۲۶ مهر ۱۳۹۰

آزادی


بر روی دفتر های مشق ام
بر روی درخت ها و میز تحریرم
بر برف و بر شن
 می نویسم نامت را.

روی تمام اوراق خوانده
بر اوراق سپید مانده
سنگ ، خون ، کاغذ یا خاکستر
می نویسم نامت را.

بر تصاویر فاخر
روی سلاح جنگیان
بر تاج شاهان
می نویسم نامت را.

بر جنگل و بیابان
روی آشیانه ها و گل ها
بر بازآوای کودکیم
می نویسم نامت را.

بر شگفتی شبها
روی نان سپید روزها
بر فصول عشق باختن
می نویسم نامت را.

بر ژنده های آسمان آبی ام
بر آفتاب مانده ی مرداب
بر ماه زنده ی دریاچه
می نویسم نامت را.

روی مزارع ، افق
بر بال پرنده ها
روی آسیاب سایه ها
می نویسم نامت را.

روی هر وزش صبحگاهان
بر دریا و بر قایقها
بر کوه از خرد رها
می نویسم نامت را.

روی کف ابرها
بر رگبار خوی کرده
بر باران انبوه و بی معنا
می نویسم نامت را.

روی اشکال نورانی
بر زنگ رنگها
بر حقیقت مسلم
می نویسم نامت را.

بر کوره راه های بی خواب
بر جاده های بی پایاب
بر میدان های از آدمی پُر
می نویسم نامت را.

روی چراغی که بر می افروزد
بر چراغی که فرو می رد
بر منزل سراهایم
می نویسم نامت را.

بر میوه ی دوپاره
از آینه و از اتاقم
بر صدف تهی بسترم
می نویسم نامت را.

روی سگ لطیف و شکم پرستم
بر گوشهای تیز کرده اش
بر قدم های نو پایش
می نویسم نامت را.

بر آستان درگاه خانه ام
بر اشیای مأنوس
بر سیل آتش مبارک
می نویسم نامت را.

بر هر تن تسلیم
بر پیشانی یارانم
بر هر دستی که فراز آید
می نویسم نامت را.

بر معرض شگفتی ها
بر لبهای هشیار
بس فراتر از سکوت
می نویسم نامت را.

بر پناهگاه های ویرانم
بر فانوس های به گِل تپیده ام
بر دیوار های ملال ام
می نویسم نامت را.

بر ناحضور بی تمنا
بر تنهایی برهنه
روی گامهای مرگ
می نویسم نامت را.

بر سلامت بازیافته
بر خطر ناپدیدار
روی امید بی یادآورد
می نویسم نامت را.

به قدرت واژه ای
از سر می گیرم زندگی
از برای شناخت تو
 من زاده ام
تا بخوانمت به نام:
آزادی.     
                         


سروده ی پل الوار
ترجمه ی بامداد حمیدیا

۲۴ مهر ۱۳۹۰

آگهی گودری

من اینجا بس دلم تنگ است...

کسی این دور و برا تو استانبول زندگی می کنه که عصرا قبل از اینکه برم خونه و غمباد بگیرم از تنهایی، بشه رفت باهاش یه قهوه خورد؟


baharenarenj@gmail.com

۲۳ مهر ۱۳۹۰

برو زندگی ات را بکن و ما هم اینجا خوبیم!

یه جایی ته یه کوچه بن بست یه نفر رو تختش داره دنبال یه نفر دیگه می گرده براش پول جا به جا کنه. یکی دیگه سرش تو لب تابشه و داره با نقش آجر و سقف یه خونه ور میره . دو نفر دیگه نشستن و عزای یک کتاب سقط شده رو گرفتن. شاید هم یکیشون داره آشپزی میکنه و گازش کثیفه و بخارشوی نیاوردن تمیزش کنن. اگه یک ماه پیش بود اونا یه نفر دیگه هم داشتن که از سر کار که بر می گشت یه زنگ میزد می گفت بچه ها خونه این؟ بعد با یه بغل بستنی و بال مرغ و کلی غر پیداش می شد. اون یه نفر آخری الان هزار کیلومتر دورتر داره وبلاگشو آپ میکنه.
مصطفی کاش نگی فراموش کن. هر جای دنیا که باشم یه قسمتی از من هنوز اونجاست. لطفا نندازینش بیرون. بزارینش کنار اون ادکلنای کنار آینه بمونه.

۱۹ مهر ۱۳۹۰

۱۴ مهر ۱۳۹۰

عدالت

سانسور آن چیزیست که این روزها میان نویسنده و ناشر به عدالت تقسیم می شود

ایران من این نیست


ایران من این نیست که امروز خزان است
سر تا قدم آغشته به خون و نگران است
هر گوشه این خاک که روزی چمنی بود
امروز نگویید لگد کوب خران است

آن  دختر خندان رخ گیسو چو فرشته  
این مام وطن نیست که چون بیوه زنان است
اسب کهرم نیست که پایش بشکستند
این نقش جهان نیست که دست مغولان است

۱۲ مهر ۱۳۹۰

من هنوز هم یک دوست دختر هستم!

به شهادت حافظه  گوگل و ردیف سمت چپ همین جا من سالهاست که وبلاگ می نویسم از آن زمانها که شاید وبلاگ هنوز نقشی در پیدا کردن دوست پسر یا بچه معروف شدن نداشت. کسانی هم که اینجا را میخوانند معدودی از دوستان وفادارند که قدمتشان اکثرا به سن همین وبلاگ است. حامد (گمشده در بزرگراه) میتواند شهادت بدهد که در بیشتر مواقع روی خط اعتدال بوده ام. 
نیاز به هوچی گری ندارم و از مرگ نهال هم نخواسته ام برای خودم بازدید کننده جمع کنم. تا به حال چند دوست را بر اثر خودکشی از دست داده ام و به هیچ وجه به چنین مرگ خود خواسته ای به چشم عمل قهرمانانه نگاه نمیکنم. بارها در مرگ عزیزانی که با مرگ خود داغدارم کرده اند گریسته ام و در این مورد خودم را همدرد نهال احساس کردم.
خودم از همسرم سالها قبل جدا شده ام و در این مورد نیز می دانم در آن مملکت گل و بلبل اگر مطلقه باشی یعنی چه! و اگر مطلقه ی عاشق باشی که وای بر تو ...
خودم به سبب قضاوتهای اطرافیان درباره سن و سال و باکره نبودن از ازدواج با کسی که دوستش داشتم باز ماندم .  
مزه شیرین اهانت ها و برخورد با جسم سخت را خوب از طرف آقایان چشیده ام و میدانم .
من نهال را با تمام وجودم درک کردم و گریستم. نهال برای من یک پروفایل فیسبوکی نبود. خودم بودم. 
تمام شمایی که از این نوشته دردتان گرفت من هنوز هم عقیده ام همان است که بود. تا زمانی که ببینم به دو نفر که خارج از چهارچوب قانون با هم زندگی میکنند را با مهر بنگرید و با مهربانی پذیرا باشید و هر روز نپرسید "ایشالا کی عروسیتونه!"




۹ مهر ۱۳۹۰

همه ی آن چیزی که پدر و مادرم نمی داند!

خیلی وقتا بهش فکر کردم اگه بمیرم خانوادم بیان خونم و وسایلمو جمع کنن ببرن وقتی کتابا و نوشته ها و باقی چیزا رو ببینن در باره من چی فکر میکنن؟ باورشون میشه من دخترشونم؟ شما ها چی؟ چند نفر از شما جلوی پدر و مادرش چیزی برای قایم کردن نداشته؟  عشقی علاقه ای عقیده ای دوستی رفیقی ... 
اگه منو بکشن و از پدرم بپرسن دشمنی داشتم یا نه میتونه جواب بده؟ 
امروز وقتی شنیدم پدر نهال اومده گفته دخترم اینطوری و اونطوری فکر کردم چند تا پدر میتونه یا حق داره بیاد بگه بچه من چطور بوده؟ پدر من نه وبلاگ منو خونده نه از عاشقی های من خبر داره.
موقع تظاهراتا که میترسیدم دستگیر بشم یه خط ایرانسل گرفتم و با دوست پسرم و بقیه کسایی که میترسیدم براشون مشکل پیدا بشه با اون خط در تماس بودم. چون میترسیدم از اینکه میدونستم وقتی یه دختر پاش برسه به اوین حتی برای یک ساعت اولین چیزی که ازش حراج میشه آبروشه. وقتی میشینن کنارت و میگن ایمیلتو باز کن و تموم ایمیلات شخصیترین درد دلهات رو میخونن و جلوت بهت صد تا حرف میزنن انتظار دارین یه دختر چی کار کنه؟ اگه بهت بگن همین عکسا و ایمیلا رو میدیم دست بابات یا پخش میکنیم تو محلتون و اینترنت( میدونیم که پستیشون به این حد هست) یه دختر باید چه کار کنه؟


نهال شوهر داشته یا نداشته باباش میدونسته یا نمیدونسته سی سالش بوده یا چهل سالش ابدا برای من یکی مهم نیست. چیزی که مهمه اینه که دو تا جووون به هر دلیلی پر پر شدن و داغ به دل همه گذاشتن.


پی نوشت: دوستان بی نام و نشانی که فحش میدهید لطفا ایمیلتان را اگر جرات دارید وارد کنید. شاید دلم خواست جوابتان را بدهم