۱۵ مرداد ۱۳۸۸

۱۴ مرداد ۱۳۸۸

صد قدم مانده به صبح



محمد صالح علا هم توی تنفیذ بووووووووود!
محمدِجان! داری به شرافت از دست رفته ات فکر میکنی یا سفره هایی که مغز جوانان ما در آن خوراک اژدها می شود؟
محمدِ جان! ما را به خیر تو امید نیست.
دیگر کنج کافه تئاتر من را نخواهی دید. دیگر آن راه پله نازنین را بالا نخواهم آمد و دیگر از پنجره به شاخه های درختان نخواهم نگریست و دیگر آرزو نمی کنم خانه ام را شکل کافه تئاتر تو در بیاورم.
ببخشید ولی دیگر پولم را به جیب نان به نرخ روز خوری مثل تو نخواهم ریخت.


۱۳ مرداد ۱۳۸۸

ماردوش

چون ضحاک (آژیدهاک) پادشاه شد، اهریمن خود را به صورت جوانی خردمند و سخنگو آراست و نزد ضحاک رفت و گفت:«من مردی هنرمندم و هنرم ساختن خورشها و غذاهای شاهانه‌است.»

ضحاک ساختن غذا و آراستن سفره را به او واگذاشت. اهریمن سفره بسیار رنگینی با خورشهای گوناگون و گوارا از پرندگان و چهارپایان، آماده کرد. ضحاک خشنود شد. روز دیگرسفره رنگین تری فراهم کرد و همچنین هر روز غذای بهتری می‌ساخت.

روز چهارم ضحاک شکم پرور چنان شاد شد که رو به جوان کرد و گفت:«هر چه آرزو داری از من بخواه.» اهریمن که جویای این زمان بود گفت:«شاها، دل من از مهر تو لبریز است و جز شادی تو چیزی نمی‌خواهم. تنها یک آرزو دارم و آن اینکه اجازه دهی دو کتف تو را از راه بندگی ببوسم.» ضحاک اجازه داد. اهریمن لب بر دو کتف شاه نهاد و ناگاه از روی زمین ناپدید شد.

بر جای بوسهٔ لبان اهریمن، بر دو کتف ضحاک دو مار سیاه روئید. مارها را از بن بریدند، اما به جای آنها بی درنگ دو مار دیگر روئید. ضحاک پریشان شد و در پی چاره افتاد. پزشکان هر چه کوشیدند سودمند نیافتاد.

وقتی همه پزشکان درماندند اهریمن خود را به شکل پزشکی ماهر درآورد و نزد ضحاک رفت و گفت:«بریدن ماران سودی ندارد. داروی این درد مغز سر انسان است. برای آنکه ماران آرام باشند و گزندی نرسانند چاره آنست که هر روز دو تن را بکشند و از مغز سر آنها برای ماران خورش بسازند. شاید از این راه سرانجام، ماران بمیرند.»

اهریمن که با آدمیان و آسودگی آنان دشمن بود، می‌خواست از این راه همه مردم را به کشتن دهد و تخمهٔ آدمیان را براندازد.

ویکی پدیا


چه رابطه رقت انگیزی دارند نان و شرافت

۱۲ مرداد ۱۳۸۸

چرا؟


آقای افشین قطبی آیا فهمیدنش این قدر سخت بود؟

الله اکبرهای شبانه و همسایه های من

تازه اسباب کشیده ام به این ساختمان. کسی را نمیشناختم. یک هفته بود که می خواستم مدیر ساختمان را ببینم و پیدایش نمیکردم. طبقه آخر هستم و در کل ساختمان چهار واحد بیشتر مسکونی نیست. بقیه یا خانه را خریده اند و گذاشته اند گران شود که بفروشند و یا ایران نیستند. بعد از شو کذایی شبانه تلویزیون ایران تقریبا ساعت ده شب صدای از راه پله شنیدم . از چشمی در که نگاه کردم دیدم همسایه ها در راه پشت بام هستند. شب همه با هم الله اکبر گفتیم و همسایه ها خوشحال بودند من که تازه به جمعشان اضافه شده ام هم سبز هستم. همه را شناختم . کلی گپ زدیم و آشنا شدیم. و قرار شبهای بعد را هم یادآوری کردیم. خوشحالم که به اینجا آمده ام. این میعادهای شبانه باز همسایه ها را به هم نزدیک کرده و همدل. قرار شد بیشتر به پشت بام برسیم و بیشتر هم را ببینیم. کودک چهارساله ی همسایه با صدای بلند الله اکبر می گفت و مادرش با غرور به او می نگریست.

۱۱ مرداد ۱۳۸۸

چون پرده بر افتند

مهندس بازرگان در دادگاه شاه در دفاعیه معروف خود گفت "ما آخرین گروهى هستیم كه با شما با زبان قانون سخن مى گوییم بعد از ما گروه یا گروه هایى خواهند آمد كه با زبان قانون با شماسخن نخواهند گفت. ضمنا از الان همه ی حرف هایی را که از قول من در زندان زده می شود یا خودم می زنم تکذیب می کنم."

۱۰ مرداد ۱۳۸۸

وب نوشت



باور نمیکنم ابطحی عزیر
باور کن رذالت اینها نجابت تو را خدشه دار نخواهد کرد.
وطنم فراموش نخواهد کرد آن خنده های تو را که از ما گرفتند.


ما همه یک رسانه ایم

من هر روز قبل از افطار ربنای استاد را از پنجره اتاقم به آسمان پرواز می دهم.

گردش آزاد اطلاعات

بلاگفا، دیکتاتور مجازی

اسپایدرمرد

۷ مرداد ۱۳۸۸

اشهد ان لا اله


نیست
اگر بود نشانه ای بود
اگر نشانه های او در زمین همین ها هستند من شهادت میدهم که خدایی نیست.


۵ مرداد ۱۳۸۸

من دخترتان هستم

به من نگویید قوی باشم. نگویید این بغض چهل روزه را تاب بیاورم. بس کنید. تمامش کنید.
نمیتوانم. نگاهم از روی تمام این اسم ها ، هجده ساله ها ، بیست ساله ها ، بیست و هفت ساله ها سر می خورد و روی ضرباهنگ مقتل خوانی بالا میرود و بر نمی گردد.
ما بچه های شما هستیم. دختران شما هستیم. پسران شما هستیم. ما از یک آب و خاکیم و رختمان زیر یک آفتاب خشک شده. همه چشم دوخته ایم به آسمان و دعا کرده ایم آژیر خطر لعنتی زودتر تمام شود و از پناهگاه برویم بالا و بترسیم که آیا مریم فردا هم روی همان نیمکت کنار دستمان می نشیند و با مقنعه سورمه ای چانه دارش عینکش را پاک میکند و یا باید جای او هم مثل منیره گل بگذاریم و با مینی بوس سرویس مدرسه برویم سر خاکش.
ما را نکشید. ما همانهایی هستیم که سال شست دنیا آمدیم. یادتان هست که کوچه ها بوی خون میداد؟ یادتان هست ممکن بود پدر توی صف نانوایی یا پشت ترک موتورش گلوله بخورد؟ یادتان هست ؟ من همانی هستم که عموی هفده ساله اش در مریوان شهید شد و بدن یخزده اش را مادربزرگ رها نمیکرد که دفنش کنند؟ یادتان هست؟ من همانی هستم که هر صبح دستهای کوچکم را بالا می آوردم و دعا میکردم خداوند به سربازان ما در جبهه کمک کند و پولهای خرد دو تومانی و پنج تومانی زردم را توی قلک های نارنجکی میفرستادم برایتان.

دستهای من خالیست. گلوله آدم را میکشد.
من را نکشید. من هم روزی از خدا خواستم شما را نکشند.

پی نوشت: در این گفتار، زمان و مکان و نامها الزاما وابسته به باهار نیست. می تواند متعلق به شما هم باشد.

نقشش به حرام افتد


من دستانم خالیست .
تو اسلحه داری ، چادر داری، گاز اشک آور داری، باتوم داری، سپر داری
خودت قضاوت کن کداممان زودتر خسته می شویم؟
من کلا 45 کیلو هستم . تو 45 کیلو به خودت آلت قتاله آویزان کرده ای.


۴ مرداد ۱۳۸۸

نینا هاگن


آدرس وبلاگ قبلی من در بلاگفا از نام زنی گرفته شده بود که روزی عکسش زینت اتاق کوچک دانشجوییم در کاشان بود. کسی که اول بار من را نینا هاگن خودش نامید سالهاست که دیگر نیست. ولی این نام و این نگاه معصومانه و این دو بافته موی سیاه رنگ هیچگاه از یاد من نخواهد رفت و شاننزده سالگی خودم.

نینا هاگن روشنفکر و دگراندیش روسی عصر استبداد کمونیستی – یکروز پس از 20 سال حبس در اردوگاه کاراجباری کولاک قبل از آنکه دور از چشم دیگر هم سلولی هایش تیرباران شود، همانقدر فرصت کرده بود که مثل هر روز صبح، فقط چند سطری را قلمی کند. مثل هميشه از امید بنویسد و آرمان رهایی.


و اینک وطن

دوستی دارم غیر ایرانی متولد افریقا با پدر و مادری از دو ملیت متفاوت، بزرگ شده در یکی از کشور های حوزه خلیج فارس که ده سال است در ایران درس می خواند و کار می کند. اغلب با هم حرف می زنیم و از اینجا و آنجای دنیا برای هم تعریف می کنیم. البته من قسمت اینجاهایش را میگویم و او آنجاهاش.
داشتیم از وطن می گفتیم.
پرسیدم اگر ازدواج کنی (می گوید از یک ملیت دیگر زن می گیرد!) فرزندت به چه زبانی و چه فرهنگی متعلق خواهد بود؟ وطن برای او و فرزندش چه معنایی خواهد داشت؟
پاسخ او خیلی شخصی بود ولی من همیشه فکر می کنم آیا آدمهایی مثل او از این چندپارگی فرهنگی سود می برند یا زیان؟ و آیا می توان این نسل را که کم هم نیستند شازده کوچولوهایی به حساب آورد که فارغ از خاک و ملیت فقط به "گل سرخشان" می اندیشند؟
این حرفها مال قبل از انتخابات بود و من که در این روزها شاهد تلاش نسل دومی ها و سومی های ایرانی دور از وطن هستم دوست دارم بدانم چیزی که ما را به هم مربوط می کند چیست؟
آیا وطن در زمانه ی پست مدرن معنای دیگری خواهد یافت؟

محسن روح الامینی

مشخص شد که فرزندم را وقتی که گرفته‌اند، مورد ضرب و شتم شدید قرار داده و او را مجروح کرده‌اند. جنازه‌اش را که دیدم، متوجه شدم که دهانش را خرد کرده‌اند.
فرزندم انسان صادقی بود. دروغ نمی‌گفت. مطمئنم هر چه از او سؤال کرده‌اند، درست پاسخ داده است. آن‌ها احتمالاً نتوانسته‌اند صداقت او را تحمل کنند و وی را به شدت کتک زده و زیر شکنجه کشته‌اند.
با عنایت مسؤولین، پرونده پزشکی او را مطالعه کردم. محل فوت او را لاک گرفته بودند. مشخص شد که بعد از مجروح شدن، به او نرسیده‌اند تا خون او عفونی شده و دچار تب شدید بالای ۴۰ درجه گردیده و از شدت تب، دچار بیماری مننژیت شده است.
او را ساعت سه و نیم بعد از ظهر چهارشنبه به عنوان فرد مجهول‌الهویه به بیمارستان شهدای تجریش منتقل و صبح روز پنجشنبه جسد او را به سردخانه تحویل می‌دهند. آن‌ها پس از یک هفته ما را در جریان قتل فرزندم قرار دادند. برای تحویل جسد، از ما تعهد گرفتند که شکایتی از کسی نداریم.

۳ مرداد ۱۳۸۸

Nokia helps dictatorships


همه مردم جهان و به خصوص آنهایی که در جستجوی HELP نوکیا هستند باید پیش از هرچیز بدانند که نوکیا در خدمت دیکتاتورهاست. می خواهیم این پیام را به مردم دنیا برسانیم. لطفا دو کار زیر را انجام دهید.
1- عبارات "Nokia helps dictatorships" و "Siemens helps dictatorships" را در موتورهای جستجوگر مثل گوگل و یاهو سرچ کنید و حتما چند صفحه از نتایج به دست آمده را باز کنید تا این موتورها، این جمله ها و آن صفحات را به کاربران بعدی پیشنهاد دهند.
2- پستی در وبلاگ خود ایجاد کنید (مشابه همین پست) که در عنوان آن جمله Nokia helps dictatorships یا Siemens helps dictatorships قرار داشته باشد و در آن به صفحات مهم انگلیسی که درباره این موضوع نوشته اند لینک بدهید.

افزایش سن !


هیچ کس مرا به خیابان خیس مهمان نمی کند
به قهقهه بعد از سر خوردن روی برف
به یک قهوه ی گران و بد مزه
به کنج کافه تئاترسرخه بازار
به یک فیلم از مهرجویی یا بیضایی
یک نهار توی رستوران گیاهی باغ هنر
پیر شدم ؟

۱ مرداد ۱۳۸۸

بلاگفا دزد است

بعد از چهار سال نوشتن در سرویس وطنی بلاگفا امروز بدون اطلاع قبلی تمام وبلاگ من را پاک کردند.

لطفا اگر از آرشیو من چیزی دستتان هست برایم بفرستید.

اگر لینک بهتان داده بودم دوباره آدرستان را بگذارید.
احساس آدمی را دارم که چهار سال زندگیش را دزدیدند.

۳۱ تیر ۱۳۸۸

فرزندان وطن


سید جمال الدین اسد آبادی
افسوس می‌خورم از اینکه کشته‌های خود را ندرویدم... ای کاش من تمام افکار خود را در مزرعه مستعد افکار ملت کاشته بودم. چه خوش بود تخم‌های بارور و مفید خود را در زمین شوره زار سلطنت فاسد نمی‌نمودم. آنچه در آن مزرعه [مردم] کاشتم به ثمر رسید و هر چه در این کویر [سلاطین و نخبگان حکومتی] غرس نمودم فاسد گردید.