۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

بی نام بی یاد بی خاطره


یادم میرود
هرچه باد توی موهات
هر چه باران
توی دستهات
یادم می رود
باران دوباره زیبا بود
یادم می رود
باد می وزد
یادم می رود
هزار بار دویدن
هزار باز خندیدن
تو مجسمه ی میدان بودی
من مسافر شهر های دور
شاد از چرخیدن
چراغهای روشن
شب شهر

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

یادواره


نشان به آن نشان زیر راه پله .... نشان به آن نشان سیزده به در سال ۷۵ ... نشان به نشان روزنامه های مچاله .... پرده ی کنار زده .... نشان به آن نشان قدیمی .... هنوز یادت مانده ام .... هنوز توی خاطره هام شیشه خانه مان به ریگ ریزی صدا می کند و مادر اخم .....
نشان به آن بدنهای بیتاب ۱۵ ساله ....نشان به آن کفشهای کتانی چینی .... نشان به آن توپ چهل تکه ی دزدی ... نشان به آن همه برگ چنار توی راه دبیرستان ....
نشان به آن کوچه باریک و بوی عطر ... نشان به آن صدای سیاوش و داریوش .... نشان به ظهر تابستان و انجیر داغ .... نشان به همان نشان آشنا
دلتنگ روزهایی هستم که هیچ وقت نباید برگردند

۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

سینه خیز تا امیرکبیر

نمیذارن که !
من اصلا نمیخوام اینجا غیر از ادبیات چیز دیگه ای باشه . ولی الان داشتم حسب اتفاق اخبار ساعت 8 رو می دیدم . دکتر رهایی رئیس دانشگاه امیر کبیر واقعا باحاله ! جای ابراهیم نبوی رو خالی کردم کلی . این آقا درست از وسط کتاب علوم اجتماعی سوم دبستان بلند شده اومده رئیس یکی از تاپ ترین دانشگاههای ایران شده ....
انگار تو چند تا مجله مطالب موهن چاپ شده علیه اعتقادات مذهبی ما ! ایشان فرمودند که این کار دانشجو نما هاست !!!!!!!
تو دانشگاه هنر که دیوار به دیوار ایشون هستیم دانشجو نما به کسایی می گیم که مثل ما فارغ التحصیل شدن ولی هنوز برا کتابخونه و جاهای دیگه میریم دانشگاه ! برا اینکه دم در بهمون گیر ندن خودمونو چپل چپول میکنیم که شبیه این فنچ های گوگولیه وردی 83 به بعد بشیم !
حالا نمیدونم منظور آقای رئیس ما بودیم ؟ یا مشابه های ما تو اونور ! البته ایشون اضافه کردن که این یک حرکت خزنده از خارج از مرزهاست . اینکه وقتی آقای متکی با سینه سپر کرده داره میره شرم الشیخ چرا باید کسی سینه خیز بره امیرکبیر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۶

فراموش که می کنم

فراموش كه مي كنم گم مي شوم
تو هم نيستي كه دنبالم بگردي
من مي مانم و يك شهر
كه هيچ خيابانيش را نمي شناسم
فراموش كه مي كنم تهران هم از يادم مي رود
فراموش كه مي كنم انگار درونم خالي مي شود
هر چه خاطره
هر چه حرف
بايد پاك كنم
تهران تكه تكه محو مي شود
شیراز اما یادم میماند
و
امامزاده داوود که نرفتیم
حسرتش ماند
بهار هم تمام شد
تو هم رفتی
(نه اینکه نباشی ! هستی ولی نه در کنار من . نه در خیال من !)
یاد جاهایی که نرفتیم هم مرا رها نمی کند .

داستان آن لاین 5


تو هیچ چیزت به آدمیزاد نرفته ! این را مادرم میگفت و عجیب هم سر حرفش ماند برای همیشه و من فکر می کردم چه چیزهایی مرا به آدمیزاد شبیه می کند ؟
ملافه را می کشیدم رویم مادر حالی به حالی می شد . می گفت نکن این طوری . مثل مرده ها می شوی. من می خندیدم که مادر جان من بمیرم رویم ترمه می کشند نه شمد نخی ! با اخم می گفت طاقباز نخواب ....

۸ اردیبهشت ۱۳۸۶

داستان آن لاین 4


نیستی و نبودنت شبیه هیچکدام از نبودنهای قبل نیست . انگار جای دندانیست که کشیدم . نبودنش برای چند روز عجیب است و بعد اصلا یاد آدم هم نمی آید که روزی دندانی هم بود اینجا ....
حکایت حضور تو نیست . توی بودنت سکوت چاره ی درد است . همین که می روی شروع میشود طغیان این رودخانه ....
چرا یک بار هم من نرفتم ؟ چرا همیشه بعد از تو من جا ماندم ؟ این بار شاید ماجرا جور دیگری شود ...

۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

۴ اردیبهشت ۱۳۸۶

فاصله



سه پاگرد رویایی تا آپارتمان تو راه مانده . سه پاگرد جادویی . من مانده ام و سه پاگرد و ۳۳ پله ...


۳ اردیبهشت ۱۳۸۶

داستان آن لاین 3


اینجور نگاهم نکن . مست نیستم . برای اولین بار از بودن تو مست نیستم که هیچ دیوانه ام . بردار و برو از اینجا . آوار شده ای توی همه خاطرات این ده ساله ام . دیگر طاقت ندارم تو را با خودم بکشم این ور و آن ور . گورت را گم کن . همه ی یادهام آلوده شده با حضور وسیع تو . انگار تمامی نداری . مثل علفهای باغچه که مادر حتی نفت هم ریخت رویشان چاره نشدند . بس که ریشه هاشان هرزه بود و عمیق . باز هم که هستی ؟

۲ اردیبهشت ۱۳۸۶

پای در کفش بزرگترها


جمعی به جزیره ای اندر شدند ، ايشان را مکان افتاد در ديري آن را رهبانی بود گويند که چهل سال اشک بر مژه راندي که او را اردات بود بسيار بر بانویی و بانو را اکراه که نزول بر بيکران خشکسال روح رهبان نمايد .در سال چهل و يکم ، دو شب از تموز رفته بانو به خواب رهبان بيامد که برخيز وضو کن و مارا از قادر ذوالقدر بخواه . رهبان بانگ برآورد : هيهات ! که آن نعمت که از خداي بخواهم پيش آمده و تو را از تو خواهم نه از خداي باري تعالي ، که تو به راي خود آيي نه به بانگ خدای.........



چه کار کنم دست از سر زندگی سگی من برداری ؟

۱ اردیبهشت ۱۳۸۶

داستان آن لاین 2


بودنت تنها حضور یک آدم نبود . نیرویی بود که می آمد ملحفه ها را به هم می ریخت . کتابها را جابه جا میکرد . ظرفها را از کابینت بیرون می آورد . میوه ها را می آورد وسط اتاق . بودنت به معجزه ای می مانست که مسیح می کرد . حضور یک رود بود توی بستر خشک یک کانال که کنده اند تا آب را بردارند ببرند به جایی که زمین ترک خورده از خشکسالی .
مشروب بهانه بود ، دلم هوس خودت را کرده . سیگار تمام شده راهی بود که تو را می کشاند به خانه ام .
تمام نمی شدی . با آن همه بوسه و شوق بلعیدن کم نمی آمد از تو . بزرگ هم می شدی . تمام خانه را می گرفتی و از پنجره پر می کشیدی بیرون و تمام این شهر لعنتی بوی تو را می گرفت و برگ می شدی به تن درخت و جوانه می زدی مثل صبح بهار .

از دیروز تا هر وقت که بتوان اینجا از همین ها می بینید . اگر بشود هر روز می نویسم .

۳۱ فروردین ۱۳۸۶

داستان آن لاین1


باور نميکنم خودت باشي . همينجا رو به روي پنجره سيگار مي کشيدي . جوري که بوش و دودش برود بيرون و خانه ي من بوي سيگار تو را نگيرد . مثل خودم که مي رفتي ، دوش مي گرفتم که عطرت برود و لباسها را ماشين مي انداختم . حضورت را پاک مي کردم . انگار بعد از رفتنت بيفتم به جان ميدان مين خانه را از تک تک نشانه هاي تو پاک مي کردم . موهاي کوتاه جوگندميت از روي کاناپه و رو تختي ، زير سيگاري را مي شستم و مي رفت توي کمد تا دوباره تو بيايي و خاکستر را نتکاني توي ته مانده ليوان چاي .
سرم را تراشيده ام مي ترسم از آينه انگار که هيولايي کمين کرده باشد سبک شدن سرم را هورت بکشد توي خودش .... سرم را تراشيده ام و مثل سگ از آينه مي ترسم .... موهام رد دستهايي را داشت .... پاک پاک شده الان .... توي آينه دستها خفه ام مي کنند .

نشسته ای همينجا . جوری که انگار هيچوقت نرفته ای .
چرا همه زندگیم با تو معنی می شود . اصلا این تو یعنی چه ؟ چرا سایه اش اینجور افتاده روی سر من و هیچ جوری هم نمی رود . سرسام گرفته ام از این همه حضور تو .
این دست راست لعنتی . همیشه کم می آورد . خودکار که هیچ .تایپ می کنم ، نصف بارش می افتد روی دست چپ ولی باز هم تیر می کشد و می مانم . می گفتی ضبط کن من برایت مینویسم روی کاغذ . نمی خواهم . بدم میآید از دست خط یک آدم دیگر . هنوز هم با این تایپ مشکل دارم . این که من نیستم . اصلا خودم را توی نوشته ها حس نمی کنم . سرعتش از کشیدن قلم روی کاغذ بیشتر است . می خواهم خودم را ببینم توی همان دستخط عجیب و غریبم که الفش میرفت توی خط بالا و ر میرفت توی خط پایین . انگار کلمه منفجر می شد روی کاغذ . هر طرفش که میشد می دوید و می رفت . ولی اینجا همه ی کلمه ها شبیه همند . نشئه باشی یا خمار، باز هم نام تو را همانطور عین هم می نویسم . اصلا حسی نیست توی این لعنتی .

میخواهم چیزهایی که مینویسم را بگذارم اینجا .... بیفتیم به جانش و اضافه هاش را در بیاوریم و بشود یک چیزی که با هم نوشته باشیم و من به نام خودم بروم پزش را بدهم !


۲۹ فروردین ۱۳۸۶


بیزارم از ۹ صبح
از فرودگاه
از چمدان
جای دستها
روی صدای آخرین اخطار به مسافران
مانده
بیزارم از هرچه تو را می برد
به آن سوی نقشه ی جغرافیا
نگاه کن
من همانم که دیروز
من همانم که فردا

۲۵ فروردین ۱۳۸۶

ادبیات


تراژدی وقتیست
که روبه روی هم
ایستادهایم
و
هیچکدام
حرفی برای گفتن نداریم
بعدها
توی خاطرات مان
روی سکوت
دیالوگ می نویسیم ..........


۲۲ فروردین ۱۳۸۶

come back


عشق را با تمام وجود
از یاد برده ام
خنده های تو
مرا دوباره به آن سفره ی نان و پنیر
بر نمی گرداند
عشق را
از یاد تمام یادها برده ام
تشنگی چشمهای تو
بیهوده است
تو را از یاد برده ام

۱۵ فروردین ۱۳۸۶

فعلا......


برای مدتی که نمی دونم چقدر طول می کشه
...................................................................................خداحافظ همگی

پی نوشت :
حامد جان اصلا لوس نشدم . سورمه جان خودم هم میدونم دوباره بر میگردم . ولی احساس می کنم توی این شرایط تلخی که گرفتارشم توی این موج ناجوانمردانه ی سینوسی امید و نا امیدی شادی و غم و منی که تنهاییمو دست گرفتم و دوره افتادم بهتره که دوستان عزیزم رو درگیر تلخی و سیاهی این دختر بدی که تو وجودم داره جیغ میزنه و فحش میده نکنم . بهتر که شدم بر می گردم وقتی نارنج گل بده . اینجا هنوز زمستونه .


۱۱ فروردین ۱۳۸۶

تعطیلات خود را چگونه گذراندید


دغدغه های هراز فدای یک بوسه ات
مرا با دره ها چه کار
جذبه ی تو نیرومند تر است
که مرا
بالا میکشد

از آمل تا امامزاده هاشم ۱۸ ساعت طول کشید . اونایی که رفتن میدونن این فاصله ۱۰۰ کیلومتر هم نمیشه . ترافیک وحشتناک .یخ زدگی جاده رانندگی مزخرف راننده ها زرنگ بازی و از لاین راست رفتن ماشینهای خاموش بدون بنزین و ۱۸ ساعتی که نه یک پلیس دیدیم نه یک لودر و برف روب . انگار آقایان فقط تو اتوبانها میتونن با بنز ویراژ بدن و این جاده ی بدبدخت و مسافرای بدبخت تر از دایره ی استحفاظی همه این برنامه های نوروزی بیرون بود . نه ۱۱۰ جواب می داد نه پلیس راه . حتی پیگیری دوستان از تهران هم جواب نداد . انگار اون تیکه از جاده ته دنیا بود و ما هم فراموش شدگانی که حتی شبکه معظم خبر لای اخبار فلسطین و عراق برامون تره هم خورد نکرد .
کفش مناسب و اینکه مثل همیشه به قول مامان مثل کولی ها کوله پشتی همرام میبرم باعث شد که در ساعت ۱۸ سفر بزنیم به جاده و تا امامزاده هاشم پیاده بریم و بازم غیرت هلال احمر که من و همسفرم رو سر پیچ آخر سوار کرد و از اونجا هم با یه کامیون خودمونو تا سه راه تهران پارس رسوندیم .
اسم اینو میشه چی گذاشت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این مملکته آخه ؟

۲۹ اسفند ۱۳۸۵