد و آن در زمان حضور محمد خاتمی در امریکا به عنوان پرزیدنت خوش لباس، مسط به زبانهای خارجه، خوش سیما و آداب دان بود. در ان دوره رسانه ها چیزی جز خوراک خبری مثبت از ایران دریافت نمی کردند و آنچه هم بود در میان موج خبرهای خوشی که از ایران می رسید گم می شد. 
این خبرهای خوش به تعبیر امریکایی و هالیوودی هم خوب بودند! 
یک پرزیدنت همه چیز تمام که قرار است صلح و مهربانی را از یک چاله سیاه به نام خاور میانه برای ما به ارمغان بیاورد! 
پس از سالها موقع پخش خبر درباره ایران به جای مردان ریشدار عصبانی و زنهای چادری سلاح به دست مخاطب امریکایی با انبوه تصاویر جوانان خوش سیما و خوش لباس، هنرمندان موفق جهانی و فوتبال مواجه می شدند. چیزی شبیه رویای امریکایی. سرزمین شاد با آفتاب درخشان.
اما این تصاویر زیبای کارت پستالی پس از چند سال به سرعت جایش را همان قبلی ها داد با ترسهای بزرگتر. ترسهایی که خوراک لذیذ رسانه ایست!
امریکایی که بعد از 11 سپتامبر به شدت از هر چیزی که رنگ و بوی بنیادگرایی داشته باشد هراسان است.
بسیار ناعادلانه است که از تعداد اندک ایرانیان خارج از کشور (900 هزار نفر در آخرین سرشماری رسمی) توقع داشته باشیم به تنهایی بار میلیاردها دلاری که باید خرج رسانه و هنر و گردشگری و سینما بشود به دوش بکشند و زندگی روزانه خود را فدای سفیر فرهنگی ایران بودن کنند. 
و نیز فراموش نکنیم در جامعه 300 میلیونی ایالات متحده ایرانیان اقلیت بیستم هستند و میزان تاثیر گذاری آنها بر کل جامعه امریکا را نمی توان با اقلیت های دیگر مثلا مکزیکی ها مقایسه کرد. 
بعد از تمام این تفاصیل خود را به عنوان یک جوان ایرانی در امریکا تصور کنید. اغلب همسایگان شما شاید اصولا ندانند کشوری به نام ایران وجود دارد و یا اینکه با عراق متفاوت است. 
عده ای دیگر که نام ایران را شنیده اند یا به مدد درافشانی های رییس محترم جمهورمان است یا خاطره کمرنگی از گروگانگیری اعضای سفارت امریکا! 
33 سال تمام 300 میلیون نفر را از لحاظ اطلاع رسانی به حال خودشان رها کرده ایم و قافیه را به رسانه های جمهوری خواه جنگ طلب و دشمن خواه ( دشمن کلمه آشناییست!) باخته ایم. در این وانفسا دولتمردان عزیز هم کم خوراک مناسب برایشان مهیا نکرده اند و انرژی هسته ای هم میخ آخر بود بر تابوت خاطره خوش رویایی ایران در امریکا!
ما ایرانیان فراموش کرده ایم جهان با ما طوری برخورد میکند که خودمان از کشورمان به تصویر کشیده ایم! 
تصویر بهتری از ایران در ذهن دارید؟
باید آن را نشان دهید. 
تصاویر فراوان از ایران در اینترنت منتشر کنیم. تولید محتوا به زبان انگلیسی درباره اوضاع واقعی ایران  را افزایش دهیم.
غیر ایرانی ها را به جمع دوستان اینترنتی خود بیفزاییم و اجازه دهیم خودشان با زندگی روزمره واقعی ما درگیر شوند. 
اگر دولت ایران پول این کار را خرج لشگرکشی بیهوده هسته ایش میکند ما می توانیم تا زمان بهبود اوضاع خودمان رسانه ایران باشیم.

۱۱ دی ۱۳۹۱

هاله لویا

از دو هفته پیش سال نو مبارک ها شروع شده. به  خاطر شباهت دماغ آریایی به  دماغ یهودی تبریک ها از جشن هانوکا شروع شد. بعدش 25 دسامبر و حالا شب سال نو!
هر بار با لبخندی تشکر میکردم و بعد سخنرای طولانی در باب اینکه این سال نو ما نیست و ما آغاز بهار را جشن میگیریم و اصولا شروع زمستان همچین چیز دندانگیری هم برای جشن گرفتن ندارد و اینکه این یک جشن وابسته به مذهب است و انگار مثلا داری عید غدیر را به من تبریک میگویی!
کلا زاییدن یک باکره در 2000 و خورده ای سال قبل انقدر عجیب نیست که برایش سالگرد هم بگیرم! 
امشب وقتی برای جشن سال نو دعوت شدم به یک مهمانی همراه با نوشیدنی و حرکات موزون تصمیم گرفتم از این به بعد کریسمس را هم به لیست جشنهایم اضافه کنم! 
فکر کنم  به خاطر  30 سال محرم و صفر  جیسز و پدرش یک مقدار آب شنگولی به من بدهکار هستند!
انگار 6 ژانویه هم روایت تولد از نظر اهل سنتشان است! 
هاله لویا!

۹ دی ۱۳۹۱

یک میلیون مسلمان و آنجلینا جولی

دانشکده علوم سیاسی لطیفه های خاص خودش را دارد. یکی که دیده ام عموم مردم هم آن را پسندیده اند داستان مکالمه خیالی میان جورج بوش و تونی بلر است قبل از شروع جنگ عراق. بوش می گوید می خواهیم یک میلیون مسلمان و آنجلینا جولی را بکشیم. بلر می پرسد چرا آنجلینا جولی؟ بوش در پاسخ می گوید: دیدی! هیچ کس درباره یک میلیون مسلمان چیزی نمی پرسد!
اما این تنها یک لطیفه ی تلخ درباره میزان پرسشگری و حساسیت توده مردم نیست. 
این یک واقعیت است. شما تا زمانی که کسی برایتان هویت نداشته باشد نمی توانید از او متنفر شوید یا دوستش داشته باشید. برایش عزاداری کنید یا برای مردنش شادی کنید. 
 برای شما آمار یک میلیون مسلمان معنی خاصی نمی دهد. آنها می توانند یک میلیون گوجه فرنگی باشند چون به همان اندازه برای شما از هویت انسانی به دورند. آنها انبوه جمعیتی هستند که در تهران یا بغداد یا پیشاور در هم میلولند و زاد و ولد می کنند. شما حتی یک دوست فیس بوکی هم از میان آنها ندارید. آنها چهره ندارند. تنها ریش دارند و عمامه. به اندازه ی مریخی ها و یوفو ها از شما دورند. 
اما ناگهان اتفاقی می افتد. شما میبینید دختر جوانی روی زمین افتاده و خون از دهانش بیرون می آید. مردی او را در آغوش گرفته و فریاد میکشد. دخترک نگاهش به دوربین خیره می ماند. او مرد. عکسهایی از دخترک میبینید. در پیست اسکی، در جشن تولد. توی خانه اش، با دوستانش. حالا او دیگر برای شما دخترکی در خاور میانه نیست که در اعتراض خیابانی کشته شد. او برای شما ندا است. نامش را می دانید. سنش و رنگ چشمهایش. 
ندا دیگر برای شما آمار نیست. 
همانطور که ترایوون مارتین آمار نیست.



۱۹ آبان ۱۳۹۱

...


نباشی شاعرم
باشی آبستن

تکرار می شوم هر روز
در اتاق خواب و آشپزخانه

بی هیچ بدعتی
همان پیامبر دیروزم

* یادگاری از وبلاگ جوانمرگم در بلاگفا که الان در آن آدرس، کود حیوانی به باغبان ها معرفی می کنند.

۷ آبان ۱۳۹۱

...


زنان با درد می زایند
 شاعران دردهایشان را می زایند
با هم چای می نوشند و بچه هایشان را بزرگ می کنند


۲۲ مرداد ۱۳۹۱

معقول و منصف باشیم!


ج.ا هیچوقت غمخوار ما نبوده. حکومتی است که 30 سال سرمایه های انسانی و ثروت های ملی را به باد داده. چه عامدانه چه از سر نابخردی. 
این هم درست که دولت در ایران به عنوان بزرگترین کارفرما باید عهده دار خیلی از مسائل باشد. یک تنه -چون خوش اصرار دارد- بار آموزش و پرورش و بهداشت و رسانه و همه چیز را به دوش بکشد و راه هر انتقادی را هم بر خودش ببندد. 
ج.ا خودش را معصوم سیزدهمین شیعه میداند بی اشتباه و بری از هر خطا.
این و ها و دیگر ها همه درست اما...
هر یک از ما به عنوان عضوی از این جامعه بیمار در هرکجا که ایستاده ایم درست عمل می کنیم؟
معلمی که سوال امتحان می فروشد .
کاسبی که به ترازو دست می برد.
کارمندی که نوبت پس و پیش می کند.
راننده ای که با دو قطره باران کرایه اش دو برابر می شود. 
موجری که سال به سال حریص تر می شود.
دانشجویی که پایان نامه می خرد.
استادی که نمره می فروشد.
و این بار زلزله آذربایجان
مهندس ناظری که یک بار ساختمان را ندیده ...
مسکن مهری که بتنش همه چیز دارد به جز سیمان...
تعاونی مسکن روستایی که شده بساط حرف و حدیث اهالی.
وام نوسازی که هیچ وقت پرداخت نشده...
و آواری که تنها فقر باعث نبوده...
این آوار که امروز در آذربایجان بر سر مردم فرود آمد می توانست تنها یک لرزش زمین باشد. ما آدمها قابلیت ش را داشتیم و آن را به فاجعه تبدیل کردیم.

۷ مرداد ۱۳۹۱

از تهران تا قاهره به روایت فرح پهلوی

دیشب به جای مراسم المپیک مستند از تهران تا قاهره را دیدیم.

فکر میکنم این برنامه بیشتر روایت شخصی فرح پهلوی به عنوان همسر محمدرضا پهلوی بود. حتی در مقام یک ملکه هم صحبت نمی کرد. نمی دانم این عمدی بوده یا نه اما با تصور عامی که مردم به فرح دارند و  مثبت ترین چهره بین پهلوی هاست کاملا توانسته بود از این موقعیت مادر-همسر کمال استفاده را ببرد. عکس های لیلا و علیرضا پهلوی هم بی تاثیر نبود.
برنامه نسبتا طولانی بود و انتظار داشتم که به بخش هایی مثل مصدق یا هویدا بیشتر توجه شود که در مورد مصدق چون آن زمان ثریا همسر شاه بوده به نظرم زیاد نمی شد ایراد گرفت. اما در مورد هویدا خیلی عجیب بود. کسی که 13 سال نخست وزیر بوده تنها یه جمله درباره اش گفته شد.
تدوین بسیار یک سو نگر بود. کلا فرح متکلم وحده بود و هیچ تصویری از کشته شده ها و زندانیان سیاسی اون دوران نبود. 

خوشحال شدم که بعد از مدتها یک چهره دیگر از محمدرضا پهلوی نشان داده شد و آن رفتار مقتدرانه در مصاحبه های خارجی یا بحث منافع ملی ایران بود. ای کاش سیاسیون حاضر ما هم کمی با این نوع ادبیات محکم و مقتدر آشنا بودند. 

۱ مرداد ۱۳۹۱

حمله نظامی

خائن به مملکت کسی است که تمام فرصتهای موجود برای اصلاح سیستم را یا نادیده میگیرد یا از دست می دهد، آنقدر که تنها راه ممکن انتخاب گزینه ی نظامیست. آن گاه از روح وطن پرستی مردم سوء استفاده کرده و در باغ شهادت را باز می کند!  
این نوشته زمان و مکان ندارد. در هر دوره تاریخی و در هر مملکتی قبرستان سربازان وسعت بیشتری از ساختمان پارلمانش داشته باشد وضع به همین منوال است.

۱۷ تیر ۱۳۹۱

18 تیر

ما را که تازه جوانانی 22 ساله بودیم.................
جوانانی 22 ساله بودیم...............
22 ساله بودیم.............
بودیم!


۱۴ تیر ۱۳۹۱

زینب خانوم

خانه پدری ما در باغ بزرگی بود که اطرافش هم اتاق های زیادی داشت. پدربزرگم سکته کرده و از کار افتاده شده بود. پدر هم دانشجو بود و درآمد مادر هم کفاف نمی داد. مادر بزرگ اما از سالها قبل با اجاره دادن این اتاقها کمک خرجی جور کرده بود. هر کدام از این اتاق ها هم برای خودش حکایتی داشت. یکی از آن ها را داده بود به دو سید اسفراینی که چادرشب می فروختند و همیشه هم با هم قهر بودند. این که توی یک اتاق زندگی کنی و با دیگری حرف نزنی هم معمایی بود برای ما. خوبیش برای من این بود که همیشه جیبشان پر از پسته شاهرودی بود.
اتاق دیگر دست یک خانواده کرد بود. از پناهنده هایی که صدام بیرونشان کرده بود. زینب خانوم و شوهرش و بچه های قد و نیم قدش که هر سال هم یکی بشان اضافه می شد. یادم هست که شبی نبود این زینب خانوم از غم خواهر برادرها و وطنش گریه زاری راه نندازد و از شوهرش کتک نخورد. اما یک بار که رفت لب مرز و فامیلش را دید عوض شد. گفت من که مردم همین ایران خاکم کنید. من دیگر عراقی نیستم. مرد و همینجا خاکش کردند کنار شوهر ش و پدر شوهرش. قبرش نزدیک قبر فامیل های خودمان است. اصلا خانواده زینب خانوم یک جوری فامیل حساب می شوند برای ما. هم عزایشان دعوتیم هم عروسیشان. یکی از دخترها برگشت عراق ولی بقیه ماندند. شوهر زینب خانوم کشاورز بوده در عراق اما ایران که آمدند به سختی توی شهرداری کاری برایش جور شد. خانه ای هم گرفتند که تا همین اواخر هم اداره گاز موافقت نکرد برایشان گاز بکشد. گفتند گاز برای خارجی ها ممنوع است. نمی دانم قانون بود یا ادای یک مدیر شهرستانی. اثاث کشیدند بعدها به یک خانه که صاحبخانه به اسم خودش برایشان گاز گرفت.
آرزو دخترشان بود و هم سن و سال من. ایران که بودم در تالار عروسی برای جشن یکی از اقوام دیدمش. مهمان نبود. شده بود خدمه آنجا. نشد بروم سلامی بکنم. گفتم شاید غروری چیزی این وسط هنوز مانده باشد و با این سلام ترک بردارد. 

۴ تیر ۱۳۹۱

موسی و شبان


اگر گوسفند را گرگ بدرد
نه گوشتی به قصاب می رسد
نه پشمی به ریسنده
نه پوستی به دباغ

و خداوند پیامبرانش را از چوپانان انتخاب کرد!




۳ تیر ۱۳۹۱

ایران، نه رویا نه کابوس


حضور ایران جامعه آمریکا در سی ساله ی اخیر با چند دوره ی تاریخی رو به رو بوده است.

ایرانیانی که در زمان محمدرضا پهلوی به امریکا رفتند امریکای متفاوتی را تجربه کردند و نگاه جامعه آن روز امریکا (آنهایی که مطلع بودند اصلا کشوری به نام ایران وجود دارد) به دو دلیل متضاد نگاه مثبتی بود.
1-انقلاب شاه و ملت و جشن های شاهنشاهی و حضور تبلیغاتی گسترده در امریکا که شاه خرج می کرد تا چهره متمدنی از ایران را نمایش دهد. مخصوصا بر سر جریان خطوط هواپیمایی ایران ایر ( این در بین عوام امریکا که از عوام ما هم عوام ترند به لحاظ دانش عمومی اجتماعی)
2- به خاطر فعالیت های دانشجویان ایرانی ساکن امریکا و اروپا در مبارزه با استبداد شاهنشاهی و گسترش پیام عدالت خواهی و مبارزات چپ (در میان خواص و روشنفکران امریکایی)
بعد از انقلاب تمام تبلیغات مثبت به پایان رسید. عوام امریکا دیگر خبری از ایران نشنیدند جز داستانی مشابه انقلاب روسیه که یک خانواده سلطنتی با پرنس ها و پرنسس ها آواره شده اند. اما خواص به انقلاب امیدوار بودند تا اینکه بحث سفارت امریکا پیش آمد.
کلا ایران تمام خروجی های مثبت را بست و نیزجریان تبلیغاتی گذشته را از دست داد.
این موضوع باعث شد که حافظه جمعی امریکا کم کم خاطرات خوب مربوط به ایران را فراموش و آن را با اخبار گروگانگیر یو جنگ و نفت گران جایگزین کند. 

بنا به شهادت ایرانیان مقیم امریکا این نگاه مثبت تنها یک بار بعد از انقلاب نیز تجربه شد و آن در زمان حضور محمد خاتمی در امریکا به عنوان پرزیدنت خوش لباس، مسط به زبانهای خارجه، خوش سیما و آداب دان بود. در ان دوره رسانه ها چیزی جز خوراک خبری مثبت از ایران دریافت نمی کردند و آنچه هم بود در میان موج خبرهای خوشی که از ایران می رسید گم می شد. 
این خبرهای خوش به تعبیر امریکایی و هالیوودی هم خوب بودند! 
یک پرزیدنت همه چیز تمام که قرار است صلح و مهربانی را از یک چاله سیاه به نام خاور میانه برای ما به ارمغان بیاورد! 
پس از سالها موقع پخش خبر درباره ایران به جای مردان ریشدار عصبانی و زنهای چادری سلاح به دست مخاطب امریکایی با انبوه تصاویر جوانان خوش سیما و خوش لباس، هنرمندان موفق جهانی و فوتبال مواجه می شدند. چیزی شبیه رویای امریکایی. سرزمین شاد با آفتاب درخشان.
اما این تصاویر زیبای کارت پستالی پس از چند سال به سرعت جایش را همان قبلی ها داد با ترسهای بزرگتر. ترسهایی که خوراک لذیذ رسانه ایست!
امریکایی که بعد از 11 سپتامبر به شدت از هر چیزی که رنگ و بوی بنیادگرایی داشته باشد هراسان است.
بسیار ناعادلانه است که از تعداد اندک ایرانیان خارج از کشور (900 هزار نفر در آخرین سرشماری رسمی) توقع داشته باشیم به تنهایی بار میلیاردها دلاری که باید خرج رسانه و هنر و گردشگری و سینما بشود به دوش بکشند و زندگی روزانه خود را فدای سفیر فرهنگی ایران بودن کنند. 
و نیز فراموش نکنیم در جامعه 300 میلیونی ایالات متحده ایرانیان اقلیت بیستم هستند و میزان تاثیر گذاری آنها بر کل جامعه امریکا را نمی توان با اقلیت های دیگر مثلا مکزیکی ها مقایسه کرد. 
بعد از تمام این تفاصیل خود را به عنوان یک جوان ایرانی در امریکا تصور کنید. اغلب همسایگان شما شاید اصولا ندانند کشوری به نام ایران وجود دارد و یا اینکه با عراق متفاوت است. 
عده ای دیگر که نام ایران را شنیده اند یا به مدد درافشانی های رییس محترم جمهورمان است یا خاطره کمرنگی از گروگانگیری اعضای سفارت امریکا! 
33 سال تمام 300 میلیون نفر را از لحاظ اطلاع رسانی به حال خودشان رها کرده ایم و قافیه را به رسانه های جمهوری خواه جنگ طلب و دشمن خواه ( دشمن کلمه آشناییست!) باخته ایم. در این وانفسا دولتمردان عزیز هم کم خوراک مناسب برایشان مهیا نکرده اند و انرژی هسته ای هم میخ آخر بود بر تابوت خاطره خوش رویایی ایران در امریکا!
ما ایرانیان فراموش کرده ایم جهان با ما طوری برخورد میکند که خودمان از کشورمان به تصویر کشیده ایم! 
تصویر بهتری از ایران در ذهن دارید؟
باید آن را نشان دهید. 
تصاویر فراوان از ایران در اینترنت منتشر کنیم. تولید محتوا به زبان انگلیسی درباره اوضاع واقعی ایران  را افزایش دهیم.
غیر ایرانی ها را به جمع دوستان اینترنتی خود بیفزاییم و اجازه دهیم خودشان با زندگی روزمره واقعی ما درگیر شوند. 
اگر دولت ایران پول این کار را خرج لشگرکشی بیهوده هسته ایش میکند ما می توانیم تا زمان بهبود اوضاع خودمان رسانه ایران باشیم. 


۲۲ خرداد ۱۳۹۱

22 خرداد

 خیلی ها ایران بودن الان نیستن
خیلی ها زنده بودن الان نیستن
خیلی ها آزاد بودن الان نیستن
خیلی ها دانشجو بودن الان نیستن
خیلی ها نیستن 
خیلی ها 

۳ خرداد ۱۳۹۱

بازماندگان خاموش

مردی در جنگ گلوله خورد
مادری بی فرزند شد
کودکانی بی پدر
پدری عزادار
رفیقی بی رفیق
همسری بیوه
و اینجا تنها نام کوچه ای تغییر کرد

۱ خرداد ۱۳۹۱

تراژدی روی درخت گیلاس


در سرزمین مرغ های دریایی ، این که کلاغ به دنیا بیایی خودش به تنهایی برای انقلابی بودن کافیست.

۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۱

همسایه های بیزانسی من

خاطرات استانبول نشینی یک ساله ام را در وبلاگ دیگرم می نوسم.
یک دفتر جدید برای تجربه های یک باهارنارنج در امپراطوری روم شرقی.

http://byzantinenextdoor.blogspot.com/

۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

چرا از مسلمانان می ترسیم؟

در سال 2008 میلادی بیل ماهر کمدین امریکایی فیلم مستندی ساخت به نام Religulous
آغاز این فیلم در مقدس ترین مکان تاریخی برای مسیحیان در فلسطین آغاز و در همانجا نیز پایان می یابد و در طول مدت آن بیل ماهر با مصاحبه با افراد مختلف از سناتورهای امریکایی تا راننده کامیونهای مذهبی مسیحی، ستاره شناسان واتیکان و دانشمندان علوم طبیعی و حتی مادر خودش و سعی میکند که باورهایشان را زیر سوال ببرد.
از باکرگی مریم آغاز می کند و تناقض انجیل ها را درباره مهمترین معجزه دینشان آشکار می کند.
به سراغ مومنان به معجزه می رود و ماندن سه روزه ی یونس در شکم ماهی را زیر سوال می برد.
پرسشهایی درباره تکامل ، داستان بهشت و مار سخنگو، باکرگی مریم ، به صلیب کشیده شدن عیسی و داستان پسر خدا بودن .
به واتیکان می رود و با کشیش ها صحبت می کند. با سرشناس ترین افراد جامعه گفتگو می کند.
او که خود در خانواده ای نیمه کاتولیک نیمه یهودی بزرگ شده یهودیان را نیز از این داستان بی نصیب نمی گذارد. عقیده آنها درباره روز سبت و عقاید خاخام ها در جداسازی جنسیتی و قوانین سخت گیرانه مذهبی.
تنها جایی که در ضبط برنامه اندکی به مشکل بر می خورد زمان فیلمبرداری از معبد مورمون هاست.
در قسمت اسلام نیز به سراغ روحانیون پاکستانی، تحصیلکرده های مسلمان در اروپا و گی های مسلمان نیز می رود. و از محل قتل کارگردان هلندی تئودور ون گوگ هم دیدن میکند.
فیلم ساخته می شود. پخش می شود. می توانید همین حالا اینترنت را زیر و رو کنید و واکنش ها را به این مستند ببینید.
در صحنه ای از فیلم ماهر از مومنی می پرسد اگر در کودکی داستان جک و لوبیای سحر آمیز را به جای داستان یونس پیامبر برایت به عنوان معجزه تعریف می کردند آیا اکنون تو به جک باور داشتی و یونس برایت یک داستان فانتزی بود؟
ما به انسانهایی که باور به حرف زدن نوزاد یک روزه، زنده شدن مرده گان، قربانی کردن فرزند، آبستن شدن باکره، پسر داشتن خدا، وجود یک امام نامرئی هزار ساله و یک پادشاهی مذهبی 12 نسله و انبوهی دیگر از این دست احترام میگذاریم!
مسیحیت و یهودیت بعد از فجایع تاریخی بسیار به جبر زمانه یا به عقل بزرگانش به این نتیجه رسید که باید به این پرسش ها در فضایی آرام پاسخ گوید.
اما اسلام هنوز در میانه راه است. در دورانی که دادگاه های تفتیش عقاید و احکام مرگ حتی گالیله را نیز راحت نمیگذاشت. روزهایی که کلیسا حتی درباره سیستم گردش خون هم اجازه مطالعه نمی داد چه رسد به حوزه علوم انسانی!
روزهایی که یک کاریکاتور برای شما حکم شلاق می آورد و یک ترانه حکم مرگ!