۶ آبان ۱۳۸۶

بهار در پاییز


تنها شعر
ـ به جای یک بخاری گازی
یا اندام پرشکوه مردانه ی تو

در حضور همیشگی زمستان در خانه ـ
مرا گرم می کند .

۴ آبان ۱۳۸۶

باهار در 30 روزی که گذشت


این یک ماهه داشتم به اصرار عزیزی داستان ها و شعر های این چند ساله را سر و سامان می دادم . یک داستان هم توی ماندگار شماره مهر در آوردم . هر چند از چاپ آن در

داخل ایران نا امیدم . شعر هام را یا می گویند اروتیک است یا کفر و نمیدانم این آقایان ناشر ها چه برادر خواندگی با قسمت سانسور ارشاد دارند که بیشتر از آنها حرص می زنند

برای تکه پاره کردن شعر ها . انگار دلشان نمی آید گناه را گردن سانسور چی جماعت بیندازند . می خواهند این امر بین خودشان و شاعر به تساوی قسمت شود .


۱ آبان ۱۳۸۶

چت (به کسر چ)


سکوت هیچ چیزی ندارد . دلتنگی دارد . همه ی آن چیزی را دارد که نداشتن دارد . نداری . نیست . که جایی توی خانه های دیگر هست - صدای جیغ کودکی

که عروسکش را دایی نوجوانش از دستش گرفته و سر لج افتاده با چشمهای بسته فقط جیغ می زند- اینجا توی خانه ی من سکوت هست . و همه ی آدمها توی آلبوم خوابیده اند .

سکوت مهمانی این خانه را برای همه دلپذیر کرده . آیند و روند زوجهای نیمه عاشق و تخت خواب من که نوش جانشان . گوارای وجودشان . رفیق ! هیچ کس اینجا نیست

. همه سرشان را کرده اند زیر پتوی خودشان . بهار پنجره را باز می کند بوی پاییز شره می کند روی لبه ی شومینه و قاب عکسهای خیس جا می مانند وسط رودخانه ی همان دهی که اسمش هم یادم نیست .
داستان خوبی می شود حکایت تنهایی و سکوت . سیگاری که سر بالا نگه میداری که ذره دره اش تو را ببرد به هوا به آسمان همین تهران کوفت گرفته . جایی تو هم توی همین شهر داری خودت را می فرستی وسط آسمان که ستاره هایش .. مرده شور ستاره هایش را ببرد....
مبایل خاموش
دوشاخه تلفن کشیده
باهار پرتاب شده وسط وسط وسط وسط آسمان

۲۰ مهر ۱۳۸۶

ارادت


ارادت حسی قلبی ، ناشی از عشق و ایمان است.
از آداب چله این است که سالک نپرسد و دلیل نخواهد. شرط راه اعتماد است و ایمان. چنان که بهار کرد.
با این وجود نمی توانستم نگویم که من نه مرادم باهار را و نه باهارم مرید است مرا. که باهار خود هزار بار مرا مراد است. و این « چله » تقاضای شخصی مردی است از همسرش . همین. البته که گاهی ، آدمی ناگزیر است جهت ادامه راه اندکی در مامنی بیتوته کند ، تا باز شناسد خود و جایگاه خود را، که ظلالت در گمراهی است
مراد