۷ اسفند ۱۳۸۷

شمال در چشم های توست

تو نبودی کودکان مرا سیل برد

تو نبودی پسران مرا گرگ خورد

تو نبودی دختران مرا آل برد


خدا که ندارم تو آخر الزمان من میشوی

از تپه های "کریشناو" می گذرم


پی نوشت: یک نفر هست که میداند تپه های کریشناو کجاست. و او مرد دو سیلابی من است.


این را نوشتم در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت20:59من باهار نارنج

۲۷ بهمن ۱۳۸۷

مترسک

بهمن کوچک

کنت

فلسفه

همه شان سرطانزا هستند

باور کن


این را نوشتم در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت19:50من باهار نارنج

۲۳ بهمن ۱۳۸۷

۲۲ بهمن ۱۳۸۷

نیستم

نام نزدیک ترین کسان خود را

از یاد برده ام

سال تولدم

و نام کودکم

* با احترام به سید علی صالحی


این را نوشتم در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت21:33من باهار نارنج

۱۹ بهمن ۱۳۸۷

انگار نبوده ایم


هیچ گاه در پیچ تند هیچ خیابانی رکاب نزده ام و دنبالت تا هیچ دبیرستانی زیر باران نم نم آبان ماه گرگان قدم تند نکرده ام و سیلی از هیچهیچ دختری ... پسر عمه ای نخورده ام و چادر سیاه تو را با

میدانی که من هرگز نبوده ام و تو در بالابلندی بلوغ بدجور به آسمان گند این سرزمین چسبیدی.

ستاره نبودی من مردَت شدم.


این را نوشتم در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت20:8من باهار نارنج

۱۵ بهمن ۱۳۸۷

من درگذشته ام


من در گذشته ام

در گذشته ام

"توسط" نداشتم

خودم را "مرتکب" شدم


این را نوشتم در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت18:52من باهار نارنج