۳۰ تیر ۱۳۸۸
۲۸ تیر ۱۳۸۸
تهران یازده غلط تجدید
فرزندان وطن
۲۴ تیر ۱۳۸۸
فرزندان وطن
خـــــاك وطن كه رفت ، چه خاكي به سر كنم ؟
آوخ ، كــلاه نيست وطـــــن ، گـــــــر كه از سرم
برداشتند فــــكـــر كــــــلاهي دگــــــــر كــــــنم
مــــرد آن بود كه اين كلهش ، برسر است و من
نـــــــــــامـــردم ار كه بي كله ، آني به سر كنم
مــــن آن نيـــــــم كــــــــه يكسره تدبير مملكت
تسليــــــــم هـــــــرزه گـــــــــرد قفا و قدر كنــم
زيــــــــر و زبر اگــــــــر نكنـــــــي خــاك خصم را
وي چــــــــــرخ زيــــــــــر و روي تو زير و زبر كنم
جــــــــاييست آروزي مـــن ، ار من به آن رسم
از روي نعـــــــــش لشكـــــــــر دشمـن گذر كنم
هــــــــــر آنچـــــه ميكني بكن اي دشمن قوي
مـــــــــن نيز اگــــــــر قــــوي شدم از تو بتر كنم
مـــــن آن نيـــــم بــــه مرگ طبيعي بميرم ، اين
يــــــك كـــــــاسه خون به بستر راحت هدر كنم
معشـــــوق عشقي اي وطن اي عشق پاك من
اي آن كـــــــه ذكـــر عشق تو شام و سحر كنم
عشقت نه سرسري ست كه از سر به در شود
مهـــــرت نـــــــه عارضي ست كه جاي دگر كنم
عشـــــق تــــــــو در وجــــــودم و مهر تو در دلم
بـــــــــا شير انـــــــدرون شد و با جان به در كنم
۲۳ تیر ۱۳۸۸
ما توانایی به کثافت کشیدن دنیا را داریم. باور کنید.
درباره ی الی را دیدم. یک روز صبر کردم تا نفسم دوباره بالا بیاید. تا بتوانم تلخی غیر قابل وصفش و واقع گرایانگی بیرحمانه اش را در خودم حل کنم.
بازی های عالی، داستان محشر، و بالاتر از همه یک کار تر و تمیز بی یک پلان اضافه.
درباره ی الی را می شود ده بار دید.
درباره ی الی را باید ده بار دید.
پی نوشت: ای کاش قضاوتی در کار نبود.
پی نوشت دو: واقعا آدمی که مرده دیگه آبرو براش مهم نیست؟ (دیالوگ شوهر سپیده که گفت الی مرده آبرو می خواد چی کار- نقل به مضمون)
وطن پرنده ی پر در خون
اگر بند است و شلاق و خنجر
اگر مسلسل و انگشتر
با ما تبار فدائی، با ما غرور رهایی
به نام آهن و گندم
اینک ترانه آزادی، اینک سرودن مردم
امروز ما... امروز فریاد
فردای ما روز بزرگ میعاد
۲۲ تیر ۱۳۸۸
پاسخ دوباره به یک کامنت
سلام فرزند کاوه
چه جالب!! ایمیلی که از نوکیا گرفتید برای هر کسی ارسال می شود. دقیقا برای من هم همین ارسال شده. آدم ساده...
خاک بر سر ادب و ادبیات این مملکت
من به شما توهین نکردم ولی شما... تازه این حرف ها بهترینش بود...!!!
مردم خوب می فهمند که ((دهن گشاد)) کیه خانم با ادب. شما لازم نیست از سواد صحبت کنید. فارسی نوشتن هنر نیست.
من مترجم زبان های انگلیسی فرانسوی و اسپانیایی هستم. عمری برای ادبیات دنیا زحمت کشیدم. اهل موسیقی هم هستم. 18 سالم بود که سه تار رو پیش استاد ذولفنون یاد گرفتم. بگذریم...
فکر نکنید که از صحبت های شما ناراحتم، نه !! چون من اعتبار خاصی برای خودم دارم و لازم نیست برای وبلاگ نویسایی مثل شما بگم.
پس به تفسیر شما هر کسی از دنیا رفت شهید شده، چون همه دنبال کسب و کار و درس و خلاصه روی حلال هستند. در آخرت هم به یک اندازه پاداش می گیرند. این حرف شما از بی سوادی دینی شماست که نمی توانید مطالب را تفسیر کنید. (اگر در این زمینه به اطلاعات نیاز دارید می توانم کمک کنم)
کاش از اصولتان به ما هم یاد بدهید!!
ندا آقا سلطان به گفته امثال شماها نماد آزادی لقب گرفته. به منظوری لقب شهید دادند که انگار فی سبیل الله در حال مبارزه بوده. کاش معنای شهید واقعی را می فهمیدید. به حساب درک کم شما می گذارم.
من هم ندا و هم بسیجیان و هم مردم عادی را دیدم و ناراحت شدم. جدا ناراحت شدم. چه بسیجی چه ندا چه مردم عادی چه طرفداران موسوی و... . هیچ وقت از کشته شدن هم وطنانم خوشحال نمی شوم. ولی شما از کتک خوردن یا کشته شدن یک بسیجی یا کسی که با درگیری ها مقابله کرده، خوشحال می شوید. میدانید چرا؟ چون درک و عاطفه ندارید. درک و عاطفه ندارید. درک و عاطفه ندارید. درک و عاطفه ندارید.
نظرتان هم برای خودتان بماند. یاد احادیث افتادم. ((بی ارزش ترین آدم ها از نظر من کسانی هستند...))
خیلی حرف ها دارم ولی سیاسی نیستم.
با همه مثل شخصیت خودتان رفتار نکنید.
بدرود
جناب آقای پارسا
1- جواب نوکیا یک ایمیل طراحی شده است که برای همه ارسال می شود. فکر کردید ذوق زده شده ام که برای من انحصارا ای میل فرستاده اند؟
2- دلیل خاک بر سری ادب و ادبیات را نفهمیدم.
3- جناب مترجم! خوانندگان این وبلاگ من را به نام خودم می شناسند. همه نام و نشانشان مشخص است و من برایشان احترام قائلم. شش سال است وبلاگ می نویسم. داعیه دار چیزی نیستم. ادعای کسی بودن هم ندارم. حلقه مخاطبان محدودی دارم و برای دلم می نوشتم. اگر نیم نگاهی به آرشیو می انداختید می فهمیدید بنده اصلا داشتم ماستم را می خوردم.
4- نه مترجمم، نه به جز فارسی زبان دیگری آموخته ام. خوشا به حال ادبیات دنیا که شما برایش زحمت کشیدید. من از روی یک اسم خالی نتوانستم تشخیص بدهم با کدام یک از مشاهیر ایران طرف هستم. عذر تقصیر.
5- خوشحالم آدم معتبری مثل شما وبلاگم را می خواند.
6- اگر احتیاج به اطلاعات دینی داشته باشم اشخاص به مراتب مناسبتری را می شناسم که به آنها رجوع کنم.
7- شما یک مطلب ادبی را دارید با تیغ فقه می جورید. یک کاسه شیر را با متر اندازه نمی گیرند.
8- شما از دیدن چه چیز بسیجی ها ناراحت شدید؟ از باتوم خونی شان؟ عربده هایشان؟ دلتان سوخت توی گرما مجبور بودند بزنند توی سر و کله امثال من؟ فکری به حال دلرحمی تان بکنید.
9- این درک و عاطفه که گفتید خوردنیست؟ بروم تهیه کنم.
10- میدانید من اینقدر آدم بی رحم و کثافتی هستم که دلم میخواهد بسیجی ها را بیندازم توی دیگ آب جوش بعد بدهم سگ بخورتشان. وای وای من چقدر آدم بدی هستم.
11- دقیقا متاسفم که با شما مطابق شخصیت خودم رفتار کردم.
12- باز هم میگویم بروید لاطائلاتتان را جای دیگری ببافید.
پی نوشت: از این به بعد کامنتهای بی صاحب تایید نخواهد شد. نمی شود بیایید زنگ در خانه را بزنید و در بروید.
پی نوشت 2: باز هم از خوانندگان هر روزه ی اینجا معذرت میخواهم.
۲۱ تیر ۱۳۸۸
یک بام و دو هوا
چاقو ابزار مفیدیست. از زمانی که انسان توانست سنگ را صیقل بدهد و تیز کند و پوست حیوانات را بکند و درختان را قطع کند توانست کم کم راهش را به مدنیت هم بگشاید. چاقو فروشی هم البته حرفه ی شریفیست. زنجانی ها و کردهای عزیز هم دستشان درد نکند که چاقوهای خوبی می سازند.
حکایت نوکیا قصه ی چاقو فروشیست که چاقو فروخته به گزمه ی مستی که سر شب افتاده پی ناموس مردم. چاقو را فروخته، پولش را هم دو لا پهنا گرفته.فردا که چاقو را از پهلوی جنازه بدبخت کشیده اند بیرون می گوید : به من چه! من به همه چاقو فروختم.
پی نوشت: دنیا دارد دنیای بهتری می شود. آدیداس فهمیده اگر از کارگران کودک پاکستانی استفاده کند ، مردم دیگر محصولاتش را نمی خرند. اگر شرکتی بگوید محصولاتش سبز است ( دوستدار محیط زیست) فروشش بیشتر می شود. اگر هم کمپانی معظمی بگوید ابزار جاسوسی فروخته به یک دولت خشن مذهبی دیکتاتور ، مردم یک جاییش را پاپیون می کنند می زنند توی سرش.
۱۸ تیر ۱۳۸۸
تاریخ قضاوت خواهد کرد
یقینا خون مسلمانان کشته شده در چچن، کشمیر، و چین روزی گریبانتان را خواهد گرفت.
حواستان باشد دارید زیر علم چه کسی سینه میزنید. این قبر مرده تویش نیست برادر!
هیچ وطن فروشی عاقبت به خیر نشده. این خاک حرمت دارد.
هیجده تیر را از یاد نبرده ایم همانطور که 13 آبان را و همانطور که سی تیر را و همانطور که 15 خرداد را ...
یادآوری: محمد عبد خدایی هنوز زنده است و دکتر فاطمی شهید شد. کسانی که اسلحه دست او دادند همانهایی هستند که اسلحه و موتور دست سعید عسگر دادند. ما یادمان نمیرود.
نمی بخشیم و فراموش نمی کنیم
هجده تیر
بعد از روزنامه اطلاعات میهمان هر روزه ی خانه ما ، سلام بود و من می دانستم کسانی تیغ کشیده اند روی نویسنده ها. پدر فروهر ها را می شناخت. پوینده و مختاری را هم دیگران می شناختند. خودم اما بیشتر از همه سعیدی سیرجانی را دوست داشتم با آن کتابهای چاپ سربی که از کتابفروشی روبه روی بازار نعلبندان گرگان می خریدم.
پدر که برگشت با خودش یک نسخه روزنامه الحیات آورده بود و من تازه دیدم که میشود توی خیابان به جز تصادف ، جور دیگری هم مرد.
ورود به کاشان بی آب و علف و داغ و برهوتی که پر از چادر سیاه و موتور و عقرب بود آنقدر وحشت آور نبود برای من - دختر شمالی - که دیدن چهره های از تعصب به رنگ خون درآمده ی بسیجی های دانشگاه. اول بار در زندگیم دیدم که مشت چطور کوبیده می شود روی دهان و دندان پرت میشود بیرون و خون میپاشد روی دیوار.
اولین امضای من، هویت من پای برگه ای رفت که میخواست عبد الله نوری آزاد شود.
اردیبهشت هفتاد و نه شب مرا خواستند خانه سرایدار خوابگاه. معاون امور دانشجویی ( آقای فهیمی تبار یادتان هست ایشان اتاقشان روبه روی اتاق شما بود.) و گفتند یا خفه می شوی یا می بندیمت به یکی از پسرهای دانشگاه. نمی دانم بچه های بسیج آن روزها می دانستند دارند زیر علم کی سینه میزنند؟ از پدرم گفتند که نیروی پاکی است و درست نیست من نام او را لکه دار کنم. گفتند یکی از نگهبان ها مرا دیده که از روی نرده های خوابگاه پریده ام و شب رفته ام بیرون. گفتند حاضر است شهادت بدهد. و شهادت هم داد.
بقیه را هم خواسته بودند.
من امروز می روم انقلاب.پنجشنبه 9 ژوییه (7) 2009
۱۷ تیر ۱۳۸۸
مبارزات مدنی مردم ایران - قسمت اول
اعطای این امتیاز به تالبوت کشت کاران تنباکو خریداران و فروشندگان آن را مواجه با نگرانی و آسیب میکرد. با این اقدام در حقیقت انبوه اصناف بازاریان تنباکو به یک شرکت بیگانه فروخته شدند و این عده ناگهان متوجه شدند که در واقع از کسب و کار مستقل خود منع و تبدیل به فروشندگانی شدهاند که در مقابل کار برای یک شرکت انگلیسی دستمزد دریافت میدارند.
ولف (سیاستمدار متنفذ انگلیسی که با دادن رشوه انحصار تنباکو را به تالبوت واگذار کرد) و دوستان بازرگانش بدلیل عدم شناخت از بافت اجتماعی ایران نتوانستند موضع اصناف و قدرت بازاریان ایرانی را درک کنند. از سوی دیگر اصناف و بازارایان شهر نشین بر خلاف روستائیان از پشتوانه کافی برخوردار بودند. آنها اقتدار مالی و ارتباط تنگاتنگی با علمای دینی داشتند بطوریکه اگر علما و اصناف دست بدست هم میدادند میتوانستند مردم را در سراسر کشور به قیام دعوت کنند.
این همبستگی سبب شد تا فریاد اعتراض بر ضد امتیاز انحصاری تنباکو در بازار شهرهای عمده مانند تهران تبریز، اصفهان، شیراز، مشهد آغاز شد. در شیراز سید علی اکبر فال اسیری داماد و مشاور میرزای شیرازی خروشید و در مشهد تعداد زیادی از تجار و افراد معتبر با مراجعه به مجتهدان شهر اظهار داشتند که امتیاز تنباکو موجب شکست آنها خواهد شد و به این ترتیب پیشتیبانی مجتهدان را خواستار شدند.[نیازمند منبع] همان شب عده زیادی در مسجد گوهر شاد گرد هم آمدند و دست به تحصن زدند وجمعیت فریاد اعتراض و مخالفت با انگلیس و امتیاز انحصاری را سر میدادند. دیری نگذشت که آتش خشم مردم تمام شهر را فرا گرفت و بازارها تعطیل و خیابانها پر از جمعیت شد. اقدام صاحب دیوان که کشویده بود با توسل به زور قوای نظیمه دکانها را باز کند آتش خشم آنان را تیزتر ساخت. در اصفهان یکی از تجار معتبر ترجیح داد که کلیه موجودی توتون و تنباکوی خود را بسوزاند و اینگونه از تسلیم آن به شرکت انگلیسی خودداری کند. این اقدام در ظاهر تأثیر بسزایی در مردم بر جای نهاد.
تعطیل بازار، جلوگیری از ورود کارگزاران، امتیاز انحصاری به مزارع تنباکو، پاره کردن آگهیهای شرکت انگلیسی، سوزاندن تنباکو، نوشتن عریضه، فرستادن نمایندگان متعدد نزد شاه و تحصن در آستان حضرت عبدالعظیم از اقدامات اعتراض آمیز اصناف و بازاریان در شهرهای مختلف بود. صدور فتوای آیت الله میرزا محمد حسن شیرازی، مرجع تقلید وقت مبنی بر تحریم تنباکو از مهمترین اقدامات یاد شده بود که لغو امتیاز انحصار تنباکو را در جمادی الاول ۱۳۰۹ در پی داشت. اما لغو امتیاز تنباکو هیچ تأثیر آنی در مردم نداشت. جدیترین خشم مردم در تهران یک هفته پس از الغای امتیاز نامه پدید آمد. مردم دکانها و بازارها را بستند و به سوی کاخ سلطنتی شتافتند. نگهبانان شخضی نائب السلطنه کامران میرزا، پسر شاه بنای تیر اندازی به مردم را گذاشتند و چند تن کشته شدند.
این وقایع پایان قطعی امتیاز تنباکو را مشخص ساخت و مدیر محلی شرکت انگلیسی ناگزیر شد با الغای امتیاز و متوقف ساختن عملیات آن شرکت موافقت کند.
وطنم فراموش نخواهد کرد
حاجی میرزا آغاسی: آخرین صدر اعظم محمدشاه قاجار
حاج ابراهیم کلانتر : عامل قتل لطفعلی خان زند
احمد شاه قاجار: آخرین پادشاه قاجار
رضا خان سردار سپه: عامل سرکوب جنبش جنگل، کودتاچی سوم اسفند ، موسس سلسله پهلوی
سپهبد فضل الله زاهدی: تنها طی سه روز اول کودتا، زاهدی 500 نفر از شخصیت های سیاسی و نظامی وفادار به دولت مصدق را بازداشت و تبعید کرد. در این دوران حزب توده نیز به شدت سرکوب شد و 14 نفر از افسران آن به دستور زاهدی تیرباران شدند. محاکمه مصدق، اعدام فاطمی، برقراری مجدد رابطه با انگلیس و سرکوب اعتراضات دانشجویان دانشگاه تهران، از جمله رویدادهای دیگر دوران نخست وزیری او بود.
اشرف پهلوی : خواهر دوقلوی محمد رضا پهلوی که نقش عمده ای در کودتای 28 مرداد داشت.
مظفر بقایی : در ۱ اردیبهشت ۱۳۳۲ سرتیپ افشارطوس رئيس شهربانی دولت مصدق، به دست عوامل بقایی و فضلالله زاهدی ربوده و کشته شد.در ماجرای کودتای ۲۸ مرداد نیروهای دکتر مظفر بقایی از افرادی بودند که به خانه مصدق حمله بردند
سید ابوالقاسم کاشانی : یکی از فعالان در کودتای 28 مرداد. او پس از کودتا به خبرنگاران گفت : «مصدق برای برقراری جمهوریت میکوشید. او شاه را مجبور کرد ایران را ترک کند . اما شاه با عزت و محبوبیت چند روز بعد برگشت. ملت شاه را دوست دارد.»
محمدعلی شاه قاجار: مجلس شورای ملی را به توپ بست و ملك المتكلمين و ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل و تعداد زیادی از آزادیخواهان را به قتل رساند.
بر این لیست بیفزایید...
پی نوشت: نام "زندگان" را نیاوردم. قضاوت من و "مردگان" در دادگاه عدل خداوندیست، بی داغ و درفش.
۱۶ تیر ۱۳۸۸
همه مردان رئیس جمهور
میر حسین "ما" را دارد
آقایان به خیالشان سران جنبش را گرفته اند.
این جنبش سر ندارد تمامش قائده هرم است.
پاسخ به یک کامنت
سلام آقا یا خانم محترم
شما باید بیشتر راجع به کلمه شهید تحقیق کنید که به ندا آقا سلطان شهید نگید.
شما نمیخاد نگران جوونای پرپر شده باشی.
شما اصلاح طلب هستید و
البته بدون اصول!!
شهدا تو زمان جنگ تحمیلی برای رضای خدا رفتند نه خاک و سرزمین. کسی که برای خاک و وطن بجنگد خونش به اندازه خاک می ارزد...
کسی که برای رضای خداوند جهاد کرده باشد و جانش را از دست بدهد شهید محسوب میشود نه کسی که بدون هیچ دخالت سیاسی و... کشته شده.
من آماده بحث هستم...
بدرود
آقای پارسا لطفا توجه کنید:
1- من خانم باهار هستم اگر اندکی جلوی خشم ارزشیتان را می گرفتید و امضای پای مطلب را می خواندید یا حتی پیشانی نوشت به آن بزرگی را می دیدید.
2- کسی که آماده بحث باشد ای میل یا آدرس وب سایت می دهد نه یک اسم خشک و خالی.
3- لطفا دقت کنید که اینقدر غلط املایی نداشته باشید.
4- فکر می کنم شما کمی تحقیقات تاریخی خودتان را از سال 57 عقب تر ببرید بسیاری از سوالاتتان پاسخ داده خواهد شد. در ضمن برای تعریف شهید هم می توانید به کتب اربعه شیعه و نهج البلاغه رجوع کنید. فی المثل اگر شما در راه رفتن به مدرسه تصادف کنید از لحاظ معنوی ( نه بنیاد شهیدی) شهید خواهید شد. و یا مردی که برای روزی حلال خانواده اش در حال کار است نیز به همچنین.
5- من اصلاح طلب هستم و اصول خودم را دارم. با کلمات بازی نکنید.
6- نامی که به شما می دهم " نادان" است البته در بهترین حالت.
7- بی ارزش ترین آدمها از نظر من کسانی هستند که بدون تحقیق و مطالعه دهان گشادشان را باز میکنند.
پی نوشت: دوستان عزیزم عذر تقصیر. می دانید این ادبیات من نیست. ولی آنقدر از این کامنت های ابلهانه داشته ام که جانم به لبم رسید. تلخی این روزها را هم علاوه کنید. دیگر چیزی از آن باهار نازک طبع نمی ماند. همه گریه ام امروز.
۱۵ تیر ۱۳۸۸
معشوقه شهید
معشوقه در ادبیات ایران زنی نیست که نیم ارزش جان مرد را دارد که جان را باید برایش داد .
معشوقه را باید حمایت کرد. نازک آرای تن ساق گلیست که به جان کِشته می شود و به آب دیدگان باید آبیاریش کرد و وجه فرشته وش دارد.
از این روست که کسی که زن را بیازارد از پست ترین مردمان شمرده می شود و کسی که اثبات مردانگیش را در رنج دادن زنی ببیند منفور همان مردمان شود.
در رزم گرد آفرید ، او خود را به شمایل مردان در آورد که میدانست سهراب بر زن حتی مسلح نخواهد تاخت.
در این سرزمین مردان زیاد ناجوانمردانه به خاک افتادند. تیر غیب شعبده باز بر پشت بسیار رفیقان ما خورد از مردان. اما آنچه همین مردان را که به خاک افتادن رفقای زیادی را دیده و بر دستشان بسیار جوانان پرپر شده بودند را به خشم آورد و دلشان را به درد، کشتن زنی بود بی سلاح!